دچار حسی از پشیمانی و پوچی شدم، اینکه من به جای تجربهکردن مردانگی با پدرم، از او انتظارات غیرمعمولی داشتم، به من فشار میآورد. من شهامت آن را نداشتهام که از خودم حساب بکشم. انگار به جای آنکه دنبال یک مرد قوی راه بیفتم و همانند او رفتار کنم، از او یک غول چراغ جادو مجسم کرده بودم که وظیفهاش رفع نیازهای من بود!