حالا در این قطار تنها بود و به سفری میرفت که قبلاً دوتایی بارها و بارها رفته بودند، در شرایط مختلف زندگی و حال و هوای جورواجورشان، بیشتر وقتها با شادمانی و گاهی بدون هیچ حرفی، در حال خواندن چیزی یا در خواب، وقتی سر ماریانا روی شانههای او بود. لحظاتی ساده و تکرار نشدنی که او حاضر بود همه چیزش را بدهد و به آن زمان برگردد.
میتوانست او را اینجا تصور کند، سیگار به لب کنارش نشسته