جغد برفی رو به سرن پلکی زد. بعد بالش را جلو گرفت.
کمکم سروصدا قطع شد و همهٔ پرندهها به سرن نگاه کردند.
یکیشان پرسید: «اون جوجهشه؟»
جغد نگاه چپی به کلاغ انداخت. «اون یکی از جوجههاته؟»
«وای خدا نه.» کلاغ اخمی به سرن کرد. «من فقط ازش مراقبت میکنم.»