نخستین دلیل وی، یکنواختی زندگی بود. میدید جوانیاش بیتب و تاب میگذرد و راهی به جز افول در پیش روی نخواهد داشت و پیری هم نشانههایِ حتمیِ غیرقابل برگشت خود را دارد، بیماری آغاز میشود، دوستان از دست میروند و با ادامهیِ زندگی سرانجام چیزی، به جز تحملِ دردِ افزونتر، عایدش نمیشود. دلیل دیگر [به ظاهر] با بارِ فلسفی همراه بود. او، مطالعه میکرد، روزنامهها را میخواند، برنامههای تلویزیون را میدید و از آنچه در پیرامون وی در جهان میگذشت آگاه میشد، میاندیشید که همه چیز ناروا و در هالهای از اشتباه فرو رفته است و خود نقشی در پرداخت و تصحیح نارواها و اشتباهات ندارد. بدینسان، خود را کوچک و کوچکتر میدید و به احساس دردناک ناتوانیِ واقعی دست مییافت.