
کتاب سفر قهرمانی مرد
رمانی برای تحلیل موانع سفر قهرمانی مرد
پدیدآورندگان:
منصور یوسفزاده شوشتریانتشارات:
بنیاد فرهنگ زندگی دیجیتال٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Mohsen7080
۴
«هیچ چیز برای مرد ترسناکتر از این نیست که دیگری ذهن اون رو بخونه!»
Mohsen7080
۳
دچار حسی از پشیمانی و پوچی شدم، اینکه من به جای تجربهکردن مردانگی با پدرم، از او انتظارات غیرمعمولی داشتم، به من فشار میآورد. من شهامت آن را نداشتهام که از خودم حساب بکشم. انگار به جای آنکه دنبال یک مرد قوی راه بیفتم و همانند او رفتار کنم، از او یک غول چراغ جادو مجسم کرده بودم که وظیفهاش رفع نیازهای من بود!
Mohsen7080
۲
یادم آمد که رابطهٔ من با زنم همیشه برعکس رابطهٔ پدرم با مادرم بوده؛ من زنها را موجوداتی قربانی میدیدم و نمیخواستم حتی خواستهٔ منطقی خودم را به آنها بگویم که نکند شبیه پدرم بشوم. آیا من الان عاشق راضیه بودم یا دلم برای او میسوخت؟ من با این اجتناب از پدرم، حتی رابطهٔ جنسی را باری بر دوش راضیه میدانستم و از بابت هیجانات خودم شرمنده بودم!
Mohsen7080
۲
مرام یه ترسو از روی ارزش نیست، از روی باج دادنه.»
جواد لک
۲
«مادرم همیشه بهم میگفت که مردم چِشِت میزنن؛ ولی این حرف اشتباهه؛ مردم نیستن که چشت میزنن، فقط اونایی که یه روزی شاهد خزیدن تو بودن و نمیتونن اوج گرفتنت رو ببینن، بهت حسادت میکنن.
hadi
۱
«اون مردانی که تونستن روح زنانهٔ قبیله بهشتی رو با جنگاوری خودشون ترکیب کنن، آدمهای خشنودی شدن، و زنان اون قبیلهٔ بهشتی که از مهاجمان، درس اقتدار و مرزبندی یاد گرفتند، هم راضی و موفق شدن؛
MoMehdi
۱
یادم به جملهای افتاد که چندی پیش جایی خوانده بودم:
"هر کس که تربیت میکند، به ناگزیر روزی محاکمه خواهد شد!"
hadi
۰
«زمانی مردها خوشبخت میشن که بتونن بعد از کار نِی بزنن؛ آواز بخونن و همدیگه رو بغل کنن؛ و زنها بتونن در حالیکه عواطف دارن، با متجاوز درگیر بشن؛ و سهمی از دستاوردهای اقتصادی رو دنبال کنن.»
MoMehdi
۰
لنز نگاه که تعیین شود، مصداقهایی برای تأیید آن در بیرون یافت میشود!
MoMehdi
۰
سربازهای وظیفه، شبیه پسران کلاس اول دبستان، از ترس آنچه منتظرشان بود با هم یا میخندیدند و یا در سکوت، کنار هم لم داده بودند. آن روز درست رأس ساعت چهار بعد از ظهر درب پادگان باز شد. دوازده ساعت تأخیر در وعدهای که داده بودند، اولین درس را به سربازان داد، اینکه ارتش چرا ندارد.
MoMehdi
۰
سربازهای وظیفه، شبیه پسران کلاس اول دبستان، از ترس آنچه منتظرشان بود با هم یا میخندیدند و یا در سکوت، کنار هم لم داده بودند. آن روز درست رأس ساعت چهار بعد از ظهر درب پادگان باز شد. دوازده ساعت تأخیر در وعدهای که داده بودند، اولین درس را به سربازان داد، اینکه ارتش چرا ندارد.
MoMehdi
۰
سربازهای وظیفه، شبیه پسران کلاس اول دبستان، از ترس آنچه منتظرشان بود با هم یا میخندیدند و یا در سکوت، کنار هم لم داده بودند. آن روز درست رأس ساعت چهار بعد از ظهر درب پادگان باز شد. دوازده ساعت تأخیر در وعدهای که داده بودند، اولین درس را به سربازان داد، اینکه ارتش چرا ندارد.
