زهیر در فاصلهٔ میان دو نسترن نشسته بود. همینکه فرید از کنارش میگذشت، گفت: «من، منم دوستت بودم.»
فرید با قدمهای تندش از او دور شد. قدری جلوتر، بازهم زهیر بود، تکیهزده به میلهٔ پرچمی خالی. فرید گفت: «شاید.»
زهیر کمی جلوتر، کنار شیر آبیاری بلوار، جوابش را داد:
نه، واقعاً ما دو تا دوست بودیم.
فرید متوقف نشد:
پس باید بگم زیادی نحسم. دوستام میمیرن.
زهیر مقابل ورودی خوابگاه ایستاده بود:
نه، دوستات رو میکشی.