جملات زیبای کتاب بذر خون | طاقچه
تصویر جلد کتاب بذر خون

بریده‌هایی از کتاب بذر خون

دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۲از ۲۳ رأی
۳٫۲
(۲۳)
«بیرون ز تو نیست هرآنچه در عالم هست از خود بطلب هرآنچه خواهی، که تویی»
M.gh
زهیر در فاصلهٔ میان دو نسترن نشسته بود. همین‌که فرید از کنارش می‌گذشت، گفت: «من، منم دوستت بودم.» فرید با قدم‌های تندش از او دور شد. قدری جلوتر، بازهم زهیر بود، تکیه‌زده به میلهٔ پرچمی خالی. فرید گفت: «شاید.» زهیر کمی جلوتر، کنار شیر آبیاری بلوار، جوابش را داد: نه، واقعاً ما دو تا دوست بودیم. فرید متوقف نشد: پس باید بگم زیادی نحسم. دوستام می‌میرن. زهیر مقابل ورودی خوابگاه ایستاده بود: نه، دوستات رو می‌کشی.
parishan
فرید سرش را پایین انداخت: تو هم بزن. جنازه‌ای که افتاده گوشهٔ خیابون، پاخورش به‌راهه.
کاربر ۳۴۱۴۵۰۱
این قوم هروقت که پشت زُعَمای دینش رو خالی کرد، زمین خورد. گفتم شما ندیدین. اشتباه کردم، شما توی نتیجه‌ش دارین زندگی می‌کنین.
کاربر ۳۴۱۴۵۰۱
پیرمرد حرفش را خورد. من چیزی از اون موقع‌ها یادم نمی‌آد. تا یادم هست، قتل بوده و سرهایی که لب خیابون می‌چیدن، زنایی که بیوه شدن، و مردهایی که زناشون رو از دست دادن.
کاربر ۳۴۱۴۵۰۱
انگار فراموش کردی چرا زهیر به ما اسلحه داد. تا وقتی مردایی مثل تو عقب می‌کشن، این ماییم که می‌جنگیم. تو هم نمی‌تونی برامون تصمیم بگیری.
کاربر ۳۴۱۴۵۰۱

حجم

۳۳۸٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۶۴ صفحه

حجم

۳۳۸٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۶۴ صفحه

قیمت:
۳۰,۰۰۰
تومان