
کتاب بذر خون
پدیدآورندگان:
محمد فائزیفردانتشارات:
انتشارات کتابستان معرفت٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
M.gh
۱۱
«بیرون ز تو نیست هرآنچه در عالم هست
از خود بطلب هرآنچه خواهی، که تویی»
parishan
۴
زهیر در فاصلهٔ میان دو نسترن نشسته بود. همینکه فرید از کنارش میگذشت، گفت: «من، منم دوستت بودم.»
فرید با قدمهای تندش از او دور شد. قدری جلوتر، بازهم زهیر بود، تکیهزده به میلهٔ پرچمی خالی. فرید گفت: «شاید.»
زهیر کمی جلوتر، کنار شیر آبیاری بلوار، جوابش را داد:
نه، واقعاً ما دو تا دوست بودیم.
فرید متوقف نشد:
پس باید بگم زیادی نحسم. دوستام میمیرن.
زهیر مقابل ورودی خوابگاه ایستاده بود:
نه، دوستات رو میکشی.
ShabeAbi
۱
متواضع باش که این اول مرتبهٔ شجاعت است. و شجاعت نیست، جز غلبهٔ عقل بر نفس. و چنین نگردد، مگر نفس را خوار شماری
ShabeAbi
۱
این قوم هروقت که پشت زُعَمای دینش رو خالی کرد، زمین خورد. گفتم شما ندیدین. اشتباه کردم، شما توی نتیجهش دارین زندگی میکنین.
کاربر ۳۴۱۴۵۰۱
۰
فرید سرش را پایین انداخت:
تو هم بزن. جنازهای که افتاده گوشهٔ خیابون، پاخورش بهراهه.
کاربر ۳۴۱۴۵۰۱
۰
این قوم هروقت که پشت زُعَمای دینش رو خالی کرد، زمین خورد. گفتم شما ندیدین. اشتباه کردم، شما توی نتیجهش دارین زندگی میکنین.
کاربر ۳۴۱۴۵۰۱
۰
پیرمرد حرفش را خورد.
من چیزی از اون موقعها یادم نمیآد. تا یادم هست، قتل بوده و سرهایی که لب خیابون میچیدن، زنایی که بیوه شدن، و مردهایی که زناشون رو از دست دادن.
کاربر ۳۴۱۴۵۰۱
۰
انگار فراموش کردی چرا زهیر به ما اسلحه داد. تا وقتی مردایی مثل تو عقب میکشن، این ماییم که میجنگیم. تو هم نمیتونی برامون تصمیم بگیری.
ShabeAbi
۰
پس باید بگم زیادی نحسم. دوستام میمیرن.
زهیر مقابل ورودی خوابگاه ایستاده بود:
نه، دوستات رو میکشی
ShabeAbi
۰
نمیتوانست چیزهایی را که دیده بود فراموش کند. آبدیدهٔ جنگ بود، اما بیلیاقتی فرمانده را نمیتوانست هضم کند.
ShabeAbi
۰
خون راه درستی نیست.
مگه اینکه دشمن مجبورت کنه.
