
کتاب رستم و سهراب
مجموعه داستانهای شاهنامه؛ جلد دوم
پدیدآورندگان:
محسن دامادیانتشارات:
انتشارات کتابسرای نیک٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Fa Ne
۱۲۷
چهارپایان (سُتوران) ماهیانِ دریا و گورخرانِ دشت، فرزندِ خود را میشناسند، ولی آدمیزاد چنان گرفتارِ غرور است که فرزند را از دشمنِ خود باز نمیشناسد.
Fa Ne
۲۳
تا دنیا دنیاست، همه در ماتمِ سهراب خواهند گریست.
shahrzad
۶
ناخوشیِ جسمی نبود، دلش گرفته بود. گاه چنین است، آدمیزاد بدونِ دلیل کمحوصله است
محسن
۳
در اینجا فردوسی میگوید: دنیا را چگونه باید ساخت؟ گاه خداوند (جهاندار) آن طور که خودش بخواهد میسازد، نامِ آن سرنوشت است، آیا راهی میماند جز پذیرفتنِ آن؟
جهان را چه سازی که خود ساختست
جهاندار همه کار پرداختست
زمانه نبشته دگرگونه داشت
چنان کو گذارد بباید گذاشت
محسن
۳
فردوسی، راوی این نبردِ دشوار، زبان به شکایت میگشاید، از دنیایی که میسازد و ویران میکند، در شگفت است چرا گاه دستی در کار است تا خِرَدی نباشد و مِهری در قلبِ آدمها (این اشرفِ مخلوقات) نجوشد. میگوید: چهارپایان (سُتوران) ماهیانِ دریا و گورخرانِ دشت، فرزندِ خود را میشناسند، ولی آدمیزاد چنان گرفتارِ غرور است که فرزند را از دشمنِ خود باز نمیشناسد.
محسن
۳
یکی داستانست پر آبِ چشم
دلِ نازک از رستم آید به خشم
Fa Ne
۳
هر آنگه که تو تشنه گردی به خون
بیالودی این خنجرِ آبگون
زمانه به خونِ تو تشنه شود
بر اندامِ تو موی دشنه شود
ROMINA
۳
سهراب جوانی بلند بالا با سیمایی شاداب، پیکری آهنین، بازوانی ستبر و سینهای پولادین بود.
اقلیت
۲
بدانست سهراب که او دختر است
سرِ موی او از دُرِ افسر است
شگفت آمدش گفت از ایران سپاه
چنین دختر آید به آوردگاه
اقلیت
۲
بپرسید نامش ز فرخ هجیر
بدو گفت که نامش ندارم به ویر
اقلیت
۲
چنین گفت موبد که مُردن به نام
به از زنده، دشمن بدو شادکام
... بماند به ایران تنِ من مباد
چنین دارم از موبدِ پاک یاد
اقلیت
۲
داستانِ رستم و سهراب با بیتی به پایان میرسد که با آن آغاز شده.
یکی داستانست پر آبِ چشم
دلِ نازک از رستم آید به خشم
ROMINA
۲
چهارپایان (سُتوران) ماهیانِ دریا و گورخرانِ دشت، فرزندِ خود را میشناسند، ولی آدمیزاد چنان گرفتارِ غرور است که فرزند را از دشمنِ خود باز نمیشناسد.
ROMINA
۲
نتیجهی کینهورزی، کینهخواهی است، وقتی تشنهی ریختنِ خونِ کسی باشی، گویی هر موی تَنِ تو، دشنهای برای رفعِ عطشِ خونریزی است، اما بدان، روزگار نیز برای ریختنِ خونِ تو تشنه خواهد شد. نتیجهی عمل، عکسالعمل است.
ROMINA
۲
اگر تو ماهیِ دریا یا در سیاهی شب گم بشوی، چون پدرم آگاه شود مرا به گور فرستادی، انتقام خواهد گرفت، بالاخره اینجا کسی هست برای رستم خبر ببرد چه بر سرِ فرزندِ او آمد؟
رستم بهتزده شنید سهراب از نشانی گفت که مادر برای دیدارِ پدر داده، از انتقامِ رستم گفت.
چو بشنید رستم سرش خیره گشت
جهان پیشِ چشمش همی خیره (تیره) گشت
همی بی تن و تاب و بی توش گشت
بیفتاد از پای و بیهوش گشت
Fa Ne
۱
غرور و آزمندی، صفتِ آدمی است، حیوان آنقدر میخورد که سیر شود، حیوان آوازه و شهرت نمیخواهد و... اما آدمیزاد تا جوان است به گونهای و چون پیر شود به گونهای دیگر، گرفتارِ نَفسِ زیادهخواه و خوی دشمنی است.
Faezeh
۱
اگر مرگ دادست، بیداد چیست؟
زِ مرگ این همه بانگ و فریاد چیست؟
Deep
۱
رازِ ماندگاری و محبوبیتِ رستم حتا پس از کشتنِ فرزند نیز همین است که این قهرمانِ ملی، دفاع از میهن و فرزندانِ میهن را بزرگتر و مهمتر از دوست داشتنِ آقازادهی خودش میداند.
اقلیت
۱
چهارپایان (سُتوران) ماهیانِ دریا و گورخرانِ دشت، فرزندِ خود را میشناسند، ولی آدمیزاد چنان گرفتارِ غرور است که فرزند را از دشمنِ خود باز نمیشناسد.
ROMINA
۱
غرور و آزمندی، صفتِ آدمی است، حیوان آنقدر میخورد که سیر شود، حیوان آوازه و شهرت نمیخواهد و... اما آدمیزاد تا جوان است به گونهای و چون پیر شود به گونهای دیگر، گرفتارِ نَفسِ زیادهخواه و خوی دشمنی است.
lili
۱
سهراب گفت: راضی به سرنوشت است، سرنوشت چنین بود که به دستِ پدرم کشته شوم.
lili
۱
به رستم گفتند: مگر خدا این غم را برای تو آسان کند.
lili
۱
فردوسی داستانهای شاهنامه را افسانه نمیداند. میگوید آنها را چنان نخوانید که در هر زمان خوانده شده، زیرا زمانه بر یک قرار نمیماند
Faezeh
۰
چنین گفت موبد که مُردن به نام
به از زنده، دشمن بدو شادکام
... بماند به ایران تنِ من مباد
چنین دارم از موبدِ پاک یاد
Deep
۰
شاعرِ حکیم، فردوسی کبیر از این دنیای گذرا (سپنجی سرای) چنین پند میدهد:
دل اندر سرای سِپَنجی مَبَند
سِپَنجی مَباشَد بسی سودمند
به دنیای گذرا دل نبندید، برای کسی سودمند نخواهد بود.
*
از نظرِ بزرگانِ ادب و عرفان ایران، دنیا جای کِشت، یا کِشتزارِ آخرت است. کسی که نیکی بکارد، در جهانی با ابعادی دیگر (جهانِ آخرت) نتیجه و ثمرِ آن را درو خواهد کرد.
همچنين به خانهی موقتی که کشاورزان از چوب و علف در کنارِ کشتزار میسازند، سِپَنج میگویند. چون محصول درو شود، کسی در سپنج نمیماند.
اقلیت
۰
نگه کن به جمشید شاه بلند
همان نیز طهمورثِ دیو بند
به گیتی چو ایشان نَبُد شهریار
سرانجام رفتند زی کردگار
چو گیتی بریشان نماند و بگشت
مرا نیز بر ره بباید گذشت
اقلیت
۰
گَوِ پیلتن سر سوی راه کرد
کس آمد پَسَش زود و آگاه کرد
که سهراب بِشُد زین جهانِ فراخ
همی از تو تابوت جوید نه کاخ
بنفش
۰
عمر آدمی اگر هزار سال هم باشد، آخرین منزلِ او خاکِ گور و مُردن است.
اگر سال گردد فزون از هزار
همین است راه و همین است کار
lili
۰
به گیتی که کُشتست فرزند را
دلیر و جوان و خردمند را؟
lili
۰
داستانِ رستم و سهراب با بیتی به پایان میرسد که با آن آغاز شده.
یکی داستانست پر آبِ چشم
دلِ نازک از رستم آید به خشم
