جملات زیبای کتاب کلاف سردرگم | طاقچه
تصویر جلد کتاب کلاف سردرگمsubscriptionAvailable

کتاب کلاف سردرگم

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۹۸ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مهسا
۷۸
"نفرت همان عشقی است که راهش را گم کرده"؟"
کاربر ۲۹۱۱۵۳۲
۳۶
مثل تمام زن‌ها، عاشق آزادی بود، اما این‌قدر عاقل بود که بداند چون آزادی واقعی در این دنیا امکان‌پذیر نیست، خوشبخت کسی است که اربابش را خودش انتخاب کند
مهسا
۲۱
می‌خواهند جلویت را بگیرند که اشتباه‌های ما را تکرار نکنی. من نمی‌خواهم. آدم‌ها بخواهند یا نخواهند، اشتباه می‌کنند. بهتر است حداقل اشتباه‌هایمان را خودمان انتخاب کنیم تا یک نفر دیگر.
sanaz
۲۰
آدم‌ها بخواهند یا نخواهند، اشتباه می‌کنند. بهتر است حداقل اشتباه‌هایمان را خودمان انتخاب کنیم تا یک نفر دیگر.
کاربر ۲۹۱۱۵۳۲
۱۹
لعنت به این زندگی که نمی‌شد تا ابد در آن جوان ماند.
مهسا
۱۵
به قول اسکاتلندی‌ها، ادب خرجی ندارد."
کاربر ۲۹۱۱۵۳۲
۱۳
"تو هم دنبال ماه هستی. من می‌فهمم. و ناراحتی، چون نمی‌توانی به دستش بیاوری. ولی بهتر است حتی اگر نمی‌توانیم این بانوی دوردست درخشان زیبا را به دست بیاوریم، حداقل دنبالش باشیم، تااینکه دنبال چیز دیگری راه بیفتیم و آن را به دست بیاوریم. بالاخره هیچ‌کدام از زیبایی‌های بی‌عیب و نقص زندگی که به ما نمی‌رسند. ولی هیچ‌کس جز ما این را نمی‌داند. راز فوق‌العاده‌ای است، مگرنه؟ غیر از این هیچ‌چیزی اهمیت ندارد."
کاربر ۲۹۱۱۵۳۲
۹
کداممان می‌توانیم ادعا کنیم به اندازهٔ او خوشحال هستیم؟ حتی اگر بتوانیم یکی‌دو ساعت هم با تمام وجود خوشحال باشیم، باید خدا را برایش شکر کنیم.
مهسا
۸
"نگران نباش. همیشه فردا از راه می‌رسد."
Book
۸
"نفرت همان عشقی است که راهش را گم کرده"؟"
Book
۷
واقعاً چرا بعضی از مردم این‌قدر خودشان را می‌گرفتند؟
ساکنِ ماه🌙
۵
"تو دیگر چرا گریه می‌کنی؟ تو که همیشه از او متنفر بودی!" با اندوه گفت: "برای همین دارم گریه می‌کنم." نمی‌دانست چطور باید توضیح بدهد که نفرتش از او الان چقدر بیهوده به نظر می‌رسید و این احساس بیهودگی او را غمگین و قلبش را خالی می‌کرد.
ساکنِ ماه🌙
۵
خدا را شکر کن که احمق به دنیا آمده‌ای! توی این دنیا زندگی فقط به احمق‌ها شیرین می‌گذرد
کاربر ۲۹۱۱۵۳۲
۴
کداممان می‌توانیم ادعا کنیم به اندازهٔ او خوشحال هستیم؟ حتی اگر بتوانیم یکی‌دو ساعت هم با تمام وجود خوشحال باشیم، باید خدا را برایش شکر کنیم.
کاربر ۳۷۳۶۸۵۸
۴
برایان کوچک در آن دنیای بزرگ و غریب احساس تنهایی و بی‌کسی می‌کرد. از مادر مرحومش در بهشت خواست که برایش غذا و آرامش بفرستد. می‌ترسید که خدا حتی باوجوداینکه جوان بود، خیلی سرش شلوغ باشد و کارهای مهم‌تری داشته باشد تا رسیدگی به او، ولی مادرش وقت داشت.
مهسا
۴
تمام عمرش را صرف درست‌کردن لباس‌های زیبا برای بقیه کرده بود و خودش هیچ‌وقت لباس زیبایی نداشت.
Book
۴
جداً زندگی عجب کلاف سردرگم درهم‌برهمی بود.
Book
۴
آدم‌ها می‌توانند با یک نگاه حرف‌های زیادی بزنند
Book
۴
"و هرگز، حتی در سخت‌ترین و تاریک‌ترین لحظاتتان هم، فراموش نکنید که دنیا متعلق به خداست."
Maryam Zmp
۴
انگارکه مرگ هم، مثل زندگی، او را فراموش کرده بود.
ساکنِ ماه🌙
۴
با چنین حال و هوایی فکر می‌کرد که کمی آرامش برایش خوب است و به آن احتیاج دارد. ولی الان می‌دید که کافی نیست. بیشتر می‌خواست، خیلی بیشتر. می‌خواست زن باشد، همسر باشد
ساکنِ ماه🌙
۴
چقدر احمق بودند که به‌خاطر هیچ‌وپوچ به جان هم افتاده بودند! الان اگر به هم می‌رسیدند، یک دل سیر به حماقت آن روزشان می‌خندیدند!
کاربر ۹۷۸۲۸۰۸
۴
واقعاً هیچ‌کس به فکر مرگ عمه‌بکی نمی‌افتاد. انگارکه مرگ هم، مثل زندگی، او را فراموش کرده بود.
Book
۳
صبرش پایانی نداشت. به‌وقتش به خواستهٔ قلبی‌اش می‌رسید، اگرچه بعضی‌وقت‌ها تردید مثل خوره به جانش می‌افتاد
Book
۳
"زندگی ماجراجویی باشکوهی است که خدا به ما هدیه کرده."
Book
۳
اگر دنبال دلیل می‌گردی، خیلی از کارهایی که می‌کنیم هیچ دلیلی ندارند.
Book
۳
"هیچ‌وقت انتظار نداشتم او هم عاشقم باشد، بااین‌حال دردش غیرقابل‌تحمل است."
Book
۳
تا حالا عاشق شده‌ای؟ نه، امکان ندارد. اگر عاشق شده بودی، این‌قدر بی‌خیال نبودی.
sanaz
۳
انگارکه مرگ هم، مثل زندگی، او را فراموش کرده بود.
sanaz
۳
هیچ خدایی در کار نبود. حتی یک خدای جوان حواس‌پرت هم اجازه نمی‌داد چنین اتفاقی بیفتد.