پس از مکه خارج شد. پس در راه درختی دید، خشک، تکیده، تنها. پس به درخت اندیشید که مثل او تنهاست. انگار چیزی توجه او را جلب کرد. پیشتر رفت. بر تنه درخت شمشیری نشسته بود. و انگار درخت از زخمش به زحمت بود. پس پیش رفت. پس دست به قبضه شمشیر برد. هر چه تلاش میکرد کمتر موفق میشد پس نام خدا بر زبان آورد. پس به یک حرکت شمشیر از دل درخت به در آمد. پس درخت تکانی خورد. انگار از جندب قدردانی کرد. پس ابوذر دلشاد شد.