جملات زیبای کتاب خواهران شنل | طاقچه
تصویر جلد کتاب خواهران شنلsubscriptionAvailable

کتاب خواهران شنل

داستان رهایی، عشق، شکست، پیروزی و خواهرانی که صنعت مد را برای همیشه دگرگون ساختند

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۴ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
paria1370
۲
«به این خانم‌ها الگانت می‌گویند، یعنی زیبارویان و در کنار آنها، آقایان جذاب.»
paria1370
۲
دوست داشتم خانه‌ای بزرگ بخرم. دلم یک ازدواج خوب می‌خواست. دوست داشتم در شهر زنی شناخته‌شده و معروف باشم. وقتی این فکرها به سرم می‌زد، وحشت می‌کردم، چون متوجه شباهتم با گابریل می‌شدم. آرزوهای من و گابریل با هم فرق داشت، اما درنهایت همهٔ آنها به یک چیز ختم می‌شد: تحسین و توجه و شهرت. همان چیزهایی که هیچ‌وقت نداشتیم.
paria1370
۱
خواب دیدن خیلی آسان‌تر خواهد بود اگر بدانی چه خوابی می‌خواهی ببینی.
paria1370
۱
هرچه کتابخانهٔ پنهانی ما بزرگ‌تر می‌شد، دنیای ما و باورمان به وجودِ شانس در زندگی هم بیشتر می‌شد.
paria1370
۱
انگار ثروتمندان گل رز بودند و ما علف‌های هرز
paria1370
۰
راهبه‌های صومعهٔ آبوزین به ما سرپناه داده بودند. شکممان را سیر می‌کردند، سعی می‌کردند روح‌هایمان را از ناپاکی‌ها در امان نگه دارند و با دستورها و تشریفات روزانه ما را به انسان‌هایی متمدن تبدیل کنند. البته هیچ‌وقت نمی‌توانستند خلائی را که در قلب‌هایمان احساس می‌کردیم پر کنند.
paria1370
۰
گابریل طوری نگاه می‌کرد که لحظه‌ای وحشت کردم. درحالی‌که سرش را تکان می‌داد گفت: «نان‌خامه‌ای‌های گنده. تمام عمرشان باید گردوغبار و پرز جمع کنند.» آدریان به‌سمت گابریل برگشت و پرسید: «چی؟ از کجا؟» گابریل به زنانی که قدم می‌زدند اشاره کرد و گفت: «آن‌قدر تور از اینها آویزان شده که شبیه کوه آتشفشان شده‌اند.» بعد هم با اشاره به کوه‌های آتشفشان اوبازین گفت: «حتی کوه آتشفشان پوی‌دی دوم هم به پای اینها نمی‌رسد.»
paria1370
۰
همیشه معتقد بودم راهبه‌ها فقط وسیلهٔ عذاب و شکنجهٔ انسان‌ها هستند، اما یک لحظه به یاد وضعیت خودمان افتادم که برای نخستین بار به اوبازین آمده بودیم.
paria1370
۰
جولیابرت که خیلی پیروِ قوانین و رسوم بود فکر می‌کرد این کار ما کفر و گناه است، اما من طبق گفتهٔ ارمیای نبی، «من صلاح شما را می‌دانم و به فکر رستگاری شما هستم»، معتقد بودم که سرانجام پیروز می‌شویم. شاید خدا این‌طور بهتر می‌توانست مسیر را به ما نشان دهد یا شاید زمانی که کولی‌ای با کارت‌ها بازی می‌کرد، سرنوشت خودش را بهتر به ما نشان می‌داد.
paria1370
۰
گابریل هم عدد پنج را عدد شانس خودش انتخاب کرده بود و وقتی کوچک بودیم، این عدد را با تکه‌ای چوب روی زمین خاکی می‌نوشت. وقتی به اوبازین آمدیم، تصویر ستاره‌ای پنج‌شاخه و یک هلال را روی موزاییک عجیب راهرو حک کرد تا هر زمان که می‌خواستیم از راهرو عبور کنیم، حس قدرتی الهی داشته باشیم.
paria1370
۰
زمانی هم که در اوبازین بودیم، جزو دستهٔ تنگ‌دستان حساب می‌شدیم، اما دست‌کم در اوبازین همه جزو همین دسته و برابر بودند. به همین خاطر خیلی به این موضوع فکر نمی‌کردیم. اما در این مدرسه هر لحظه طبقهٔ پایین و فقر را به ما یادآوری می‌کردند.
paria1370
۰
بلندمرتبگان و قدرتمندان در دنیای بلند و قدرتمند خود نمی‌دانستند حقیر و ضعیف بودن چه حسی دارد و چگونه می‌تواند باشد.
paria1370
۰
اصلاً نمی‌دانستم بدترین حس کدام است: اینکه از زندگی، طبیعت، کوه‌ها و جنگل‌ها دور باشی، یا آن‌قدر نزدیک باشی که صدای آن را از پشت درهای بسته بشنوی و درعین‌حال آن را نبینی.
paria1370
۰
گابریل از پشت‌سر به آدریان قوت‌قلب داد و گفت: «ما در سال ۱۹۰۲ هستیم. در این قرن جدید یک افسر متشخص ترجیح می‌دهد به‌جای ازدواج با یک دختر پول‌دار زشت و بی‌حس‌وحال، با تو ازدواج کند.»
paria1370
۰
زندگی در مدرسهٔ شبانه‌روزی برای ما یادآور این بود که جزو دستهٔ نیازمندان هستیم. زندگی در کنار خانواده هم یادآور این بود که هیچ‌کس ما را نمی‌خواهد، به‌غیر از آدریان.
paria1370
۰
دقیقاً مسیر رسیدن به پیروزی و خواسته‌ها همین است، مسیر رسیدن از هیچ به همه‌چیز. نباید آنچه را که به شما تحمیل می‌شود بپذیرید. باید برای خودتان تصمیم بگیرید.
paria1370
۰
گابریل گره شال دور گردنش را کمی سفت کرد و گفت: «زندگی نمی‌کنیم، فقط خیاطی می‌کنیم. شش روز در هفته. بعضی وقت‌ها تمام هفته. چشم‌هایم خسته شده‌اند. پشتم درد می‌کند و انگشت‌هایم زخم شده‌اند. آزادی آخرین چیزی است که به آن فکر می‌کنیم.»
paria1370
۰
«سه الههٔ رحمت.» یکی دیگر از سربازها درحالی‌که به من و گابریل و آدریان خیره شده بود گفت: «زیبایی، نشاط و جوانی.» آدریان هم در پاسخ گفت: «شما هم باید پهلوان آرگونت باشید.»
paria1370
۰
چهرهٔ من شبیه فرشتهٔ بوتیچلی است.
paria1370
۰
وقتی دنیا پر از احتمالات و شانس‌ها و فرصت‌ها بود، چطور می‌توانستم حواسم را در این مدرسه و این دیوارها محدود کنم؟
paria1370
۰
گابریل می‌خواهد هنرپیشه شود.
paria1370
۰
او معتقد است گابریل می‌تواند هم‌خوان گوموس شود و می‌گوید با کمی تمرین می‌تواند او را برای بازیگری آماده کند. گابریل حسابی هیجان‌زده است!
paria1370
۰
«زنان قهرمانِ داستان‌های عاشقانه و ملودرام همیشه زمانی به رؤیاها و اهدافشان می‌رسند که در سخت‌ترین شرایط هستند. همیشه همین‌طور بوده.»
paria1370
۰
گابریل با صدایی آرام گفت: «نینت، اینها آرزوهای توست. آرزوی من این نبود. آداب‌ورسوم برای من اهمیتی ندارد. آداب‌ورسوم به درد آدم‌هایی مثل من و تو نمی‌خورد. خسته شده‌ام. خیلی خسته شده‌ام. در رویالی کاری از دستم برنمی‌آید، اما می‌توانم تمام روز بخوابم. باید استراحت کنم. بعد می‌توانم برای آینده برنامه‌ریزی کنم.»
paria1370
۰
دلفی بیچاره. حتی دلم برای او می‌سوخت. دلفی هیچ‌چیز نمی‌دانست. ما هر دو در قفس‌هایی از توقعات اجتماع گرفتار شده بودیم و من سعی داشتم از این قفس فرار کنم.
paria1370
۰
گابریل همیشه درحالی‌که چروکی به بینی می‌انداخت، دربارهٔ بقیهٔ یتیم‌های اوبازین و نیازمندان مولین می‌گفت: «ما با همهٔ آنها فرق داریم.» حالا من هم به همین نتیجه رسیده بودم. آنها همیشه روی زمین و در واقعیت‌ها زندگی می‌کنند، درحالی‌که ما همیشه در رؤیاها و آرزوهایمان سیر می‌کنیم.
paria1370
۰
وقتی مردم هر فکری که می‌خواهند درمورد دیگران می‌کنند، اعتبار چه اهمیتی دارد؟
paria1370
۰
اما گابریل اصلاً نگران نبود و گفت: «اصلاً مهم نیست آدریان چقدر در دنیای بیرون موقر و متین رفتار می‌کند، به‌هرحال او همچنان یکی از اعضای خانوادهٔ شنل است و مثل تمام شنل‌ها در تجارت و بازار موذی و باهوش است. او می‌تواند از خودش مراقبت کند.»