خورشید و مارمولک و خانه بهخوبی او را سرگرم میکردند. اما مشکل میتوان گفت خوشحال بود یا نه. شاید هیچیک نبود، همان گونه که گیاه هم نیست. هومر خاطراتی داشت که آزارش میداد و گیاه خاطره ندارد.
مرسده خدادادی
با اینکه هنوز اوایل عصر بود، سخت احساس خوابآلودگی میکرد. میترسید دراز بکشد و خوابش ببرد. نه به این خاطر که خوابهای بد میدید، برای اینکه بیدار شدن دوباره برایش دشوار بود. همیشه ترس آن را داشت که اگر خوابش ببرد، دیگر بیدار نشود.