جملات زیبا از متن کتاب زنی در کابین 10 | طاقچه
تصویر جلد کتاب زنی در کابین 10subscriptionAvailable

کتاب زنی در کابین 10

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۱۹۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
روث ور، زهرا هدایتی
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
r.y
۷
«وقتی آدم ترسیده باشه هیچی بهتر از چای داغ شیرین نیست.»
hilda
۶
من فکر می‌کنم هرکسی وظیفه‌شه که تا آخرین ذرهٔ خوشی رو از زندگی بکشه بیرون، این‌طور فکر نمی‌کنین؟ درغیر این صورت و بدون این کار، زندگی فقط یه دورهٔ کوتاه، زشت و ظالمانه تا رسیدن مرگه.
لیموی‌سبز.
۵
حالا یاد گرفته بودم که حتی نمی‌توانستم کامل به خودم اعتماد کنم، چه برسد به کسی دیگر.
r.y
۴
همیشه وقتی شکمم خالی است غیرعادی و سست می‌شوم.
r.y
۳
بی‌دلیل نیست که بیشتر اوقات افکارمان را توی سرمان نگه می‌داریم؛ چون درست نیست که برای عموم فاش شوند.
AS4438
۳
هرکسی وظیفه‌شه که تا آخرین ذرهٔ خوشی رو از زندگی بکشه بیرون،
AS4438
۲
یه مرد هیچ‌وقت دو بار توی یه دریاچه شنا نمی‌کنه.»
r.y
۱
چند سال قبل می‌گفتم که بن را ظاهر و باطن می‌شناسم، تا اینکه از زندگی‌ام بیرون رفت. حالا یاد گرفته بودم که حتی نمی‌توانستم کامل به خودم اعتماد کنم، چه برسد به کسی دیگر.
AS4438
۱
هرکسی وظیفه‌شه که تا آخرین ذرهٔ خوشی رو از زندگی بکشه بیرون، این‌طور فکر نمی‌کنین؟ درغیر این صورت و بدون این کار، زندگی فقط یه دورهٔ کوتاه، زشت و ظالمانه تا رسیدن مرگه.»
AS4438
۱
یه چیزی که تو تجارت یاد گرفتم اینه که حالا همیشه مناسب‌ترین وقته. چیزی که به نظر احتیاط می‌آد تقریباً همیشه چیزی به‌جز ترس نیست. و آخرش یکی قبل از تو اون کار رو انجام می‌ده.»
faeze
۱
دوستم ارین می‌گوید که ما همه شیاطینی درونمان داریم، صداهایی که زمزمه می‌کنند ما به دردی نمی‌خوریم، که اگر ترفیع نگیریم یا امتحانی را کامل نشویم، برای دنیا آشکار می‌شود که واقعاً چه کیسه‌های بیخودی از پوست و استخوان هستیم. شاید این حقیقت داشت. شاید شیاطین من صداهای بلندتری داشتند.
Feri
۱
حالا یاد گرفته بودم که حتی نمی‌توانستم کامل به خودم اعتماد کنم
Feri
۱
و چند روز گذشته به‌اندازهٔ کافی بدشانسی آورده بودم که فکر کنم اگر خدایی آن بالا وجود داشت، آن‌قدر از من خوشش نمی‌آمد.
xmaed_ 🐈‍⬛
۱
به نظر می‌آمد هیچ حدی برای قابلیت افراد برای باور کردن چیزی که می‌خواستند ببینند وجود نداشت
𝘽𝘼𝙎𝙃𝘼
۱
با صدایی شبیه خرخر گربه گفت: «بیا به ریچارد و لارس معرفی‌ت کنم.»
سـارا
۱
نمی‌تونم تصور کنم که آدم خودش رو توی یه کشور کوچیک و بی‌اهمیت زندانی کنه وقتی که رستوران‌ها و پایتخت‌های دنیا در انتظارشن.
۱
یه قاتل توی این کشتیه. و هیچ‌کس به‌جز من نمی‌دونه.
ghazalak
۱
کت رسمی ۳۳ درصد به جذابیت مردها اضافه می‌کنه.
ghazalak
۱
من فکر می‌کنم هرکسی وظیفه‌شه که تا آخرین ذرهٔ خوشی رو از زندگی بکشه بیرون، این‌طور فکر نمی‌کنین؟ درغیر این صورت و بدون این کار، زندگی فقط یه دورهٔ کوتاه، زشت و ظالمانه تا رسیدن مرگه
Mitikoma
۱
نمی‌توانستم به او فکر کنم. اگر می‌کردم، به گریه می‌افتادم و اگر الان گریه می‌کردم، هیچ‌وقت نمی‌توانستم بس کنم.
Mitikoma
۱
«نمی‌تونم.» مطمئن نبودم منظورم چه کاری بود؛ «نمی‌تونم برم، نمی‌تونم بمونم، نمی‌تونم این بحث رو ادامه بدم، این زندگی رو، همه‌چیز رو. فقط... باید برم.»
Mitikoma
۱
حالا یاد گرفته بودم که حتی نمی‌توانستم کامل به خودم اعتماد کنم، چه برسد به کسی دیگر.
Mitikoma
۱
زمان کِش می‌آید: این اولین چیزیست که در محیطی متوجه می‌شوی که نور ندارد، ساعت ندارد و هیچ راهی برای اندازه‌گیری ثانیه‌ای پس از ثانیهٔ دیگر وجود ندارد.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۱
هر چی آدم رو نکشه، قوی‌ترش می‌کنه، مگه نه؟»
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۱
«بعضی وقت‌ها همه‌چیز خیلی زیادی می‌شه، می‌دونی منظورم چیه؟ مثل بازیگری می‌مونه.»
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۱
کش‌دار بودن زمان ترسناک است وقتی آدم نه ساعتی دارد، نه وسیله‌ای که با آن بفهمد ساعت چند است، و نه راهی که بداند کسی به سراغش می‌آید یا نه.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۱
تا به حال ترسیده بودم. تا به حال زهره ترک شده بودم. اما هیچ‌وقت ناامید نشده بودم؛ و حالا چیزی که حس می‌کردم ناامیدی بود.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۱
اما قبلاً این چنین کوری عمدی‌ای را دیده بودم، زن‌هایی که با وجود شواهد موجود پافشاری می‌کردند که شوهرشان بهشان خیانت نمی‌کند، افرادی که که برای رئیس‌های مزخرف کار می‌کردند و به خودشان تلقین می‌کردند که فقط دارند از دستورات اطاعت می‌کنند و کار لازم را انجام می‌دهند. به نظر می‌آمد هیچ حدی برای قابلیت افراد برای باور کردن چیزی که می‌خواستند ببینند وجود نداشت
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۱
گفت: «مامانم تیگر صدام می‌زد. می‌گفت: تو مثل تیگری، مهم نیست چقدر سخت سقوط کنی، همیشه دوباره بلند می‌شی.»
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۱
نمی‌خوام مثل تینا و الکساندر باشم، از این کشور به اون کشور برم و فقط هتل‌های پنج ستاره و رستوران‌های با ستارهٔ میشلن رو ببینم. آره، روآن نصف استراحت‌گاه‌های لوکس کارائیب رو دیده، اما به‌جاش کل زندگی‌ش گزارش‌هایی می‌نویسه که آدم‌هایی مثل بالمر می‌خوان بنویسه و من این رو نمی‌خوام، دیگه نه. می‌خوام دربارهٔ چیزهایی بنویسم که نمی‌خوان ازشون خبر داشته باشی. و اگه قراره دوباره از اول شروع کنم، خب از هر جایی می‌تونم آزاد کار کنم... خودت که می‌دونی.»