جملات زیبای کتاب ورطه | طاقچه
تصویر جلد کتاب ورطه
off
٪۵۰

کتاب ورطه

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۳۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
ناتسوئو کرینو، سعید کلاتی
انتشارات: 
نشر گویا
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Farhadmarch
۸
او اسلوب و قاعدهٔ هر چیزی را می‌دانست. زنی که جذاب نباشد، نمی‌تواند انتظار یافتن یک شغل پردرآمد را داشته باشد.
Farhadmarch
۷
هر چیز شخصی‌ای را که برایش مهم بود، یکجا بسته‌بندی کرده و جایی دور از دیدش پنهان کرده بود و به جایش فقط یک چیز را پرورانده بود: سعی و تلاش. این ترفندش برای دوام‌آوردن بود.
Eli
۴
تقریباً بعد از بیست سال، هنوز هم می‌توانست آن اتفاق را به وضوح و دقیق به یاد بیاورد - صدای آن زن را، حالت صورتش را وقتی جان می‌داد، حس انگشتانش روی کمرش، لرزشی را که در ستون فقراتش حس کرده بود. حقیقت این است که تا کسی را نکشته‌اید، هرگز حدود واقعی‌تان را نخواهید فهمید - هیچ چیزی در دنیا شبیه به کُشتن نیست. بدون شک، در کشتن نوعی حس گناه عمیق نهفته است، اما ساتاکه در وجودش نوعی کشش و جاذبه به لذت از درد را کشف کرده بود و از نزدیکی به خودِ مرگ، باری سنگین را در وجودش حس می‌کرد.
Farhadmarch
۴
«یک انسان زیبا استعداد دارد، درست مثل یک نویسنده یا نقاش. این چیزی نیست که هرکسی داشته باشه؛ این یک لطف خاصه. اما نویسنده‌ها و نقاش‌ها باید کار کنند تا استعدادشان شکوفا بشه، تو هم همین‌طوری. این وظیفهٔ توئه. به نوعی تو خودت هنرمندی، حداقل من این‌طوری بهش نگاه می‌کنم، اما در حال حاضر به وظیفه‌ت بی‌توجهی.»
Farhadmarch
۴
اما دنیای بی‌رحم‌تری در آن سوی دری که بازش کرده بود، منتظرش بود.
Farhadmarch
۴
در دل تاریکی، دستش می‌توانست غلظتی از هوا را حس کند که در روشنایی روز حس نمی‌شد.
Zohreh
۴
فکر می‌کنم آخرش ما همگی به چیزی می‌رسیم که دوست داریم.
AS4438
۲
سرنوشت چیزی است که برخلاف بهترین نقشه‌های ما اتفاق می‌افتد.
Farhadmarch
۲
اگر یک در دیگر پشت سرش بسته شده بود، دیگر چاره‌ای جز پیداکردن دری تازه برای بازکردن نداشت.
Zohreh
۲
دوست داشت به‌خاطر دیگران هر کاری بکند و به خودش زحمت بدهد، اما وقتی پای خودش به میان می‌آمد، به سختی حال‌وحوصلهٔ کاری را داشت.
Zohreh
۲
دانستن این‌که باید این درد را به‌تنهایی تحمل کند، باعث می‌شد احساس تنهایی و غریبی کند و همین بهانه‌ای می‌شد برای ریختن دوبارهٔ اشک؛ و بدترین چیز در این میان این بود که منبع دردش همان شخصی بود که از همه به او نزدیک‌تر بود.
faeze
۱
اما فکرکردن به این کار با انجام‌دادنش از زمین تا آسمان فرق می‌کند.
faeze
۱
ناگهان فهمید که برای چی می‌خواست با گرسنگی‌دادن به خود، خود را تنبیه کند: برای سرکوب میل به آزادی.
Elina Asg
۱
«نزدیکی تنها چیزی نیست که آدم‌ها رو به هم وصل می‌کند.»
Farhadmarch
۱
«برای این‌که سرنوشت چیزیه که برخلاف تمام نقشه‌هات برات اتفاق می‌افتد.»
Farhadmarch
۱
«پس اگر زنی زیبا باشه، برای تو کافیه؟» «برای هر مردی کافیه.»
Farhadmarch
۱
در دل تاریکی، دستش می‌توانست غلظتی از هوا را حس کند که در روشنایی روز حس نمی‌شد.
Zohreh
۱
یوشی هر چیز شخصی‌ای را که برایش مهم بود، یکجا بسته‌بندی کرده و جایی دور از دیدش پنهان کرده بود و به جایش فقط یک چیز را پرورانده بود: سعی و تلاش. این ترفندش برای دوام‌آوردن بود.
Zohreh
۱
عصبانی شدن از دست آدم‌هایی که نمی‌شناسی‌شان هیچ فایده‌ای ندارد.
Zohreh
۱
او تا همین اواخر نمی‌دانست کنجی اساساً از جنس مردانی است که فقط چیزهایی را می‌خواهند که متعلق به دیگران است. او یایویی را خواسته بود، چون او دُردانهٔ شرکتشان بود، اما به‌محض این‌که او را به دست آورد، دیگر علاقه‌اش به او را از دست داد. در یک کلام، او مرد بدبختی بود که همیشه در توهماتش سیر می‌کرد.
Zohreh
۱
چرا تمام چیزهای نامطبوع و ناراحت‌کننده و سخت با هم اتفاق می‌افتد؟
Zohreh
۱
سعی کرده بود حواسش را به کارهای خانه و مراقبت از بچه‌ها پرت کند، اما مرتب نگرانی‌هایش همچون حباب‌هایی که از قعر برکه به سطحش می‌آید، بالا می‌آمد.
Zohreh
۰
دریچهٔ کولر را رو به خودش تنظیم کرد و سقف ماشین کروکی‌اش را خواباند و در حالی که سقف همچون ماری که پوست می‌انداخت، آرام و آهسته در غلافش فرو می‌رفت، تماشایش کرد. عاشق این‌جور لحظات بود، یعنی وقتی یک چیز عادی و معمولی را می‌شد طوری ساخت که این‌قدر دراماتیک و هیجان‌انگیز به نظر برسد. ای کاش می‌شد سراسر زندگی‌اش همین شکلی باشد.
Zohreh
۰
به یاد آورد که تا قبل از ازدواجش چه لباس‌های زیبا و گران‌قیمتی می‌پوشید، چون کنجی خیلی دوست داشت او را در لباس‌های رنگارنگ ببیند. آن روزها، اصلاً نمی‌توانست حتی فکرش را هم بکند که چنین آینده‌ای در انتظارشان است: یک مرد بازنده که عاشق زنی شده بود که هرگز نمی‌توانست به دستش بیاورد، همسری که از او متنفر بود و دریای بدون پلی که آن دو را از هم جدا می‌کرد. آن دو هرگز دیگر نمی‌توانستند با هم در یک سوی این دریا قرار بگیرند، برای این‌که یایویی هرگز نمی‌توانست او را ببخشد.
Zohreh
۰
یوشیکی زیر لب گفت: «خیلی دلگیره.» و بعد از این‌که صورتش را شست، همین‌طور که به بیرون پنجره نگاه می‌کرد، پشت میز نشست. ماساکو فکر کرد که این نظر را که دربارهٔ هوا داد می‌شد به همان راحتی دربارهٔ خانه‌شان هم بدهد. یک‌جورهایی، نشستن روبروی شوهرش پشت میز صبحانه، در چنین صبح بارانی‌ای، بدون حتی زر زر خوشایند تلویزیون و رادیو باعث می‌شد احساس خفگی کند.
Zohreh
۰
مادر کازوئو یک کاتولیک دوآتشه بود، اما اعتقاد و باور او از جنس دیگری بود. او به خدا اعتقادی نداشت، بلکه معتقد بود قدرت اراده می‌تواند به او توانایی و مهار نفس لازم برای رسیدن به هدفش را بدهد.