تا وقتی "بالا"یند، انگار در جایی ورای منیتِ خود هستند. و اگر همیشه صبح روز بعد فرا نمیرسید، شاید واقعاً خوشی میبود. منظورم فقط سردرد مرگبار و بینایی محو و دلپیچه نیست. آنچه واقعاً احتمال خوشیبودن آن تجربه را نابود میکند، پخش مجدد همهٔ اتفاقات واقعی شب قبل توی ذهن آدم است، و شناسایی اینکه همهٔ لحظاتِ تعالی ـ همهٔ گفتوگوهایی که انگار معنای زندگی را لمس میکردند، همهٔ آهنگهایی که شاهکار به نظر میرسیدند ـ حالا، در نور بیرحم صبحگاهی، هیچ حقیقتی ندارند.