
بریدههایی از کتاب سفر قهرمانی مرد
۳٫۸
(۱۹)
«هیچ چیز برای مرد ترسناکتر از این نیست که دیگری ذهن اون رو بخونه!»
Mohsen7080
دچار حسی از پشیمانی و پوچی شدم، اینکه من به جای تجربهکردن مردانگی با پدرم، از او انتظارات غیرمعمولی داشتم، به من فشار میآورد. من شهامت آن را نداشتهام که از خودم حساب بکشم. انگار به جای آنکه دنبال یک مرد قوی راه بیفتم و همانند او رفتار کنم، از او یک غول چراغ جادو مجسم کرده بودم که وظیفهاش رفع نیازهای من بود!
Mohsen7080
یادم آمد که رابطهٔ من با زنم همیشه برعکس رابطهٔ پدرم با مادرم بوده؛ من زنها را موجوداتی قربانی میدیدم و نمیخواستم حتی خواستهٔ منطقی خودم را به آنها بگویم که نکند شبیه پدرم بشوم. آیا من الان عاشق راضیه بودم یا دلم برای او میسوخت؟ من با این اجتناب از پدرم، حتی رابطهٔ جنسی را باری بر دوش راضیه میدانستم و از بابت هیجانات خودم شرمنده بودم!
Mohsen7080
مرام یه ترسو از روی ارزش نیست، از روی باج دادنه.»
Mohsen7080
«مادرم همیشه بهم میگفت که مردم چِشِت میزنن؛ ولی این حرف اشتباهه؛ مردم نیستن که چشت میزنن، فقط اونایی که یه روزی شاهد خزیدن تو بودن و نمیتونن اوج گرفتنت رو ببینن، بهت حسادت میکنن.
جواد لک
«اون مردانی که تونستن روح زنانهٔ قبیله بهشتی رو با جنگاوری خودشون ترکیب کنن، آدمهای خشنودی شدن، و زنان اون قبیلهٔ بهشتی که از مهاجمان، درس اقتدار و مرزبندی یاد گرفتند، هم راضی و موفق شدن؛
hadi
یادم به جملهای افتاد که چندی پیش جایی خوانده بودم:
"هر کس که تربیت میکند، به ناگزیر روزی محاکمه خواهد شد!"
MoMehdi
«زمانی مردها خوشبخت میشن که بتونن بعد از کار نِی بزنن؛ آواز بخونن و همدیگه رو بغل کنن؛ و زنها بتونن در حالیکه عواطف دارن، با متجاوز درگیر بشن؛ و سهمی از دستاوردهای اقتصادی رو دنبال کنن.»
hadi
لنز نگاه که تعیین شود، مصداقهایی برای تأیید آن در بیرون یافت میشود!
MoMehdi
سربازهای وظیفه، شبیه پسران کلاس اول دبستان، از ترس آنچه منتظرشان بود با هم یا میخندیدند و یا در سکوت، کنار هم لم داده بودند. آن روز درست رأس ساعت چهار بعد از ظهر درب پادگان باز شد. دوازده ساعت تأخیر در وعدهای که داده بودند، اولین درس را به سربازان داد، اینکه ارتش چرا ندارد.
MoMehdi
سربازهای وظیفه، شبیه پسران کلاس اول دبستان، از ترس آنچه منتظرشان بود با هم یا میخندیدند و یا در سکوت، کنار هم لم داده بودند. آن روز درست رأس ساعت چهار بعد از ظهر درب پادگان باز شد. دوازده ساعت تأخیر در وعدهای که داده بودند، اولین درس را به سربازان داد، اینکه ارتش چرا ندارد.
MoMehdi
سربازهای وظیفه، شبیه پسران کلاس اول دبستان، از ترس آنچه منتظرشان بود با هم یا میخندیدند و یا در سکوت، کنار هم لم داده بودند. آن روز درست رأس ساعت چهار بعد از ظهر درب پادگان باز شد. دوازده ساعت تأخیر در وعدهای که داده بودند، اولین درس را به سربازان داد، اینکه ارتش چرا ندارد.
MoMehdi
حجم
۱۵۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۳۱ صفحه
حجم
۱۵۹٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۳۱ صفحه
قیمت:
۷۹,۰۰۰
تومان