قضیه خیلی ساده است، تلاش برای اینکه تماماً دوستداشتنی باشی با روابط عاشقانه سازگار نیست. به عنوان مثال، دیر یا زود، روزی میرسد که ناگهان میبینی وسط دعوای زشتی هستی و چیزهایی از دهانت خارج میشود که خودت هم به هیچ وجه دوستشان نداری، چیزهایی که تصویری را که از خودت به عنوان یک شخص منصف، مهربان، باحال، جذاب، خویشتندار، بامزه و دوستداشتنی داری در هم میشکند. چیزی واقعیتر از دوستداشتنی بودن از آستینت بیرون آمده و تا به خودت بیایی درگیر زندگی واقعی شدهای. تا به خودت بیایی میبینی که باید دست به انتخابی واقعی بزنی، نه انتخاب مصرفی بیاهمیتی بین بلکبری و آیفون، بلکه پرسشی واقعی: آیا من عاشق این شخص هستم؟ و برای طرف مقابل: آیا این شخص عاشق من است؟ هیچ کسی در دنیا نیست که شما ذرهذرهٔ خود واقعیاش را دوست داشته باشید.