تنها کاری که میتوانستم بکنم خواندن بود. یکعالمه کتاب جمع کردم و غرقِ آنها شدم تا از دنیای اطراف و درونم فرار کنم. چشماندازهای جاناتان میدز، ویلیام بوید، خوزه ساراماگو، جان باکن، آلاستر رید، جان کِنِدی تول و دیگران از من درمقابل افکارم محافظت کردند. آن افکار کماهمیت شده بودند و بی اینکه آزارم بدهند آهسته جریان داشتند. با کتابها دیواری روی میزم ساختم. با خواندنشان، دیوار بهآرامی کوتاه میشد تا اینکه از بین رفت.