
بریدههایی از کتاب غنیمت
۴٫۵
(۲)
آمریکا نمیخواهد همه مثل آن بشوند، میخواهد همه مال آن بشوند
sss
یکراست رفتم مزار شهدا. پیاده شدیم. قادر چشم به دوردستها داشت. جایی که دود ناشی از انفجارها توی عراق دیده میشد. گفت: آن جا بصره است. یک دورهای توی بصره بودیم و انفجارهای خرمشهر را میدیدیم، حالا توی خرمشهریم و آتش بصره را میبینیم... ای تف به این دنیا!
ـ چرا دنیا!؟ هر چه میکشیم از خودمان میکشیم.
و لابهلای قبرها به راه افتادم. قادر هم به دنبالم آمد.
Fatemeh Akbarnejad24
پرسیدم حل شد؟! گفت: نمیگذارند، میگویند درگیری توی بصره شدید است، باید منتظر بمانید تا فردا درگیریها فروکش کند.
تازه فهمیدم نگران شده بودم، چون با شنیدن این خبر خوشحال شدم. اما گفتم: این جوری که نمیشود همین جوریش هم کلی عقبیم، اگر یک روز دیگر بمانیم معلوم نیست بتوانیم پدرم را پیدا کنیم. صادقی گفت: خب اگر میتوانی برو بهشان بگو پدرم قاچاقی رفته آن طرف، حالا من هم میخواهم قاچاقی بروم دنبالش.
کمترین حس همدلی با من نداشت، حس میکردم دنبال بهانهای میگردد تا مرا به خرمشهر بازگرداند.
Fatemeh Akbarnejad24
هر دو خندیدند. مادر هم با دریا وارد شد. بچه تمیز شده بود و با لباسهای تازه زیباتر به نظر میرسید.
ـ این هم از دریا خانم!
دیدم که پدر لبخند زد تا بغضش باز نشود؛ آرام از جا بلند شد.
ـ بده من دخترم را.
ـ بگیر! حالا دیگر وقت غذاش است. شما سرش را گرم کنید تا من هم شیرش را گرم کنم.
ـ پس شمایلش کو؟
ـ آنجا توی اتاق است.
ـ دیگر هیچ وقت آن را ازش دور نکنید!
و به اتاق رفت و شمایل را از روی تخت برداشت و به لباس دریا سنجاق کرد.
Fatemeh Akbarnejad24
صدای جیغ ملیحه و شیون دریا دیگر توی حجم جمجمهم جا نمیگیرد. دارد منفجر میشود.
sss
ـ یعنی میفرمایید اگر بنده گزارش تر و تمیز و شسته و روفته بدهم، همه چی حل میشود؟ ها؟!
ـ وقتی تو گزارشی مینویسی که مدیرت احساس میکند، داری به شعورش توهین میکنی، به نظر تو چه واکنشی باید نشان بدهد؟ تشویقت کند؟
ـ اگر شعور داشته باشد، بله!
ـ و اگر نداشته باشد؟
ـ آن وقت به شعور من توهین میشود که از نظر شما اصلاً مهم نیست.
سلیمی چراغ قرمز را رد کرد.
ـ خیلی خوب تو چرا صورت مسأله را پاک میکنی، بازخریدی که راه حل نیست، امروز برو با خودش حرف بزن، نگذار قضیه به بالا بکشد.
حرف زدن با سلیمی بیفایده بود، یا حرف زدن سلیمی با من بیفایده بود.
Fatemeh Akbarnejad24
فرناز سر به زیر انداخت. خونسرد گفت: چون میدانم میگویم نرو، به من هم حق بده وقتی شوهرم میخواهد برود همچین جایی نه تنها نگرانش باشم، که اگر بتوانم نگذارم برود. گفتم: همه دارند همین کار را میکنند... اما تو... لااقل از تو انتظار دارم، همراهی که نه، اما دستکم همدلی کنی.
فرناز نمیخواست اشکش را ببینم. از گوشه چشمش پاک کرد. گفت: خیلی سخت است... گفتم برای تو سخت نیست، تو که توی هشت سال جنگ، هم همدلم بودی هم همراهم.
خندهش خیلی تلخ بود، به تلخی هشت سال مصیبت و سختی.
ـ آن مال بیست سال پیش بود که طاقت داشتم. همان موقع هم آنهایی که شوهرشان شهید میشد، میتوانستند با خاطراتش زندگی کنند، اما من که هر روز منتظر خبر شهادتت بودم، هشت سال با مرگت زندگی کردم... دیگر پوک شدم، تمام شدم. با این حال، اگر تو میگویی میتوانم، چشم! میتوانم.
Fatemeh Akbarnejad24
هنوز سلام و علیک نکرده، گفت: من هم میخواهم با شما بیایم عراق. گفتم: تو از کجا میدانی من میخواهم بروم. گفت: بالاخره بی خبر نمیمانیم.
حسابی از دست شاکری حرص خوردم. از همان موقع هم با این شاکری سر حفاظت اطلاعات مشکل داشتم، هنوز هم این مشکلش حل نشده. گفت: تقصیر حاج آقا نبود، من فضولی کردم. پرسیدم: حالا مشکل تو چیست؟ گفت: راستش فقط مشکل من نیست، مشکل شما هم هست.
اول با گردن کج آمد، حالا زبان هم در آورده بود. گفتم: من چه مشکلی دارم؟ گفت: من این طرف مشکل دارم، شما هم آن طرف.
Fatemeh Akbarnejad24
توی بازداشتگاه قادر یکریز غر میزد و بیتاب راه میرفت؛ وقتی حاج آقا شاکری از یکی حساب ببرد هر کی باشد خیال میکند خرش خیلی میرود دیگر! مرا باش که خیال کردم ما را پیاده کرده اند که با سلام و صلوات و اسکورت و سرباز از مرز رد کنند. گفتم: میخواهی دستور بد هم برت گردانند؟
بههم پوزخند زد که خیلی ممنون، یک دستور به آن گروهبان دادید کارمان به اینجا کشید، یک دستور دیگر بدهید، سرمان میرود بالای دار. حالا شما هیچ، من بدبخت را بگو که اگر بفهمند عراقی هستم، همین جا یک تیر توی ملاجم میزنند و خلاص!
Fatemeh Akbarnejad24
پرسید: نکند این آقا را هم باید بشناسم؟ گفتم: آدم باید دوست و دشمن را بشناسد.
قادر دلخور نگاهم کرد. گفت: شما هم مکرر به ما کنایه بزنید دیگر!
شوخی کردم. بعد به عادل معرفیش کردم. ایشان قادر از دشمنهای قدیمی و از دوستهای جدید است. عادل گفت: عراقی است؟
ـ آره لطف کرده با من آمده تا بلد راهم باشد.
عادل به قادر گفت: دلخور نشو آن وقتها به قول حاج مرتضی بدون دعوت آمده بودید، حالا که اصلان تو را آورده قدمت روی چشممان است.
Fatemeh Akbarnejad24
ـ آمدهای دنبالش که برش گردانی، یا تو هم باهاش بروی؟
و صادقی مجال نداده بود که من جواب بدهم.
ـ این دیگر کجا برود؟! اصلان مگر میگذارد پسرش برود عراق؟!
ـ اگر اصلان رفته بود چی؟
ـ رفته بود که دیگر هیچی!
ـ پسرش را با خودت میبری!
ـ راستش را میخواهی یا دروغش را؟
ـ معلوم است که دروغش را!
ـ هیچی یک بلیت قطار برایش میگیرم صاف میفرستمش تهران.
و من گفته بودم: این را از خودم بپرسید، چون اگر آقای صادقی هم مرا نبرد، خودم میروم.
محمد نورانی خندیده بود و گفته بود: معذرت میخواهم یادم رفته بود که پسر اصلانی!
Fatemeh Akbarnejad24
عادل گفت: از اولش هم خیالم راحت بود. اصلان اگر میخواست، خودم هم باهاش میرفتم. یادت نیست هر وقت یک نوزاد میدید، چه جور بال بال میزد. حالا نوزادش را پیدا کرده، ناصریه که هیچ آن سر دنیا هم میخواست برود کمکش میکردم.
و حالا نوزادش را پیدا کرده که بیست سالش است و نوزاد دیگری در بغل دارد و زخمی و ترسیده دارد از زیر زمین خانهای نیمه ویران توی ناصریه بیرون میرود
Fatemeh Akbarnejad24
دریا با تردید عکس را میگیرد و نگاه میکند.
ـ این مادرت است، من هم پدرت هستم و این شمایل نشانه توست، سفارش مادرم بود؛ تبرک حضرت عباس...
و برای این که بغضش باز نشود، ادامه نمیدهد. دریا مبهوت است. به عکس نگاه میکند، و بعد به شمایل نوزاد خود و دوباره به عکس و بعد آرام سر بلند میکند و به پدر خیره میشود.
ـ تو دختر من هستی، دریای من، گمشدهمن، بیست سال پیش، توی جنگ خرمشهر گمت کردم، حالا توی جنگ ناصریه پیدات کردم.
دریا دوباره به عکس نگاه میکند و بعد به پدر و نوزاد خودش و شمایل. اشکش جاری میشود و با عرق گونههاش پیوند میخورد
Fatemeh Akbarnejad24
ـ بی خیال بابا جون... کی توی این موشکباران بلند میشود میرود عراق. اصلاً کجا میخواهی بروی؟ توی این هیر و ویر چه جوری میخواهی پیداش کنی؟
پدر نگاه تندی به پیمان انداخت که او را واداشت سر به زیر بیاندازد. بعد گفت: شما نمیخواهد نگران باشی، بهتر است دست اینها را بگیری بروید شمال. کنار دریا بنشینی غروب آفتاب را تماشا کنی و راجع به جنگ تحلیلهای بکر ارائه بدی.
تندی از جا بلند شد و بالای سر پیمان ایستاد و گفت: آن زنی که آنجا زیر موشکهای آزادیبخش آمریکایی است دختر من است. و وقتی آن دختر من است، یعنی خواهر تو هم هست!
و رفت.
Fatemeh Akbarnejad24
حجم
۱۱۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۹
تعداد صفحهها
۱۸۶ صفحه
حجم
۱۱۶٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۸۹
تعداد صفحهها
۱۸۶ صفحه
قیمت:
۵۷,۰۰۰
۲۸,۵۰۰۵۰%
تومان