ممد شمر چند روز بعد از آزادی سکته ناقص میکند، دهنش کج میشود و نصف بدنش لمس، و مأمورها چو میاندازند گوش به اعلیحضرت نکرد، حضرت عباس زد به کمرش و الی آخر...
شيرين
راستش من نه میانه خوشی با سینما دارم نه تئاتر. تئاتر همان یک بار که رفتم برای هفت پشتم بس بود. قدرتی خدا نشسته بودم جلو، ردیف اول و بازیگره نعره که میزد آب دهنش میپرید روی صورتم. انگار توی آن سالن همین من یک نفر بودم و همه آن بازیها برای من یکی داشت اجرا میشد و بازیگره جز من یکی کسی نبود که روی به او گلو پاره کند.
شيرين
قاسم میگوید: من این بازاریها را خوب میشناسم. توی سیاه زمستان نمیشود ازشان یخ گرفت. اگه نفعی براشان نداشته باشد با گوله هم نمیشود دوزار از مشتشان درآورد.
کاظم میگوید: باز همینا هستند که خمس و زکات میدهند، برای کارای خیر پیشقدم میشوند. قاسم نمیخواهد در مقابل این دو تا آدم کوتاه بیاید. چند روزی است که میخواهد زیر زبانشان را بکشد که پرنده کدام آشیانهاند و سرشان کجا بند است. میزی را جابهجا میکند و صندلی دورش میچیند. میگوید: خون مردم را میمکند. من با خیلیهاشان کار کردهام. توی صد تا اگه یکی پیدا شود.
احسان میگوید: تو از بدشانسی به تور بد آدمایی افتادی.
شيرين