
٪۷۰
Alivi
۶۲
کسی شما را از اینکه چند لحظه بعد زندگیتان بهکلی تغییر خواهد کرد آگاه نمیکند
pegah
۳۹
کنترل همهچیز دست من بود، اما به شرط اینکه اول کنترل خودم را بهدست میآوردم.
کنترل احساسات و عواطفم را.
باید طوفان درونم را کنترل میکردم.
fatemeh*bahari
۳۳
کنترل همهچیز دست من بود، اما به شرط اینکه اول کنترل خودم را بهدست میآوردم.
پاورقی های آویسا
۳۳
تا وقتی چیزی در زندگیمان تغییر نکند، تا وقتی تلنگری احساس نکنیم، قدر چیزی را که داریم نخواهیم فهمید.
KokO3AbZ
۲۳
«تجربههای اسرارآمیز بهترین و زیباترینِ تجربهها هستند.»
KokO3AbZ
۲۲
چیزی وجود ندارد.
همه خواب و رؤیاست.
خدا. انسان. جهان. خورشید. ماه. وسعت ستارگان
رؤیا، تمامش رؤیاست؛ هیچکدام وجود ندارند.
چیزی وجود ندارد، جز پوچی... و تو
و تو، تو نیستی؛ جسم نداری، خون نداری، استخوان نداری
تو، چیزی جز خیال نیستی.
مارک تواین
Hana
۱۵
این دنیا دنیای من نیست.
s.f.k
۱۴
زندگی. همهٔ ما فقط مشغول قدمبرداشتن در دشتهای بیدارودرخت موجودیت خودمان هستیم، آنقدر حیرانیم که نمیدانیم تمام چیزهایی که دوستشان داریم یا از آنها متنفریم، تمام چیزهایی که به آنها اعتقاد داریم و برایشان میجنگیم، میکشیم، یا کشته میشویم فقط تصاویر بیمعنایی روی شیشههای پلکسیگلاس هستند.
a2sa
۱۴
چیزی وجود ندارد.
همه خواب و رؤیاست.
منصوره جعفری
۱۱
«وقتی قصد داری دانشمند بشی، سالهای آخر دههٔ سوم زندگیات خیلی حیاتیه. اگه قبل از اینکه سی سالت بشه مطلب مهمی چاپ نکنی، هیچوقت اسمی درنمیکنی.»
کاربر ۱۷۶۱۲۹۱
۱۱
همین که چشمانت به چشمانم افتاد احساس کردم قلبم از جا کنده شد. مثل وقتی که یک شهابسنگ به سطح سیارهای برخورد میکند.
pegah
۱۰
خیلی وحشتناکه، فکر اینکه هر چیزی که از ذهنمون میگذره، هر انتخابی که میکنیم، هر راهی که میریم، هر کدومش به یه دنیای کاملاً متفاوت ختم میشه.
آزمین
۹
«وقتی مشغول نوشتنی مجبوری تمام تمرکزت رو خرجش کنی. تقریباً غیرممکنه موقع نوشتن به دو چیز متفاوت فکر کنی. نوشتن باعث میشه افکار و تمایلاتت در یک راستا قرار بگیرن
masoud
۷
این حال و هوا همیشه من را به یاد جملهٔ معروف اسکات فیتزجرالد میاندازد که میگوید: همیشه وقتی زندگی ترد و شکننده میشود، یعنی به پایانش نزدیک شده است، بنابراین همان کاری را انجام میدهد که بارها و بارها تکرار کرده؛ برمیگردد و دوباره از ابتدا شروع میشود.
کاربر ۱۷۶۱۲۹۱
۷
احساسی به من میگفت تو همیشه با من بودهای؛ گویی هر دو از یک چیز ساخته شدهایم... ذرههای ازهمپاشیدهٔ ماده که از آتش ستارههای مُرده سرچشمه گرفتهاند. انگار جایی در ناخودآگاهم این را میدانستم و بهمحض اینکه چشمانم به چشمانت افتاد همه را بهخاطر آوردم.
mahbobeh
۶
به رؤیا میمانست، اینکه کسی در خانه منتظرت باشد و از کار که برمیگردی به تو خسته نباشید بگوید.
اینکه دوست داشته شوی.
اینکه چشم به راهت باشند.
قبلاً فکر میکردم قدر همهٔ این لحظهها را میدانم، اما حالا میبینم که همهشان برایم عادی شده بودند. چرا نباید عادی میشدند؟ تا وقتی چیزی در زندگیمان تغییر نکند، تا وقتی تلنگری احساس نکنیم، قدر چیزی را که داریم نخواهیم فهمید.
pegah
۵
به رؤیا میمانست، اینکه کسی در خانه منتظرت باشد و از کار که برمیگردی به تو خسته نباشید بگوید.
اینکه دوست داشته شوی.
اینکه چشم به راهت باشند.
قبلاً فکر میکردم قدر همهٔ این لحظهها را میدانم، اما حالا میبینم که همهشان برایم عادی شده بودند. چرا نباید عادی میشدند؟ تا وقتی چیزی در زندگیمان تغییر نکند، تا وقتی تلنگری احساس نکنیم، قدر چیزی را که داریم نخواهیم فهمید.
*sunnǭ
۵
چرا برخی از مردها عاشق زنهایی میشن که از جهاتی شبیه مادرشون هستن؟ یا برخی از دخترها دلبستهٔ مردهایی با خصوصیات پدرشون؟ چون میخوان فرصتی بهدست بیارن تا یه چیزهایی رو تغییر بدن، چیزهایی که یه عمره تو ناخودآگاهشون جاخوش کرده.
KokO3AbZ
۴
همهٔ ما هر روز در تکاپو هستیم، کار میکنیم تا زندگی کنیم. غافل از اینکه جزء کوچکی از یه حقیقت خیلی بزرگتر هستیم، بزرگتر از اون چیزی که حتی فکرش رو هم بکنیم.
a2sa
۴
«تجربههای اسرارآمیز بهترین و زیباترینِ تجربهها هستند.»
lonelyhera
۴
«اگه میلیونها استخر هم دوروبر ما باشن و تو هر کدوم یه ورژن از ما وجود داشته باشه که زندگیای مثل زندگی ما یا متفاوت از اون داشته باشن، بهت اطمینان میدم هیچکدوم زندگیای به زیبایی زندگی ما ندارن.»
fati
۴
زندگیام را دوست دارم، اما خیلی سال است که آن آسودگی و فراغتبال را احساس نکردهام
greenavin
۴
آدمی، درست به همان شکلی که پا به این دنیا گذاشته، آن را ترک میکند؛ تنهای تنها و محروم از همهچیز.
غزل
۳
همهٔ اینها در نهایت زندگی هستن دیگه، نیستن؟ ما همیشه از دور بهش نگاه میکنیم. برای خودمون بزرگش میکنیم، غافل از اینکه سرآخر همه یه خوشحالیهایی دارن، یه ناراحتیهایی دارن. مهم اینه که هر راهی رو که میری به خودت ایمان داشته باشی و سر چیزهایی که میتونستی داشته باشی خودت رو اذیت نکنی.
*sunnǭ
۳
هر چیزی که احتمال وقوعش وجود داشته باشه حتماً رخ میده.
NeginJr
۳
«خیلی وحشتناکه، فکر اینکه هر چیزی که از ذهنمون میگذره، هر انتخابی که میکنیم، هر راهی که میریم، هر کدومش به یه دنیای کاملاً متفاوت ختم میشه.
greenavin
۳
چرا برخی از مردها عاشق زنهایی میشن که از جهاتی شبیه مادرشون هستن؟ یا برخی از دخترها دلبستهٔ مردهایی با خصوصیات پدرشون؟ چون میخوان فرصتی بهدست بیارن تا یه چیزهایی رو تغییر بدن، چیزهایی که یه عمره تو ناخودآگاهشون جاخوش کرده. میخوان کاری رو که وقتی بچه بودن نتونستن انجام بدن تو بزرگیشون انجام بدن. شاید وقتی همینجوری درموردش حرف میزنیم معنی نده، ولی ناخودآگاه ما مشکلاتمون رو به روش خودش حل میکنه.
KokO3AbZ
۲
قبلاً فکر میکردم قدر همهٔ این لحظهها را میدانم، اما حالا میبینم که همهشان برایم عادی شده بودند. چرا نباید عادی میشدند؟ تا وقتی چیزی در زندگیمان تغییر نکند، تا وقتی تلنگری احساس نکنیم، قدر چیزی را که داریم نخواهیم فهمید.
book lover
۲
دقیقاً زیبایی جوانی هم به همین چیزهایش است.
آسودگی و فراغت بال خاصی دارد که راهش را به همه چیز باز میکند. دلیلش این است که هنوز هیچ انتخاب بزرگی رخ نداده، هیچ راهی برگزیده نشده، و راهی که پیش روست محض و بیغلوغش است؛ پر از شانسهای نامحدود.
pegah
۲
ما حاصلجمع انتخابهایمان هستیم، اینکه هر راهی که شاید برمیگزیدیم بهنوعی در هویت کلی ما کارگر واقع شدهاند.
