
بریدههایی از کتاب ورطه
۴٫۰
(۲۸)
هر چیز شخصیای را که برایش مهم بود، یکجا بستهبندی کرده و جایی دور از دیدش پنهان کرده بود و به جایش فقط یک چیز را پرورانده بود: سعی و تلاش. این ترفندش برای دوامآوردن بود.
Farhadmarch
او اسلوب و قاعدهٔ هر چیزی را میدانست. زنی که جذاب نباشد، نمیتواند انتظار یافتن یک شغل پردرآمد را داشته باشد.
Farhadmarch
تقریباً بعد از بیست سال، هنوز هم میتوانست آن اتفاق را به وضوح و دقیق به یاد بیاورد - صدای آن زن را، حالت صورتش را وقتی جان میداد، حس انگشتانش روی کمرش، لرزشی را که در ستون فقراتش حس کرده بود. حقیقت این است که تا کسی را نکشتهاید، هرگز حدود واقعیتان را نخواهید فهمید - هیچ چیزی در دنیا شبیه به کُشتن نیست. بدون شک، در کشتن نوعی حس گناه عمیق نهفته است، اما ساتاکه در وجودش نوعی کشش و جاذبه به لذت از درد را کشف کرده بود و از نزدیکی به خودِ مرگ، باری سنگین را در وجودش حس میکرد.
Eli
سرنوشت چیزی است که برخلاف بهترین نقشههای ما اتفاق میافتد.
AS4438
«یک انسان زیبا استعداد دارد، درست مثل یک نویسنده یا نقاش. این چیزی نیست که هرکسی داشته باشه؛ این یک لطف خاصه. اما نویسندهها و نقاشها باید کار کنند تا استعدادشان شکوفا بشه، تو هم همینطوری. این وظیفهٔ توئه. به نوعی تو خودت هنرمندی، حداقل من اینطوری بهش نگاه میکنم، اما در حال حاضر به وظیفهت بیتوجهی.»
Farhadmarch
اما دنیای بیرحمتری در آن سوی دری که بازش کرده بود، منتظرش بود.
Farhadmarch
فکر میکنم آخرش ما همگی به چیزی میرسیم که دوست داریم.
Zohreh
اما فکرکردن به این کار با انجامدادنش از زمین تا آسمان فرق میکند.
faeze
ناگهان فهمید که برای چی میخواست با گرسنگیدادن به خود، خود را تنبیه کند: برای سرکوب میل به آزادی.
faeze
«برای اینکه سرنوشت چیزیه که برخلاف تمام نقشههات برات اتفاق میافتد.»
Farhadmarch
«پس اگر زنی زیبا باشه، برای تو کافیه؟»
«برای هر مردی کافیه.»
Farhadmarch
در دل تاریکی، دستش میتوانست غلظتی از هوا را حس کند که در روشنایی روز حس نمیشد.
Farhadmarch
در دل تاریکی، دستش میتوانست غلظتی از هوا را حس کند که در روشنایی روز حس نمیشد.
Farhadmarch
اگر یک در دیگر پشت سرش بسته شده بود، دیگر چارهای جز پیداکردن دری تازه برای بازکردن نداشت.
Farhadmarch
دوست داشت بهخاطر دیگران هر کاری بکند و به خودش زحمت بدهد، اما وقتی پای خودش به میان میآمد، به سختی حالوحوصلهٔ کاری را داشت.
Zohreh
یوشی هر چیز شخصیای را که برایش مهم بود، یکجا بستهبندی کرده و جایی دور از دیدش پنهان کرده بود و به جایش فقط یک چیز را پرورانده بود: سعی و تلاش. این ترفندش برای دوامآوردن بود.
Zohreh
عصبانی شدن از دست آدمهایی که نمیشناسیشان هیچ فایدهای ندارد.
Zohreh
سعی کرده بود حواسش را به کارهای خانه و مراقبت از بچهها پرت کند، اما مرتب نگرانیهایش همچون حبابهایی که از قعر برکه به سطحش میآید، بالا میآمد.
Zohreh
«نزدیکی تنها چیزی نیست که آدمها رو به هم وصل میکند.»
Elina Asg
دریچهٔ کولر را رو به خودش تنظیم کرد و سقف ماشین کروکیاش را خواباند و در حالی که سقف همچون ماری که پوست میانداخت، آرام و آهسته در غلافش فرو میرفت، تماشایش کرد. عاشق اینجور لحظات بود، یعنی وقتی یک چیز عادی و معمولی را میشد طوری ساخت که اینقدر دراماتیک و هیجانانگیز به نظر برسد. ای کاش میشد سراسر زندگیاش همین شکلی باشد.
Zohreh
دانستن اینکه باید این درد را بهتنهایی تحمل کند، باعث میشد احساس تنهایی و غریبی کند و همین بهانهای میشد برای ریختن دوبارهٔ اشک؛ و بدترین چیز در این میان این بود که منبع دردش همان شخصی بود که از همه به او نزدیکتر بود.
Zohreh
به یاد آورد که تا قبل از ازدواجش چه لباسهای زیبا و گرانقیمتی میپوشید، چون کنجی خیلی دوست داشت او را در لباسهای رنگارنگ ببیند. آن روزها، اصلاً نمیتوانست حتی فکرش را هم بکند که چنین آیندهای در انتظارشان است: یک مرد بازنده که عاشق زنی شده بود که هرگز نمیتوانست به دستش بیاورد، همسری که از او متنفر بود و دریای بدون پلی که آن دو را از هم جدا میکرد. آن دو هرگز دیگر نمیتوانستند با هم در یک سوی این دریا قرار بگیرند، برای اینکه یایویی هرگز نمیتوانست او را ببخشد.
Zohreh
او تا همین اواخر نمیدانست کنجی اساساً از جنس مردانی است که فقط چیزهایی را میخواهند که متعلق به دیگران است. او یایویی را خواسته بود، چون او دُردانهٔ شرکتشان بود، اما بهمحض اینکه او را به دست آورد، دیگر علاقهاش به او را از دست داد. در یک کلام، او مرد بدبختی بود که همیشه در توهماتش سیر میکرد.
Zohreh
یوشیکی زیر لب گفت: «خیلی دلگیره.» و بعد از اینکه صورتش را شست، همینطور که به بیرون پنجره نگاه میکرد، پشت میز نشست. ماساکو فکر کرد که این نظر را که دربارهٔ هوا داد میشد به همان راحتی دربارهٔ خانهشان هم بدهد. یکجورهایی، نشستن روبروی شوهرش پشت میز صبحانه، در چنین صبح بارانیای، بدون حتی زر زر خوشایند تلویزیون و رادیو باعث میشد احساس خفگی کند.
Zohreh
مادر کازوئو یک کاتولیک دوآتشه بود، اما اعتقاد و باور او از جنس دیگری بود. او به خدا اعتقادی نداشت، بلکه معتقد بود قدرت اراده میتواند به او توانایی و مهار نفس لازم برای رسیدن به هدفش را بدهد.
Zohreh
چرا تمام چیزهای نامطبوع و ناراحتکننده و سخت با هم اتفاق میافتد؟
Zohreh
حجم
۶۲۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۶۳۴ صفحه
حجم
۶۲۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۶۳۴ صفحه
قیمت:
۱۴۳,۰۰۰
تومان