
بریدههایی از کتاب کلاف سردرگم
۴٫۰
(۹۸)
"نفرت همان عشقی است که راهش را گم کرده"؟"
مهسا
مثل تمام زنها، عاشق آزادی بود، اما اینقدر عاقل بود که بداند چون آزادی واقعی در این دنیا امکانپذیر نیست، خوشبخت کسی است که اربابش را خودش انتخاب کند
کاربر ۲۹۱۱۵۳۲
میخواهند جلویت را بگیرند که اشتباههای ما را تکرار نکنی. من نمیخواهم. آدمها بخواهند یا نخواهند، اشتباه میکنند. بهتر است حداقل اشتباههایمان را خودمان انتخاب کنیم تا یک نفر دیگر.
مهسا
لعنت به این زندگی که نمیشد تا ابد در آن جوان ماند.
کاربر ۲۹۱۱۵۳۲
آدمها بخواهند یا نخواهند، اشتباه میکنند. بهتر است حداقل اشتباههایمان را خودمان انتخاب کنیم تا یک نفر دیگر.
sanaz
به قول اسکاتلندیها، ادب خرجی ندارد."
مهسا
"تو هم دنبال ماه هستی. من میفهمم. و ناراحتی، چون نمیتوانی به دستش بیاوری. ولی بهتر است حتی اگر نمیتوانیم این بانوی دوردست درخشان زیبا را به دست بیاوریم، حداقل دنبالش باشیم، تااینکه دنبال چیز دیگری راه بیفتیم و آن را به دست بیاوریم. بالاخره هیچکدام از زیباییهای بیعیب و نقص زندگی که به ما نمیرسند. ولی هیچکس جز ما این را نمیداند. راز فوقالعادهای است، مگرنه؟ غیر از این هیچچیزی اهمیت ندارد."
کاربر ۲۹۱۱۵۳۲
کداممان میتوانیم ادعا کنیم به اندازهٔ او خوشحال هستیم؟ حتی اگر بتوانیم یکیدو ساعت هم با تمام وجود خوشحال باشیم، باید خدا را برایش شکر کنیم.
کاربر ۲۹۱۱۵۳۲
"نگران نباش. همیشه فردا از راه میرسد."
مهسا
"نفرت همان عشقی است که راهش را گم کرده"؟"
Book
واقعاً چرا بعضی از مردم اینقدر خودشان را میگرفتند؟
Book
"تو دیگر چرا گریه میکنی؟ تو که همیشه از او متنفر بودی!"
با اندوه گفت: "برای همین دارم گریه میکنم." نمیدانست چطور باید توضیح بدهد که نفرتش از او الان چقدر بیهوده به نظر میرسید و این احساس بیهودگی او را غمگین و قلبش را خالی میکرد.
ساکنِ ماه🌙
خدا را شکر کن که احمق به دنیا آمدهای! توی این دنیا زندگی فقط به احمقها شیرین میگذرد
ساکنِ ماه🌙
کداممان میتوانیم ادعا کنیم به اندازهٔ او خوشحال هستیم؟ حتی اگر بتوانیم یکیدو ساعت هم با تمام وجود خوشحال باشیم، باید خدا را برایش شکر کنیم.
کاربر ۲۹۱۱۵۳۲
برایان کوچک در آن دنیای بزرگ و غریب احساس تنهایی و بیکسی میکرد. از مادر مرحومش در بهشت خواست که برایش غذا و آرامش بفرستد. میترسید که خدا حتی باوجوداینکه جوان بود، خیلی سرش شلوغ باشد و کارهای مهمتری داشته باشد تا رسیدگی به او، ولی مادرش وقت داشت.
کاربر ۳۷۳۶۸۵۸
تمام عمرش را صرف درستکردن لباسهای زیبا برای بقیه کرده بود و خودش هیچوقت لباس زیبایی نداشت.
مهسا
جداً زندگی عجب کلاف سردرگم درهمبرهمی بود.
Book
آدمها میتوانند با یک نگاه حرفهای زیادی بزنند
Book
"و هرگز، حتی در سختترین و تاریکترین لحظاتتان هم، فراموش نکنید که دنیا متعلق به خداست."
Book
انگارکه مرگ هم، مثل زندگی، او را فراموش کرده بود.
Maryam Zmp
با چنین حال و هوایی فکر میکرد که کمی آرامش برایش خوب است و به آن احتیاج دارد. ولی الان میدید که کافی نیست. بیشتر میخواست، خیلی بیشتر. میخواست زن باشد، همسر باشد
ساکنِ ماه🌙
چقدر احمق بودند که بهخاطر هیچوپوچ به جان هم افتاده بودند! الان اگر به هم میرسیدند، یک دل سیر به حماقت آن روزشان میخندیدند!
ساکنِ ماه🌙
واقعاً هیچکس به فکر مرگ عمهبکی نمیافتاد. انگارکه مرگ هم، مثل زندگی، او را فراموش کرده بود.
کاربر ۹۷۸۲۸۰۸
صبرش پایانی نداشت. بهوقتش به خواستهٔ قلبیاش میرسید، اگرچه بعضیوقتها تردید مثل خوره به جانش میافتاد
Book
"زندگی ماجراجویی باشکوهی است که خدا به ما هدیه کرده."
Book
اگر دنبال دلیل میگردی، خیلی از کارهایی که میکنیم هیچ دلیلی ندارند.
Book
تا حالا عاشق شدهای؟ نه، امکان ندارد. اگر عاشق شده بودی، اینقدر بیخیال نبودی.
Book
انگارکه مرگ هم، مثل زندگی، او را فراموش کرده بود.
sanaz
انگارکه مرگ هم، مثل زندگی، او را فراموش کرده بود.
نگــــار
آدم نباید در جوانی از زندگی بترسد. چنین اتفاقی وحشتناک است
Aravir
حجم
۳۴۱٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۳۰۳ صفحه
حجم
۳۴۱٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۳۰۳ صفحه
قیمت:
۹۰,۰۰۰
تومان