
کتاب ماجرا فقط این نبود
شش جستار درباره زندگی در کنار ادبیات و هنر
انتشارات:
نشر اطراف٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
محسن
۱۸
این روزها میدانم تنها دلیل کتابخواندنم این است که کمتر تنها باشم، که به آگاهیای غیر از آگاهی خودم متصل شوم.
محسن
۷
وقتی صدای تلویزیون اینقدر بلند است، سخت میتوان دربارهٔ حسها حرف زد.
محسن
۵
جولین بارنزِ نویسنده یک بار با اشاره به سوگ گفت "همانقدر که میارزید درد دارد."
محسن
۵
یادم میآید که وقتی بچه بودم حیرت میکردم که چقدر کم پدر و مادرم با خواهر و برادرهایشان حرف میزنند. چطور ممکن است؟ چه پیش آمده؟ بعد سر خودت میآید.
م.
۵
گوشیاش از سال ۱۹۹۹ به اینور بهروز نشده و کلاً یک روز در شبکههای اجتماعی بوده، به این رسیده که ترجیح میدهد به جای گفتوگوی پر از سوءتفاهم و هجمهٔ آنجا، با آدمهای واقعی در زندگی واقعی مکالمهٔ واقعی و سر فرصت داشته باشد.
محسن
۴
"زندگی بیپایان است، تا وقتی بمیرید." - ادیت پیاف.
محسن
۳
تا وقتی "بالا"یند، انگار در جایی ورای منیتِ خود هستند. و اگر همیشه صبح روز بعد فرا نمیرسید، شاید واقعاً خوشی میبود. منظورم فقط سردرد مرگبار و بینایی محو و دلپیچه نیست. آنچه واقعاً احتمال خوشیبودن آن تجربه را نابود میکند، پخش مجدد همهٔ اتفاقات واقعی شب قبل توی ذهن آدم است، و شناسایی اینکه همهٔ لحظاتِ تعالی ـ همهٔ گفتوگوهایی که انگار معنای زندگی را لمس میکردند، همهٔ آهنگهایی که شاهکار به نظر میرسیدند ـ حالا، در نور بیرحم صبحگاهی، هیچ حقیقتی ندارند.
محسن
۳
بامزهترین چیز دربارهٔ مرگ این است که چقدر ما، ما زندهها، از محتضر طلبکاریم؛ چقدر التماسش میکنیم که برایمان سختش نکند.
محسن
۱
"رمانهای بزرگ همیشه کمی از نویسندههایشان باهوشترند."
مریم
۱
گردابِ بازنگری آدم را به شفافشدنِ بازنگری میکشاند.
zAgros
۱
هر قدر هم که کتابها و فیلمها و آهنگها در مدح زیبایی زندگی خانوادگی سخن رانده باشند، حقیقت این است که "خانواده" همیشه واقعهای است با نوعی خشونت. فقط چند سال بعد است که، در گرداب بازنگری، میفهمی چه کسی آسیب دیده، چطور، و چقدر.
zAgros
۱
با دیدن سیتکام که به خلسه بروید، تمام جزئیات را استقرایی میبینید
zAgros
۱
"زندگی بیپایان است، تا وقتی بمیرید."
محسن
۰
هالیوود مبتذل است. این را هر انگلیسیای میداند. همانطور که میداند آلمانیها کُمِدی ندارند. همانطور که میداند ایتالیاییها خوبش را دارند
محسن
۰
با کمدینشدن بیدرنگ به خلق از خودت میپردازی. هیچ واسطهای جلوی راهت را نمیگیرد، هیچ گالریداری، ناشری، پخشکنندهای. طبقهٔ اجتماعی موضوعیت ندارد؛ لازم نیست آزمون ورودی کلاس ششم را گذرانده باشی. به یک معنا میتوانست شغل مناسبی برای پدر ما باشد، مرد خلاقی که تلاشهای گاه و بیگاهش برای پیشرفت همیشه به خاطر لهجه و پیشینهاش و کمبودش در تحصیلات و ارتباطات و شانس بینتیجه میماند، یا خودش حس میکرد دلیلش این است.
کاربر ۱۸۸۷۰۲۷
۰
راستش من اگر بچهٔ خودم بودم تا دیر نشده از مدرسه میزدم بیرون تا در نوجوانی بچهدار شوم، حتی شده فقط محض اینکه میخ آزادی خودم را بکوبم.
کاربر ۱۸۸۷۰۲۷
۰
"چیزی به اسم خوشی همهٔ خانواده وجود ندارد." یکی باید چیزی را فدا کند: مسئله فقط این است که چقدر و برای کی. در لحظههای گرداب بازنگری بهوضوح میدیدم که پدر و مادرم بسیار بیشتر از حدی که به نظر من عاقلانه میآید یا کسی به هر آدم دیگری ببخشد به من بخشیدهاند، بسیار بیشتر از حدی که من میتوانم به بچههای خودم ببخشم.
smoothybook
۰
در کودکی هیچ وقت به ذهنم نرسید که شاید مادرم دلتنگ خانه شده است. بچهها خیلی خودخواهاند: به هیچ چیز آدمهای دیگر واقعاً فکر نمیکنند، و در صدر آنها به هیچ چیز پدر و مادرشان فکر نمیکنند.
smoothybook
۰
ذات بشر دوپا همین است که از یک واحد خانواده، هیچ کس منسجم یا با تمام چیزهایی که میخواهد بیرون نمیآید. یاد آن جملهٔ شگفتانگیز جری ساینفلد میافتم "چیزی به اسم خوشی همهٔ خانواده وجود ندارد." یکی باید چیزی را فدا کند: مسئله فقط این است که چقدر و برای کی.
مریم
۰
هر سکونتگاه خانوادگیای جایی است برای خشونتهای عاطفی، انباشته از خشمهای سرکوبشده، خطی ممتد میان یأسهای عمیق فردی. ذات بشر دوپا همین است که از یک واحد خانواده، هیچ کس منسجم یا با تمام چیزهایی که میخواهد بیرون نمیآید. یاد آن جملهٔ شگفتانگیز جری ساینفلد میافتم "چیزی به اسم خوشی همهٔ خانواده وجود ندارد." یکی باید چیزی را فدا کند: مسئله فقط این است که چقدر و برای کی.
مریم
۰
در تولد، دو نفر میروند توی یک اتاق و سه نفر میآیند بیرون. در مرگ، یکی میرود تو و هیچ کس بیرون نمیآید. این جوکی است تقدیرگرایانه از مارتین ایمیس.
parsa bahrami
۰
فانتزیهای شهرت با قلمِ این و آن باطل نمیشوند؛ تلاشی جمعی میخواهد. همه باید با هم از این خواب بیدار شویم. لحظهٔ ملوسی خواهد بود
بهار ادیبی
۰
ظاهراً بیشتر مردم حس میکنند که خوشی غلیظترین حالتِ لذت است و در همان جاده میشود بهش رسید؛ فقط کافی است کمی دیگر در همان مسیر پیش بروی. تجربهٔ من اینطور نبوده و اگر ازم بپرسید که آیا تجربههای خوشتری در زندگیام میخواهم یا نه، اصلاً مطمئن نیستم که بگویم آره، درست به این دلیل که معلوم شده خوشی احساسی است که مدیریتش سخت است.
بهار ادیبی
۰
ترس مهیبی که به جانش افتاده از اینکه بمیرد پیش از آنکه قلمش میوهٔ ذهنِ لبریز و پرهیاهویش را آنطور که باید نچیده باشد.
م.
۰
رهاییای که در نوشتههایش دیده میشود نه از شور جوانی بلکه از پذیرش بزرگسالی میآید.
zAgros
۰
هر سکونتگاه خانوادگیای جایی است برای خشونتهای عاطفی، انباشته از خشمهای سرکوبشده، خطی ممتد میان یأسهای عمیق فردی. ذات بشر دوپا همین است که از یک واحد خانواده، هیچ کس منسجم یا با تمام چیزهایی که میخواهد بیرون نمیآید.
zAgros
۰
یاد آن جملهٔ شگفتانگیز جری ساینفلد میافتم "چیزی به اسم خوشی همهٔ خانواده وجود ندارد."