جملات زیبا از متن کتاب ورونیکا تصمیم ‌می‌گیرد بمیرد | طاقچه
تصویر جلد کتاب ورونیکا تصمیم ‌می‌گیرد بمیردsubscriptionAvailable

کتاب ورونیکا تصمیم ‌می‌گیرد بمیرد

۳.۷(از ۱۵۰ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
پائولو کوئیلو، حسین نعیمی
انتشارات: 
نشر ثالث

قیمت:

۱۴۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

اگر قرار است هم‌اکنون بمیری، پس با قلبی سرشار از عشق بمیر.»
rezaat98
۶۶
همه‌یِ ما، به نوعی دیوانه‌ایم.
Friba
۵۰
صورت تو تصویری بود که به وقتِ مردن میل داشتم تماشا کنم
rezaat98
۴۶
در مقابل یک روان‌پزشک، افراد آشکارتر از خود سخن می‌گویند تا در برابر یک کشیش، زیرا پزشک نمی‌تواند با حربه‌یِ دوزخ [بیماررا] تهدید کند.
Z.a.h.r.a
۴۵
روشن است که ورونیکا، می‌توانست از بالای یکی از معدود بناهای مرتفع لوبلیانا خود را به پایین اندازد. در این صورت، چه رنجِ دردآوری پدر و مادر وی را در خود می‌تنید؟ می‌بایست نه تنها سنگینیِ دردِ مرگ دختر خود را تحمل کنند که ناگزیر بودند جسدی به هم ریخته را نیز شناسایی و هویت آن را معلوم سازند.
rezaat98
۴۲
نخستین دلیل وی، یکنواختی زندگی بود. می‌دید جوانی‌اش بی‌تب و تاب می‌گذرد و راهی به جز افول در پیش روی نخواهد داشت و پیری هم نشانه‌هایِ حتمیِ غیرقابل برگشت خود را دارد، بیماری آغاز می‌شود، دوستان از دست می‌روند و با ادامه‌یِ زندگی سرانجام چیزی، به جز تحملِ دردِ افزون‌تر، عایدش نمی‌شود. دلیل دیگر [به ظاهر] با بارِ فلسفی همراه بود. او، مطالعه می‌کرد، روزنامه‌ها را می‌خواند، برنامه‌های تلویزیون را می‌دید و از آن‌چه در پیرامون وی در جهان می‌گذشت آگاه می‌شد، می‌اندیشید که همه چیز ناروا و در هاله‌ای از اشتباه فرو رفته است و خود نقشی در پرداخت و تصحیح نارواها و اشتباهات ندارد. بدین‌سان، خود را کوچک و کوچکتر می‌دید و به احساس دردناک ناتوانیِ واقعی دست می‌یافت.
rezaat98
۳۰
ـ این شیوه‌یِ درمان، یک جنایت است. سهامدار پاسخ داد: ـ امّا، ارزان و سریع است... وانگهی چه کسی، به حقوق دیوانگان اهمیت می‌دهد؟ هیچ کس شکایت نخواهد کرد! با وجود این، تعدادی از پزشکان هنوز چنین روشی را، وسیله‌ای مؤثر برای درمان افسردگی می‌شناسند.
rezaat98
۲۶
«از جان من چه می‌خواهید؟ با وجودی که می‌دانید مردنی هستم، چرا [کمی] زهر به من تزریق نمی‌کنید؟ رحم و مروّت شما کجاست؟»
rezaat98
۲۲
چه تغییری در من به وجود آمد
Nika
۱۸
نخستین دلیل وی، یکنواختی زندگی بود. می‌دید جوانی‌اش بی‌تب و تاب می‌گذرد و راهی به جز افول در پیش روی نخواهد داشت و پیری هم نشانه‌هایِ حتمیِ غیرقابل برگشت خود را دارد، بیماری آغاز می‌شود، دوستان از دست می‌روند و با ادامه‌یِ زندگی سرانجام چیزی، به جز تحملِ دردِ افزون‌تر، عایدش نمی‌شود.
Nika
۱۷
در مقابل یک روان‌پزشک، افراد آشکارتر از خود سخن می‌گویند تا در برابر یک کشیش، زیرا پزشک نمی‌تواند با حربه‌یِ دوزخ [بیماررا] تهدید کند.
آنارا
۱۵
هرگز به کسی رابطه‌ی جنسی تحمیل نکن زیرا به منزله‌ی تجاوز به عُنف تلقی می‌شود. هرگز به کودکان تجاوز نکن که از جمله گناهان کبیره محسوب است. سوایِ آن‌ها، تو آزادی، همواره کسی یافت می‌شود که تمایلاتی شبیه تمایلات تو داشته باشد.
rezaat98
۱۵
به همین علت گریستم، هنگامی که قرص‌ها را بلعیدم، در واقع، می‌خواستم کسی را بکشم که از او متنفر بودم. غافل از این که در درونِ من، ورونیکاهای دیگری وجود داشتند که می‌توانستم دوستشان بدارم.
ست
۱۲
مفهوم «نهایت دیوانگی» برای زنان و مردانی که قادرند به آن برسند دقیقا «عشق» است.
rezaat98
۱۲
اکنون او در آرامش بود.
Nika
۱۱
شادیِ افزون، غمت افزون کند»
rezaat98
۱۰
دیوانه باشید ولی رفتار عاقلان پیش گیرید. به استقبال خطر روید تا متفاوت جلوه کنید ولی، شیوه‌ی آن را چنان بیاموزید که جلبِ توجه نکنید
rezaat98
۱۰
ذهن خود را تهی ساخت، «اندیشیدن» را بس کرد و از «زیستن» خوشنود شد.
Z...
۱۰
چنین قضاوتی را که ملتی، به خاطر اراجیف تعدادی هذیان‌گو، جنایتکار شمرده شود، بی عدالتی می‌دانست
rezaat98
۹
آه! اگر، هر کس توان آن داشت، دیوانگیِ درون خویش را باز شناسد و با آن زندگی کند. آیا دنیا بدتر از این می‌شد؟ نه! انسان‌ها بیش از پیش منصف و شاد می‌شدند.
آنارا
۸
ـ چه انگیزه‌ای سبب می‌شود انسان از خود متنفر شود. ـ شاید بزدلی، یا ترس جانکاه از فریب‌کاری، از ناتوانی در انجام عملی که دیگران انتظار دارند، دقایقی پیش، بی غم بودم و مرگ خود را از یاد برده بودم و هنگامی که به خود آمدم، ترسیدم.
rezaat98
۸
«نمی‌توانم فکر کنم، باید چنان عمل کنم که انگار همه چیز به خوبی پیش می‌رود و... پیش خواهد رفت.»
rezaat98
۸
اگر زنی با اندک زمانی که از عمرش باقی مانده بخواهد وقت خود را در مقابل یک تخت به نگاه کردن مردی خفته بگذراند، در آن احساسی به جز احساس عشق نمی‌توان دید.
rezaat98
۸
می‌خواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط، و در بهار گل می‌فروشد و بارها از کنار هم گذشتیم بی آن که حالش را جویا شده باشم، حرف بزنم.
آنارا
۷
دیگران همواره در زمانی می‌میرند که انتظارش را ندارند.
Friba
۷
«چگونه می‌توانم از کسی متنفر باشم که به من چیزی به جز عشق نداد؟»
Friba
۷
هیچ کس نباید به چیزی عادت کند.
rezaat98
۷
«هیچ رویدادی در این جهان، اتفاقی نیست».
feri
۷
چه، خداوند در تمامی بیشه‌ها، جنگل‌های جهان، حتی یک برگ مشابه دیگر برگ نیافرید. ولی، شما خیال می‌کنید متفاوت بودن نوعی بیماری است
Nika
۷
نخستین سئوالی را که از تو کردم به یاد داری؟ ـ دیوانه کیست؟ ـ دقیقا این بار بی آن که تحریف کنم، جوابت را می‌دهم: دیوانگی، ناتوانی در ایجاد ارتباط با انگاره‌ها است. همانند، وقتی که خود را در سرزمینی ناآشنا می‌بینی. می‌توانی همه چیز را ببینی، رویدادهای پیرامونت را درک کنی، ولی نمی‌توانی خواست خود را بیان کنی و در یاری طلبیدن هم ناتوانی، چون زبان آن سرزمین را نمی‌دانی. ـ همه‌یِ ما روزی، چنین پدیده‌ای را حس کرده‌ایم ـ... همه‌یِ ما، به نوعی دیوانه‌ایم.
علیرضا م
۵