
rezaat98
۶۶
اگر قرار است هماکنون بمیری، پس با قلبی سرشار از عشق بمیر.»
Friba
۵۰
همهیِ ما، به نوعی دیوانهایم.
rezaat98
۴۶
صورت تو تصویری بود که به وقتِ مردن میل داشتم تماشا کنم
Z.a.h.r.a
۴۵
در مقابل یک روانپزشک، افراد آشکارتر از خود سخن میگویند تا در برابر یک کشیش، زیرا پزشک نمیتواند با حربهیِ دوزخ [بیماررا] تهدید کند.
rezaat98
۴۲
روشن است که ورونیکا، میتوانست از بالای یکی از معدود بناهای مرتفع لوبلیانا خود را به پایین اندازد. در این صورت، چه رنجِ دردآوری پدر و مادر وی را در خود میتنید؟
میبایست نه تنها سنگینیِ دردِ مرگ دختر خود را تحمل کنند که ناگزیر بودند جسدی به هم ریخته را نیز شناسایی و هویت آن را معلوم سازند.
rezaat98
۲۹
نخستین دلیل وی، یکنواختی زندگی بود. میدید جوانیاش بیتب و تاب میگذرد و راهی به جز افول در پیش روی نخواهد داشت و پیری هم نشانههایِ حتمیِ غیرقابل برگشت خود را دارد، بیماری آغاز میشود، دوستان از دست میروند و با ادامهیِ زندگی سرانجام چیزی، به جز تحملِ دردِ افزونتر، عایدش نمیشود. دلیل دیگر [به ظاهر] با بارِ فلسفی همراه بود. او، مطالعه میکرد، روزنامهها را میخواند، برنامههای تلویزیون را میدید و از آنچه در پیرامون وی در جهان میگذشت آگاه میشد، میاندیشید که همه چیز ناروا و در هالهای از اشتباه فرو رفته است و خود نقشی در پرداخت و تصحیح نارواها و اشتباهات ندارد. بدینسان، خود را کوچک و کوچکتر میدید و به احساس دردناک ناتوانیِ واقعی دست مییافت.
rezaat98
۲۶
ـ این شیوهیِ درمان، یک جنایت است.
سهامدار پاسخ داد:
ـ امّا، ارزان و سریع است... وانگهی چه کسی، به حقوق دیوانگان اهمیت میدهد؟ هیچ کس شکایت نخواهد کرد!
با وجود این، تعدادی از پزشکان هنوز چنین روشی را، وسیلهای مؤثر برای درمان افسردگی میشناسند.
rezaat98
۲۱
«از جان من چه میخواهید؟
با وجودی که میدانید مردنی هستم، چرا [کمی] زهر به من تزریق نمیکنید؟
رحم و مروّت شما کجاست؟»
Nika
۱۸
چه تغییری در من به وجود آمد
Nika
۱۷
نخستین دلیل وی، یکنواختی زندگی بود. میدید جوانیاش بیتب و تاب میگذرد و راهی به جز افول در پیش روی نخواهد داشت و پیری هم نشانههایِ حتمیِ غیرقابل برگشت خود را دارد، بیماری آغاز میشود، دوستان از دست میروند و با ادامهیِ زندگی سرانجام چیزی، به جز تحملِ دردِ افزونتر، عایدش نمیشود.
آنارا
۱۵
در مقابل یک روانپزشک، افراد آشکارتر از خود سخن میگویند تا در برابر یک کشیش، زیرا پزشک نمیتواند با حربهیِ دوزخ [بیماررا] تهدید کند.
rezaat98
۱۵
هرگز به کسی رابطهی جنسی تحمیل نکن زیرا به منزلهی تجاوز به عُنف تلقی میشود.
هرگز به کودکان تجاوز نکن که از جمله گناهان کبیره محسوب است.
سوایِ آنها، تو آزادی، همواره کسی یافت میشود که تمایلاتی شبیه تمایلات تو داشته باشد.
ست
۱۲
به همین علت گریستم، هنگامی که قرصها را بلعیدم، در واقع، میخواستم کسی را بکشم که از او متنفر بودم. غافل از این که در درونِ من، ورونیکاهای دیگری وجود داشتند که میتوانستم دوستشان بدارم.
rezaat98
۱۲
مفهوم «نهایت دیوانگی» برای زنان و مردانی که قادرند به آن برسند دقیقا «عشق» است.
Nika
۱۱
اکنون او در آرامش بود.
rezaat98
۱۰
شادیِ افزون، غمت افزون کند»
rezaat98
۱۰
دیوانه باشید ولی رفتار عاقلان پیش گیرید. به استقبال خطر روید تا متفاوت جلوه کنید ولی، شیوهی آن را چنان بیاموزید که جلبِ توجه نکنید
Z...
۱۰
ذهن خود را تهی ساخت، «اندیشیدن» را بس کرد و از «زیستن» خوشنود شد.
rezaat98
۹
چنین قضاوتی را که ملتی، به خاطر اراجیف تعدادی هذیانگو، جنایتکار شمرده شود، بی عدالتی میدانست
آنارا
۸
آه! اگر، هر کس توان آن داشت، دیوانگیِ درون خویش را باز شناسد و با آن زندگی کند. آیا دنیا بدتر از این میشد؟ نه! انسانها بیش از پیش منصف و شاد میشدند.
rezaat98
۸
ـ چه انگیزهای سبب میشود انسان از خود متنفر شود.
ـ شاید بزدلی، یا ترس جانکاه از فریبکاری، از ناتوانی در انجام عملی که دیگران انتظار دارند، دقایقی پیش، بی غم بودم و مرگ خود را از یاد برده بودم و هنگامی که به خود آمدم، ترسیدم.
rezaat98
۸
«نمیتوانم فکر کنم، باید چنان عمل کنم که انگار همه چیز به خوبی پیش میرود و... پیش خواهد رفت.»
rezaat98
۸
اگر زنی با اندک زمانی که از عمرش باقی مانده بخواهد وقت خود را در مقابل یک تخت به نگاه کردن مردی خفته بگذراند، در آن احساسی به جز احساس عشق نمیتوان دید.
آنارا
۷
میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط، و در بهار گل میفروشد و بارها از کنار هم گذشتیم بی آن که حالش را جویا شده باشم، حرف بزنم.
Friba
۷
دیگران همواره در زمانی میمیرند که انتظارش را ندارند.
Friba
۷
«چگونه میتوانم از کسی متنفر باشم که به من چیزی به جز عشق نداد؟»
rezaat98
۷
هیچ کس نباید به چیزی عادت کند.
feri
۷
«هیچ رویدادی در این جهان، اتفاقی نیست».
Nika
۷
چه، خداوند در تمامی بیشهها، جنگلهای جهان، حتی یک برگ مشابه دیگر برگ نیافرید. ولی، شما خیال میکنید متفاوت بودن نوعی بیماری است
علیرضا م
۵
نخستین سئوالی را که از تو کردم به یاد داری؟
ـ دیوانه کیست؟
ـ دقیقا این بار بی آن که تحریف کنم، جوابت را میدهم: دیوانگی، ناتوانی در ایجاد ارتباط با انگارهها است. همانند، وقتی که خود را در سرزمینی ناآشنا میبینی.
میتوانی همه چیز را ببینی، رویدادهای پیرامونت را درک کنی، ولی نمیتوانی خواست خود را بیان کنی و در یاری طلبیدن هم ناتوانی، چون زبان آن سرزمین را نمیدانی.
ـ همهیِ ما روزی، چنین پدیدهای را حس کردهایم
ـ... همهیِ ما، به نوعی دیوانهایم.