جملات زیبا از متن کتاب تنهاترین عاشق، عاشق ترین تنها | طاقچه
تصویر جلد کتاب تنهاترین عاشق، عاشق ترین تنهاsubscriptionAvailable

کتاب تنهاترین عاشق، عاشق ترین تنها

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
نصرالله قادری

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
HORRE
۱
ـ عزیزکم، به خودت نگاه کن چقدر شمع شده‌ای. و او به خود آمد. خاموش شد. ـ تاریک شدی. این را انیس گفت. ـ باشد می‌روم. اما احدی نداند. می‌پذیری؟ ـ می‌دانستم! من دیدم که باز نرم‌نرمک گرم شد، گُر گرفت، نور شد.
HORRE
۰
ـ او کجاست؟ ـ ... اشاره به رگ گردنش کرد.
HORRE
۰
او شروع کرد با دست زمین را کَندن! زمین را حفر می‌کرد، گویا دنبال چیزی می‌گشت. ـ تو را چه می‌شود؟ ـ نمی‌دانم انیسم! دلم قرار ندارد. می‌خواهم خود را بکارم که سبز شوم. ـ مگر تو بذری؟ ـ یعنی کمتر از آنم؟ ـ هرگز نفهمیدم چه می‌گویی! ـ مثل خودم!
HORRE
۰
سخنانش آدمی را چنان برمی‌انگیخت که شعر از آن بی‌بهره بود. ـ پس شاعر نیست! ـ شهادت می‌دهم که چنین نیست. من شعر می‌دانم و شعر می‌گویم و شعر می فهمم. کلام او شعر نبود.
HORRE
۰
ـ به مهربانی آسمان نگاه کن. به استواری زمین بنگر. به بارش نرم باران خیره شو. به عظمت کائنات بیندش. و به اینکه چه سهمی از کائنات حِصه توست. به او، خودِ خودِ او فکر کن، باقی همه قال است. این را خطاب به من گفت و به نماز ایستاد.
HORRE
۰
پس از مکه خارج شد. پس در راه درختی دید، خشک، تکیده، تنها. پس به درخت اندیشید که مثل او تنهاست. انگار چیزی توجه او را جلب کرد. پیش‌تر رفت. بر تنه درخت شمشیری نشسته بود. و انگار درخت از زخمش به زحمت بود. پس پیش رفت. پس دست به قبضه شمشیر برد. هر چه تلاش می‌کرد کمتر موفق می‌شد پس نام خدا بر زبان آورد. پس به یک حرکت شمشیر از دل درخت به در آمد. پس درخت تکانی خورد. انگار از جندب قدردانی کرد. پس ابوذر دلشاد شد.