جملات زیبای کتاب مدرسه جاسوسی (جلد هشتم) | طاقچه
تصویر جلد کتاب مدرسه جاسوسی (جلد هشتم)

کتاب مدرسه جاسوسی (جلد هشتم)

غافل گیری بزرگ

نوع کتاب
۴.۷ امتیاز(از ۱۰۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
استوارت گیبز، مریم رفیعی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
گردآفرید
۵۲
«فقط چون یکی می‌گه دوستته، معنی‌ش این نیست که تا ابد دوستت باقی می‌مونه.»
samin.slk
۲۴
«اگه من بهت شلیک کرده بودم، تو هم به من ایمان داشتی.» «نه لزوماً.» دهانم یک‌هوا باز ماند. «واقعاً؟»
MaryFAFA
۲۲
کاترین گفت: «شما سه‌تا بهتون می‌آد خیلی باسلیقه باشین. من یه عطر جدید خریدم، می‌خواستم ببینم می‌شه نظرتون رو درباره‌ش بگین.» بطری کوچکی را از کمربندش بیرون آورد و کمی از آن را به مچ دستش مالید. دخترها کنجکاو نگاهش کردند، ولی طاقت نیاوردند و همگی مچ دست کاترین را بو کشیدند. بعد هر سه با نفرت بینی‌شان را چین دادند. الیزابت گفت: «بهتون برنخوره‌ها، ولی بوش افتضاحه. چی هست؟» کاترین جواب داد: «کلروفرم.» دخترها با تعجب نگاهش کردند و بعد سه‌تایی باهم روی چمن‌ها ولو شدند.
samin.slk
۲۰
«فقط می‌خواستم پسری رو که خواهرم همیشه درباره‌ش حرف می‌زنه، ببینم.»
mobina
۱۶
«فقط چون بقیه دارن یه کاری رو انجام می‌دن، معنی‌ش این نیست که کار هوشمندانه‌ایه.»
AMIr AAa i
۱۳
تریکسی هِیل نگاهی به راهرو انداخت تا ببیند کس دیگری فال‌گوش ایستاده یا نه، بعد در را قفل کرد. به من گفت: «من فقط به‌خاطر اریکا نیومدم دنبالت. چند سال بود که حس می‌کردم یه اتفاقات عجیبی توی خانواده‌م افتاده، ولی هیچ‌کس حقیقت رو بهم نمی‌گفت. حالا فکر می‌کنم تو ممکنه بدونی جریان چیه.» نگاه جدی‌ای به ما انداخت و برای اولین بار توانستم بخشی از شخصیت اریکا را در او ببینم. «یه راه سخت واسه انجام این کار هست و یه راه آسون. کدوم رو ترجیح می‌دی؟» من و مایک هم‌زمان گفتیم: «آسون.» «خوبه.» تریکسی با خوشحالی لبخند زد. «سراپا گوشم، پسرها. شروع کنین به حرف زدن.»
یور سان قاتل کتاب😅😂📖💞
۱۱
دخترها جلوی در ماندند و راهمان را بستند. کیت به من گفت: «من دارم تو درس علوم مردود می‌شم. معلم خصوصی لازم دارم. تو وقتت آزاده؟» کلوئی گفت: «من هم معلم لازم دارم!» پرسیدم: «مگه وقتی ما اینجا بودیم، جفتتون توی علوم دانش‌آموز ممتاز نبودین؟» کیت تندی گفت: «افت کردیم. من واقعاً کمک لازم دارم. مخصوصاً تو شیمی.» موقع گفتن این کلمه چند بار تندتند پلک زد.
AMIr AAa i
۹
«جفرسون یکی از باهوش‌ترین آدم‌هاییه که این کشور تا حالا پرورش داده. اگه قرار بود چیزی بسازه که بتونه از گنجینهٔ سندهای محرمانه برای آیندگان محافظت کنه، کارش رو درست انجام داده. پس تنها کاری که تو الان باید بکنی اینه که یواشکی بری مونت ورنون و اون‌ها رو برام پیدا کنی.» تعجبم چند برابر بیشتر شد. «من؟ چرا خودت این کار رو نمی‌کنی؟» «چون کرواتوان من رو زیر نظر داره. اگه برم مونت ورنون، دقیقاً می‌فهمن دارم چی‌کار می‌کنم... و اصلاً خوشحال نمی‌شن.» «خب تا حالا آدم‌های خطرناک زیادی از دستت ناراحت شده‌ان. این هیچ‌وقت جلوت رو نگرفته. مطمئنم از پس این هم برمی‌آی.» «این دفعه نه. کرواتوان نقطه‌ضعفم رو پیدا کرده.» متعجب تکرار کردم: «نقطه‌ضعف؟ تو که نقطه‌ضعف نداری.» اریکا گفت: «یه‌دونه دارم. خواهرم. اون‌ها دارن ازش علیه من استفاده می‌کنن.»
samin.slk
۸
«ولی هنوز نگرانی که من یه روز بهت خیانت کنم؟»
اریکا هِیل
۷
کاترین گفت: «اول از همه اینکه هوا فوق‌العاده‌ست. خوب و گرم. از عملیات مخفی وسط چلهٔ زمستون تو سیبری که بهتره. تازه، یاس‌ها هم شکوفه کردن!» نفس عمیقی کشید و بعد با خوشحالی نفسش را بیرون داد. «آه! بوشون فوق‌العاده‌ست، نه؟» باید اعتراف می‌کردم درست می‌گفت. بااینکه نگران عملیات پیش رویمان بودم، همراه بودن با کسی که وقت می‌گذاشت تا بایستد و یاس‌ها را بو بکشد حس خوبی داشت؛ برعکس سایرس که همیشه بدعنق بود و بوی پماد ضددرد می‌داد.
MaryFAFA
۷
مایک ناباورانه از کاترین پرسید: «تمام این مدت تفنگ داشتی؟ چرا باهاش به آدم‌بدها شلیک نکردی؟» کاترین جواب داد: «از شلیک کردن به بقیه خوشم نمی‌آد. خشونت هیچ‌وقت چیزی رو حل نمی‌کنه.» مایک گفت: «تا جایی که من فهمیدم آدم‌بدها هیچ‌وقت همچین فلسفه‌ای ندارن.»
AMIr AAa i
۶
به: همهٔ مأموران از: اِل کاپیتان موضوع: عملیات سرنگونی حمله برای ده صبح ۱۸ آوریل برنامه‌ریزی شده است. نگذارید با خفت و بدون تقلا بمیرم، بلکه بگذارید ابتدا دست به کار شگرفی بزنم که از این پس در میان آدمیان بازگو شود به خاطر داشته باشید که هر لحظه ممکن است آخرین لحظه‌مان باشد. اما همه‌چیز زیباتر است، چون ما محکوم به فناییم.
mobina
۶
ساده‌ترین توضیح معمولاً توضیح درسته
mobina
۶
«فقط چون یکی می‌گه دوستته، معنی‌ش این نیست که تا ابد دوستت باقی می‌مونه.
اریکا هِیل
۶
مامان، دودل پرسید: «فکر می‌کنی انفجار این یه‌ذره ماده چقدر بزرگ باشه؟» بهشان گفتم: «امیدوارم اون‌قدر بزرگ باشه که قفل‌های در رو منفجر کنه.» مایک ورزشکار بهتری بود، برای همین تصمیم گرفتیم او صندلی را پرت کند. رفتیم آن سر اتاق. بعد من تا سه شمردم و مایک در جایش چرخید و با تمام زورش صندلی را پرت کرد. هر دو چرخیدیم و محض اطمینان دست‌هایمان را روی چشم‌هایمان گذاشتیم. همان‌طور که امیدوار بودم، هدف‌گیری مایک دقیق بود، ولی انفجار آن‌قدری که انتظار داشتم بزرگ نبود. حدود صد برابر بزرگ‌تر بود. این‌طور که معلوم شد آر.دی. اکس از چیزی که من و مایک انتظار داشتیم، قوی‌تر بود.
MaryFAFA
۶
به اریکا گفتم: «تو خودت هم می‌گفتی دوستی مایهٔ دردسره.» اریکا یواش گفت: «اون موقع دوستی نداشتم.» آن روز اتفاقات حیرت‌انگیز زیادی افتاده بود، ولی شنیدن این اعتراف از زبان اریکا شاید از همهٔ آن‌ها حیرت‌انگیزتر بود.
سپهرم
۶
مهاجمی که نارنجک را به‌سمتمان پرت کرده بود دختر او بود و دوست من. اریکا هِیل
Hasibi
۵
جواهر، متعجب نگاهش کرد. «چه مشکلی با جادوگر شهر اُز داری؟» چیپ گفت: «ساحرهٔ بدجنس از شکر درست شده بود! واسه کشتنش تنها کاری که لازم بود بکنن این بود که آب بریزن روش! آخه این چطور ممکنه؟ یعنی ساحره هیچ‌وقت دوش نمی‌گرفت؟ یا زیر رگبار بارون گیر نمی‌افتاد؟ یا آب نمی‌خورد؟ وقتی طرف می‌تونه با تف کردن بهت بکشدت، دیگه اصلاً تهدید محسوب نمی‌شی.» مایک گفت: «باورم نمی‌شه، ولی چیپ واقعاً راست می‌گه.» گفتم: «من هم باورم نمی‌شه داریم دربارهٔ جادوگر شهر اُز حرف می‌زنیم. قراره بفهمیم چرا ایلیاد واسه کرواتوان مهم بوده.»
mobina
۵
خیلی وقت‌ها اگر طوری رفتار کنی که انگار اجازهٔ انجام کاری را داری، می‌توانی کاری که اجازه‌اش را نداری انجام بدهی؛
mobina
۵
بهترین مخفیگاه همیشه اولین جایی است که دنبالت می‌گردند.
MaryFAFA
۵
اریکا حیرت‌زده و نگران نگاهم کرد. گفتم: «می‌دونستم یه چیزِ این اسم عجیب‌غریبه.» مایک گفت: «وای!»
گردآفرید
۵
گفتم: «پیچیده‌ست.» مایک جواب داد: «زندگی همیشه پیچیده‌ست. نباید بذاری این جلوی خوشحال بودنت رو بگیره. این‌جوری همه‌چی پیچیده‌تر می‌شه.
گردآفرید
۵
«دیوونگی تو این دنیا زیاده. و بدترین نوعِ خطره.»
MaryFAFA
۴
«این دفعه نه. کرواتوان نقطه‌ضعفم رو پیدا کرده.» متعجب تکرار کردم: «نقطه‌ضعف؟ تو که نقطه‌ضعف نداری.» اریکا گفت: «یه‌دونه دارم. خواهرم. اون‌ها دارن ازش علیه من استفاده می‌کنن.»
MaryFAFA
۴
مأمور درکی فریاد زد: «اوه، به‌خاطر خدا! یه بار دیگه می‌گم، ولی گوش‌هاتون رو تیز کنین، باشه؟» این را گفت و درحالی‌که از ته حلقش فریاد می‌کشید و دست‌هایش را جوری تکان می‌داد که انگار داشت روی صحنه هملت اجرا می‌کرد، برای سومین بار سخنرانی‌اش را تکرار کرد.
꧁ black pen ꧂
۴
اریکا که خوشش آمده بود لبخندی زد. «الان به نظرم زمان مناسبی بود که به قولم عمل کنم و بگم که من هم بهت ایمان دارم.»
……..
۴
نمی‌تونی فقط ظاهر رو نگاه کنی. باید نگفته‌ها رو هم در نظر بگیری.
گردآفرید
۴
نمی‌تونی فقط ظاهر رو نگاه کنی. باید نگفته‌ها رو هم در نظر بگیری.
گردآفرید
۴
اگر می‌خواهی آدم بدی را به حرف بیاوری، طوری رفتار کن که انگار تو را تحت تأثیر قرار نداده.
گردآفرید
۴
مایک گفت: «معلومه، اسب تروآ. مسخره‌ترین تاکتیک نظامی تاریخ بشر.» جواهر پرسید: «مسخره؟ اون یه پیروزی تاریخی بود!» مایک گفت: «یونانی‌ها تو یه اسب غول‌پیکر قایم شدن! و تروآیی‌ها عین یه مشت احمق گول خوردن. فکر کن تروآیی‌ها ده ساله دارن می‌جنگن، بعد یه روز یهویی یه اسب چوبی گنده بیرون شهر پیدا می‌کنن و می‌بینن همهٔ یونانی‌ها هم گذاشتن رفتن. اون‌وقت اسب رو می‌آرن داخل شهر و حتی به خودشون زحمت نمی‌دن فکر کنن: هی، شاید بد نباشه این اسب رو بررسی کنیم ببینیم دشمن‌هامون داخلش قایم شدن یا نه. اگه قراره این‌قدر احمق باشی، حقته که جنگ رو ببازی. این بدترین پایان ممکن واسه یه داستانه.»