یکراست رفتم مزار شهدا. پیاده شدیم. قادر چشم به دوردستها داشت. جایی که دود ناشی از انفجارها توی عراق دیده میشد. گفت: آن جا بصره است. یک دورهای توی بصره بودیم و انفجارهای خرمشهر را میدیدیم، حالا توی خرمشهریم و آتش بصره را میبینیم... ای تف به این دنیا!
ـ چرا دنیا!؟ هر چه میکشیم از خودمان میکشیم.
و لابهلای قبرها به راه افتادم. قادر هم به دنبالم آمد.