همهچیز تقصیر تفنگ است. ناگهان هر کس قدرت جدید و وحشتناکی با خود دارد. اول، سر تمرین تیراندازی با هر صدا عضلاتشان را منقبض میکردند. هربار تیری شلیک میکردند و ضربهای به زیر شانههایشان وارد میشد از جا میپریدند. ولی سریع، شاید خیلی سریع، همهچیز طبیعی شد و تمام تمرکز و دقتشان را صرف هر شلیک کردند. کمکم از آن کار لذت بردند. ولی حس عجیبی هم به سراغشان آمد. حس رقابت. حتی بیشتر از آن... غریزهای احضار شد. تمام شکارچیهای تازهکار پیش از اولین پیروزی خود دچار «هیجان» میشوند. عطش خون... همه میخواهند زودتر از بقیه شکار کنند. بااینحال، حتی نمیدانند مشتاق چه هستند. چون هیچوقت جان چیزی را نگرفتهاند؛ مگر مگس یا موش. این کاملاً فرق دارد. این لحظه آنها را عوض خواهد کرد. نمیدانند چه معصومیتی در وجود خود دارند و حالا باید رهایش کنند.