
بریدههایی از کتاب چرا خوشبخت باشی، وقتی می تونی معمولی باشی؟
۴٫۶
(۱۸)
ظاهراً، امروزه ادعا میکنند کتابها و کتابخانهها نقش چندانی در زندگی مردم ندارند و مثل آبخوردن کتابخانهها را تخریب میکنند؛ عمدتاً تمام کتابها را جمع میکنند. تا دلت بخواهد دربارهٔ فروپاشی اجتماعی و ناهمبستگی حرف میزنند، اما وقتی مراکزی که مردم را دور هم جمع میکند دارد از بین میرود چگونه میشود شرایط را تغییر داد؟
امینه
زندگیِ دشوار به زبانی دشوار نیاز دارد و شعر دقیقاً همینگونه است
Hana
وقتی مردم میگویند خواندن شعر کاری تجملیست، یا ضروری نیست، یا متعلق به تحصیلکردههای طبقهٔ متوسط است، یا نباید در مدارس تدریس شود چون ضرورتی ندارد، یا هر استدلال عجیب و احمقانهای که دربارهٔ شعر و جایگاهش در زندگیمان میگویند، پیش خودم میگویم این آدمها همهچیز را مثل آبخوردن بهدست آوردهاند. زندگیِ دشوار به زبانی دشوار نیاز دارد و شعر دقیقاً همینگونه است. این همان چیزیست که ادبیات پیشکش میکند؛ زبانی که برای توصیف حالوروزت بهاندازهٔ کافی قدرتمند است.
Dignity
هرآنچه بیرون از وجودت باشد ممکن است هرآن از تو گرفته شود. فقط آنچه درونت هست امنیت دارد.
Dignity
داستان و شعر دوا و درماناند؛ زخمهایی را درمان میکنند که واقعیت بر پیکر خیال بهجا میگذارد.
Dignity
خیلی چیزها هست که نمیتوانیم بازگو کنیم، چون خیلی دردناکاند. امیدواریم آنچه میتوانیم بازگو کنیم مایهٔ تسکین آنچه باشد که توانایی بازگوکردنش را نداریم، یا بهنحوی فرونشاندش.
Hana
همهٔ ما، دچار ضربهٔ روحی شدید که شده باشیم، تردید میکنیم، به تتهپته میافتیم؛ حین حرفزدن مدام مکث میکنیم. حرفمان توی گلویمان گیر میکند. اما بهکمک کلامِ دیگران میتوانیم دوباره حرف بزنیم. میتوانیم به شعر پناه ببریم. میتوانیم کتابی باز کنیم. یک نفر آنجاست که غرق واژهها شده و هوایمان را دارد.
Hana
بزرگشدن کار دشواریست. عجیب اینجاست که ظاهراً حتی وقتی رشد جسمانیمان متوقف میشود احساسهایمان به رشدشان ادامه میدهند؛ این یعنی هم قویتر میشوند، هم ضعیفتر، چون برخی از جنبههای وجودیمان گسترش پیدا میکنند اما برخی دیگر باید از بین بروند... مقاومت هیچوقت فایدهای ندارد؛ آخرش هم متناسب دنیایمان نخواهیم بود.
Hana
بعد از پنجاه سال، میدانم دستیافتن/ازدستدادن، فراموشی/یادآوری، جدایی/وصال، هرگز تمامی ندارد. تمام زندگی در بندِ همین فرصتهاست و مادامی که زندهای، تا دم مرگ، فرصت دیگری هم درکار هست.
Hana
هیچوقت در دام مواد مخدر نیفتادم، در دام عشق افتادم؛ آن هم از نوع بیپروای دیوانهوارش که بیشتر زیانبار است تا التیامبخش، بیشتر اندوهبار است تا شادیبخش. جنگیدم و دعوا کردم و کوشیدم روز بعدش اوضاع را روبهراه کنم؛ آخرش هم بیآنکه حرفی بزنم میرفتم پی کارم و عین خیالم هم نبود.
عشقْ خوشآبورنگ است. هیچگاه خواهان عشقِ رنگباخته نبودم. عشقْ پُرقدرت است. هیچگاه خواهان عشقِ کمرمق نبودم. هیچگاه از زیر عظمتِ عشق شانه خالی نکردم اما روحم هم خبر نداشت میتوانی بهاندازهٔ خورشید به عشق اعتماد کنی؛ به طلوع هرروزهٔ عشق.
الف.
جنگ برایشان فقط بخشی از تاریخ نبود، جنگ را زندگی کرده بودند.
یلدا روشن
هرآنچه بیرون از وجودت باشد ممکن است هرآن از تو گرفته شود. فقط آنچه درونت هست امنیت دارد.
Hana
وقتی میکوشم مفهوم زندگی را درک کنم ــ اینکه چرا بعضی آدمها از پس مصیبتهای زندگی بهتر برمیآیند ــ دوباره به این نتیجه میرسم که زندگی یعنی پذیرش شرایط؛ اینکه زندگیام را، هرقدر هم که مأیوسکننده باشد، دوست داشته باشم؛ اینکه خودم را، به هر طریقی که میتوانم، دوست داشته باشم. نه که بگویم «اول از همه خودم»، چون این با زندگی و عشق در تضاد است، بلکه بهروش ماهی سالمون که برای رسیدن به بالای رودخانه عزمش را جزم میکند؛ اهمیت ندارد آن بالا چقدر متلاطم است، چون رودخانهٔ خودش است...
Dignity
به مدد این تکهپارهها، زیر ویرانههایم شمع زدهام...
Dignity
همهٔ ما، دچار ضربهٔ روحی شدید که شده باشیم، تردید میکنیم، به تتهپته میافتیم؛ حین حرفزدن مدام مکث میکنیم. حرفمان توی گلویمان گیر میکند. اما بهکمک کلامِ دیگران میتوانیم دوباره حرف بزنیم. میتوانیم به شعر پناه ببریم. میتوانیم کتابی باز کنیم. یک نفر آنجاست که غرق واژهها شده و هوایمان را دارد.
Hana
این فقط یک لحظه است/ بیشک لحظهٔ دیگر/ با شادمانی ناگهانی آمیخته به رنجْ قلبت را تسخیر میکند.
Hana
ناراحتم که بچههای زیادی توی دنیا هستند که هیچکس مواظبشان نیست، و به همین دلیل بزرگ نمیشوند. پیر میشوند، اما بزرگ نه. برای بزرگشدن به عشق و محبت نیاز داری. اگر خوششانس باشی عشق بعداً سر راهت قرار میگیرد. اگر خوششانس باشی با مشت نمیکوبی توی صورت عشق.
Hana
خدای خانم وینترسن خدای عهد عتیق بود و شاید وقتی الگویت خدایی باشد که برای «فرزندانش» خواستار عشق مطلق است ولی به غرقشدنشان اهمیت ندهد (کشتی نوح)، برای کشتن فرزندی که کُفریاش کرده به آبوآتش بزند (حضرت موسی)، و به شیطان اجازه دهد زندگی معصومترینشان را نابود کند (ایوب)، الگوی مناسبی برای عشق نباشد.
کاربر ۳۴۳۴۳۰۷
تمام ساعتهایی که ماتحتم را روی پلههای دم در میگذاشتم احساس میکردم در فضای بینابینی قرار دارم. خیلی خوشم میآید که گربهها دوست دارند هم توی خانه باشند، هم بیرون خانه؛ وحشیاند و اهلی، و من هم وحشی و اهلیام. یا بهتر است بگویم فقط وقتی درِ خانه باز باشد اهلیام.
کاربر ۳۴۳۴۳۰۷
به مدد این تکهپارهها، زیر ویرانههایم شمع زدهام...
Dignity
به مدد این تکهپارهها، زیر ویرانههایم شمع زدهام...
Dignity
حجم
۲۲۲٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۳۱۸ صفحه
حجم
۲۲۲٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۳۱۸ صفحه
قیمت:
۶۰,۰۰۰
تومان