حس شوخطبعی آماندا بهراحتی و بدون هیچ دردسری در مقابل برخورد جدیِ رندال خودنمایی کرد. نگرانی و دلواپسیهای رندال ذات بیخیال و سَبُکبار آماندا را به تعادل رساند. در روزهایی که میخواست در خانه بماند، آماندا او را بهزور بیرون میکشید و در شبهایی که آماندا دلش میخواست با دوستانش بگذراند، رندال او را به دروناندیشی، تنهایی و تفکر دعوت میکرد. آنها حسابی باهم جفتوجور بودند، انگار به دنیا آمده بودند تا باهم باشند و آنقدر خوششانس بودند که یکدیگر را پیدا کنند.