
٪۵۰
آلی
۱۲
فرقی نکرد. فرقی نمیکرد چه کار کنم، هیچ وقت آن دختری نبودم که باید میبودم. ت
آلی
۸
بار که اتاقم را مرتب میکردم و هر بار که مرتب نمیکردم، هدف همهشان یک چیز بود. اینکه مادرم را وادار کنم به من توجه کند. این که دلواپسم باشد.
چهارده سال تمام سخت تلاش کرده بودم که دختر بینظیری باشم، اما هرگز برایش کافی نبود. فرقی نمیکرد دستخطم چقدر قشنگ بود، فرقی نمیکرد نمرۀ املایم چقدر بالا میشد، یا تمرین هنرم را چقدر خوب انجام میدادم، هرگز، کافی نبود. ممکن بود تمامِ بعدازظهری را به رنگ کردن نقاشیای برای او بگذرانم و او فقط متوجه تنها نقطهای میشد که من عطسه کرده بودم و رنگ از خط بیرون زده بود.
Mitikoma
۷
مسئله این است که من تحمل شکست را ندارم، آقای رِکسَم. امتحان، قرار ملاقات، شغل، هر نوع آزمونی، واقعاً. غریزهام همیشه این است که هدف را نزدیک و پایین انتخاب کنم تا خودم را از رنج کشیدن در امان بدارم.
آلی
۶
ممکن بود کل روز شنبهام را صرف مرتب کردن اتاقم تا سرحد کمال کنم؛ و او آخرش غر میزد که چرا کفشهایم را در راهرو جا گذاشتهام.
هر کاری میکردم غلط بود. من زیادی سریع بزرگ شدم، لباسهایم زیادی گران بودند و دوستانم زیادی پرسروصدا بودند. من زیادی خپل بودم، یا برعکس، خیلی بدغذا بودم.
Mitikoma
۶
ولی همۀ ما حق داریم گِله کنیم، نداریم؟ همهمان لازم است خودمان را بیرون بریزیم، وگرنه از شدت خشم منفجر میشویم.
sarah
۳
چهارده سال تمام سخت تلاش کرده بودم که دختر بینظیری باشم، اما هرگز برایش کافی نبود. فرقی نمیکرد دستخطم چقدر قشنگ بود، فرقی نمیکرد نمرۀ املایم چقدر بالا میشد، یا تمرین هنرم را چقدر خوب انجام میدادم، هرگز، کافی نبود. ممکن بود تمامِ بعدازظهری را به رنگ کردن نقاشیای برای او بگذرانم و او فقط متوجه تنها نقطهای میشد که من عطسه کرده بودم و رنگ از خط بیرون زده بود.
ممکن بود کل روز شنبهام را صرف مرتب کردن اتاقم تا سرحد کمال کنم؛ و او آخرش غر میزد که چرا کفشهایم را در راهرو جا گذاشتهام.
هر کاری میکردم غلط بود.
Mitikoma
۳
چهارده سال تمام سخت تلاش کرده بودم که دختر بینظیری باشم، اما هرگز برایش کافی نبود. فرقی نمیکرد دستخطم چقدر قشنگ بود، فرقی نمیکرد نمرۀ املایم چقدر بالا میشد، یا تمرین هنرم را چقدر خوب انجام میدادم، هرگز، کافی نبود. ممکن بود تمامِ بعدازظهری را به رنگ کردن نقاشیای برای او بگذرانم و او فقط متوجه تنها نقطهای میشد که من عطسه کرده بودم و رنگ از خط بیرون زده بود.
آسلی
۳
لعنت! لعنت! ماجرای من و مردهای زندگیام چه بود؟ چرا چنین کثافتهایی بودند، همهشان؟
zmoghani
۲
به یاد همۀ مادرهایی افتادم که بچههایشان را به مهدکودک میآوردند و از این میگفتند که چقدر خستهاند و من در دلم کمی ازشان بدم میآمد، چون فکر میکردم فوقش با یک یا دو بچه سر و کار دارند. اما حالا، میفهمیدم منظورشان چه بود. کار اینجا بهاندازۀ کار مهدکودک فیزیکی یا فشرده نبود، اما مدام بود و تمامنشدنی، نیاز بچهها هرگز پایانی نداشت و هرگز لحظهای نبود که بتوانی بچه را دست همکارت بسپاری و چند دقیقهای استراحت کنی و برای خودت باشی.
اینجا هرگز نمیشد که سر کار نباشم
میم ___ لام
۲
و چشمم افتاد به زنی که از دور بهسمتم میآمد. موهایش را مثل بقیه سفت پشتسرش بسته بود، چشمهایش مثل دو تکهسنگ بودند و صورتش بیحس، سخت و رنگپریده بود. اولش، فکر کردم، آه خدایا! خیلی قاتی به نظر میآد. یعنی چی میخواد؟
بعد، فکر کردم، شاید بهتر باشه برم اونیکی دستشویی.
و بعد، فهمیدم.
روی دیوار روبهرویی آینه بود. آن زن خودم بودم.
فرفری موی غزلساز
۲
من به شما حقیقت را میگویم، حقیقتِ صیقلنخوردۀ زشت را، که همین است: جلانخورده و ناخوشایند.
eloohii
۲
همان خانهای بود که اگر پول، سلیقه و زمان در اختیار داشتم تا چیزی عمیقاً و بینهایت گرم و دلپذیر بسازم، برای خودم میساختم.
آذین✨🐋
۱
ما برای شما که لازم نیست جمله را تمام کنم، آقای رِکسَم، لازم است؟ شما میدانید چرا. دستکم، من فرض میکنم که اگر روزنامهها را خوانده باشید، میدانید. شما میدانید، چون پلیس میداند. چون فهمیدند. چون آنها دو دو تا چهار تا میکنند، همانطور که شما احتمالاً میکنید، حتی الان.
شما میدانید علت اینکه من هرگز با بیل الینکورت نخواهم خوابید این است که او پدر من هم هست.
میم ___ لام
۱
خیلی بیشتر به آدمی شباهت داشتم که واقعاً بودم، انگار خودِ واقعیام داشت از تَرکهای آن نقاب بیرون میریخت و اوضاع را در دست میگرفت.
sarah
۱
مسئله این است که من تحمل شکست را ندارم، آقای رِکسَم. امتحان، قرار ملاقات، شغل، هر نوع آزمونی، واقعاً. غریزهام همیشه این است که هدف را نزدیک و پایین انتخاب کنم تا خودم را از رنج کشیدن در امان بدارم.
sarah
۱
از تسلیم مطلق رفتم به لجبازی پیدرپی.
فرقی نکرد. فرقی نمیکرد چه کار کنم، هیچ وقت آن دختری نبودم که باید میبودم. تنها کاری که حالا داشتم میکردم اثبات این نکته به هر دومان بود.
زندگیاش را ویران کرده بودم، این همواره پیام نهفته در رفتارش بود؛ چیزی که بین ما سرگردان بود و موجب میشد حتی وقتی او پس میکشید، من بیشتر به او بچسبم. و آخرسر، دیگر نتوانستم این حقیقت را در چهرهاش ببینم و تحمل کنم.
𝐘𝐔𝐒𝐄𝐅
۱
این سخنرانی را با خودم تمرین کرده بودم، توی قطار در راه آمدن به اینجا، و حالا، کلمات با دقتی تمرینشده، مسلسلوار از دهانم خارج میشدند. آنقدر مصاحبۀ کاری رفته بودم که بدانم مصاحبه کلید موفقیت است؛ اینکه بتوانی توضیح بدهی چرا داری از شغل فعلیات بیرون میآیی، بدون اینکه کارفرمای فعلیات را بکوبی و کارمندی ناسپاس جلوه کنی.
SalinDawn🦥
۱
غرق در خون، روی مبل مخمل نشسته بودم و آنها از من میپرسیدند چه اتفاقی افتاده، چه اتفاقی افتاده، چه اتفاقی افتاده.
و من هنوز هم نمیدانم.
من هنوز هم نمیدانم
SalinDawn🦥
۱
او هرگز برایم نامهای ننوشت. هرگز بهم تلفن نزد. هرگز به ملاقاتم نیامد.
𝓱𝓪𝓭𝓲𝓼𝓮
۱
چون من با کلماتم برای خودم چالهای میکنم و بهجای اینکه بدانم چه زمانی تمامش کنم، همینطور به کندن ادامه میدهم.
Mitikoma
۱
انگار داشتم از سمتِ اشتباهی درون تلسکوپی را نگاه میکردم... درون نوعی تونل کابوسوار بهسوی گذشته.
Mitikoma
۱
فرقی نکرد. فرقی نمیکرد چه کار کنم، هیچ وقت آن دختری نبودم که باید میبودم. تنها کاری که حالا داشتم میکردم اثبات این نکته به هر دومان بود.
Mitikoma
۱
اینجا کار چندانی برای انجام دادن پیدا نمیشود و زمان زیادی در اختیار آدم هست که بنشیند به فکر کردن، نگران شدن و تولید فاجعه در ذهنش.
Mitikoma
۱
او مرا نمیخواست. یا این احساس من در بعضی از اوقات بود.
ولی همه کس من بود.
Mitikoma
۱
دوست داشتم سرش داد بزنم: میدونی اوضاع برای آدمهایی که پول شما، تأمین شما و امتیازات شما رو ندارن چطوریه؟
mahtab aali
۱
غریزهام همیشه این است که هدف را نزدیک و پایین انتخاب کنم تا خودم را از رنج کشیدن در امان بدارم.
eloohii
۱
غریزهام همیشه این است که هدف را نزدیک و پایین انتخاب کنم تا خودم را از رنج کشیدن در امان بدارم.
زویا
۰
یکباره، دهها تصویر از ذهنم گذشتند؛ ششسالگی، والدینم بابت ریختن خمیرِ بازی روی فرش سرم داد میکشند. نهسالگی، مادرم با دیدن کارنامهام سرش را تکان میدهد و به خودش زحمت نمیدهد ناامیدیاش را پنهان کند. دوازدهسالگی، تئاتری در مدرسه دارم که هیچ کس به خودش زحمت نمیدهد برای تماشایش بیاید. شانزدهسالگی، «حیف که برای تاریخ درست درس نخوندی!» بهجای تحسین بابت بهترین نمره در آزمونهای ریاضی، زبان انگلیسی و علوم. هجده سال بهترین نبودن، «دختری که انتظار داشتند» نبودن، هجده سال ناتوانی در برآوردن انتظارات.
آسمان
۰
مثل بیماری که پوشیده در لباسهایش، حالش خوب به نظر میرسد، ولی بلوزش را که بالا میزند، میبینید زخمهایش بخیهنخورده باقی ماندهاند
کتابخوان :)
۰
مسئله این است که من تحمل شکست را ندارم، آقای رِکسَم. امتحان، قرار ملاقات، شغل، هر نوع آزمونی، واقعاً. غریزهام همیشه این است که هدف را نزدیک و پایین انتخاب کنم تا خودم را از رنج کشیدن در امان بدارم. یا مثلاً، دربارۀ قرار ملاقات با کسی، ترجیح میدهم کلاً هدفی انتخاب نکنم، مبادا که دست رد به سینهام بخورد