
کتاب کتاب بی نام اعترافات
پدیدآورندگان:
داوود غفارزادگانانتشارات:
انتشارات نیستان هنر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
شيرين
۰
ممد شمر چند روز بعد از آزادی سکته ناقص میکند، دهنش کج میشود و نصف بدنش لمس، و مأمورها چو میاندازند گوش به اعلیحضرت نکرد، حضرت عباس زد به کمرش و الی آخر...
شيرين
۰
راستش من نه میانه خوشی با سینما دارم نه تئاتر. تئاتر همان یک بار که رفتم برای هفت پشتم بس بود. قدرتی خدا نشسته بودم جلو، ردیف اول و بازیگره نعره که میزد آب دهنش میپرید روی صورتم. انگار توی آن سالن همین من یک نفر بودم و همه آن بازیها برای من یکی داشت اجرا میشد و بازیگره جز من یکی کسی نبود که روی به او گلو پاره کند.
شيرين
۰
قاسم میگوید: من این بازاریها را خوب میشناسم. توی سیاه زمستان نمیشود ازشان یخ گرفت. اگه نفعی براشان نداشته باشد با گوله هم نمیشود دوزار از مشتشان درآورد.
کاظم میگوید: باز همینا هستند که خمس و زکات میدهند، برای کارای خیر پیشقدم میشوند. قاسم نمیخواهد در مقابل این دو تا آدم کوتاه بیاید. چند روزی است که میخواهد زیر زبانشان را بکشد که پرنده کدام آشیانهاند و سرشان کجا بند است. میزی را جابهجا میکند و صندلی دورش میچیند. میگوید: خون مردم را میمکند. من با خیلیهاشان کار کردهام. توی صد تا اگه یکی پیدا شود.
احسان میگوید: تو از بدشانسی به تور بد آدمایی افتادی.