جملات زیبای کتاب بذر خون | طاقچه
تصویر جلد کتاب بذر خونsubscriptionAvailable

کتاب بذر خون

نوع کتاب
۳.۱(از ۲۵ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
M.gh
۱۱
«بیرون ز تو نیست هرآنچه در عالم هست از خود بطلب هرآنچه خواهی، که تویی»
parishan
۴
زهیر در فاصلهٔ میان دو نسترن نشسته بود. همین‌که فرید از کنارش می‌گذشت، گفت: «من، منم دوستت بودم.» فرید با قدم‌های تندش از او دور شد. قدری جلوتر، بازهم زهیر بود، تکیه‌زده به میلهٔ پرچمی خالی. فرید گفت: «شاید.» زهیر کمی جلوتر، کنار شیر آبیاری بلوار، جوابش را داد: نه، واقعاً ما دو تا دوست بودیم. فرید متوقف نشد: پس باید بگم زیادی نحسم. دوستام می‌میرن. زهیر مقابل ورودی خوابگاه ایستاده بود: نه، دوستات رو می‌کشی.
ShabeAbi
۱
متواضع باش که این اول مرتبهٔ شجاعت است. و شجاعت نیست، جز غلبهٔ عقل بر نفس. و چنین نگردد، مگر نفس را خوار شماری
ShabeAbi
۱
این قوم هروقت که پشت زُعَمای دینش رو خالی کرد، زمین خورد. گفتم شما ندیدین. اشتباه کردم، شما توی نتیجه‌ش دارین زندگی می‌کنین.
کاربر ۳۴۱۴۵۰۱
۰
فرید سرش را پایین انداخت: تو هم بزن. جنازه‌ای که افتاده گوشهٔ خیابون، پاخورش به‌راهه.
کاربر ۳۴۱۴۵۰۱
۰
این قوم هروقت که پشت زُعَمای دینش رو خالی کرد، زمین خورد. گفتم شما ندیدین. اشتباه کردم، شما توی نتیجه‌ش دارین زندگی می‌کنین.
کاربر ۳۴۱۴۵۰۱
۰
پیرمرد حرفش را خورد. من چیزی از اون موقع‌ها یادم نمی‌آد. تا یادم هست، قتل بوده و سرهایی که لب خیابون می‌چیدن، زنایی که بیوه شدن، و مردهایی که زناشون رو از دست دادن.
کاربر ۳۴۱۴۵۰۱
۰
انگار فراموش کردی چرا زهیر به ما اسلحه داد. تا وقتی مردایی مثل تو عقب می‌کشن، این ماییم که می‌جنگیم. تو هم نمی‌تونی برامون تصمیم بگیری.
ShabeAbi
۰
پس باید بگم زیادی نحسم. دوستام می‌میرن. زهیر مقابل ورودی خوابگاه ایستاده بود: نه، دوستات رو می‌کشی
ShabeAbi
۰
نمی‌توانست چیزهایی را که دیده بود فراموش کند. آبدیدهٔ جنگ بود، اما بی‌لیاقتی فرمانده را نمی‌توانست هضم کند.
ShabeAbi
۰
خون راه درستی نیست. مگه اینکه دشمن مجبورت کنه.