
بریدههایی از کتاب تا به آخر با هیتلر
۴٫۰
(۷۰)
درک هیتلر کار سختی بود. او از طرفی حتی به بیاهمیتترین چیزها هم توجه بسیاری میکرد و از طرفی دیگر آدمی افراطی و بیاحساس بود. وقتی پای یکی از منشیها به جایی میخورد، هیتلر پدرانه نگرانش میشد، ولی بهراحتی حکم اعدام هزاران نفر انسان را صادر میکرد.
amir ataei
من معنای کلمهٔ تسلیم را نمیفهمم و هرگز نفهمیدهام!
امید
هیتلر دربارهٔ آینده حرفهای بسیاری زد. او گفت که در جهان پس از جنگ طبعاً کسی حرف خوبی دربارهٔ او نمیزند، دشمنان پیروز و خوشحال میشوند و مردم آلمان به روزگار سختی میافتند و نزدیکان هیتلر چیزهایی میبینند و تجربه میکنند که نمیتوانند باور کنند، اما میگفت امیدوار است آیندگان با او عادلانه رفتار کنند
میرزاقلمدون
توی تاریخ هیچ وضعیتی کاملاً ناامیدکننده نیست و ما اگه سعی کنیم سر پا بمونیم و استقلالمون رو حفظ کنیم، همیشه ممکنه چیزی پیش بیاد که بتونیم با اون پیروز بشیم.»
kiara
گاهی وضع معدهٔ او چنان بد میشد که وقتی میدانست کسی نگاهش نمیکند از درد در خود تا میشد. او میخواست همیشه سالم، سرحال و درست به نظر بیاید و برای همین حتی وقتی هیچ ضرورتی نبود هم بیهیچ شکایتی درد را تحمل میکرد. به همین دلیل از دکتر اروین گیسینگ خواست از داروی بیهوشی برای عمل او استفاده نکند و این دستور، دکتر را بسیار شگفتزده کرد. پس از سوءقصد اشتاوفنبرگ، دکتر گیسینگ گوش هیتلر را بدون بیهوشی عمل کرد و هیتلر فقط از من خواست او را نگه دارم و گفت: «من باید بتونم چیزی رو که سربازها هر روز توی جبهه تحمل میکنن، تحمل کنم.» و پس از آن ممنوع کرد که کسی دربارهٔ آن جراحی با او صحبت کند و بگوید دلیلی نداشته آنهمه درد بکشد.
امید
یک روز یکی از محافظان اساس باید به خزانهدار زنگ میزد، همزمان هیتلر هم میخواست به اشپر تلفن کند. محافظ اساس قرار بود از داخل یک کابین در غذاخوری افسران تلفن بزند و هیتلر در کلبهٔ خود منتظر بود اشپر برای جلسهٔ وضعیت جبههها با او تماس بگیرد. هر دو تماس همزمان برقرار شد و به گیرندههای اشتباه وصل شد. آن سوی تلفنی که دست هیتلر بود قرار بود اشپر باشد، ولی نبود. به همین دلیل وقتی هیتلر گفت «پیشوا صحبت میکنه» خزانهدار در آن سوی خط زد زیرخنده و فریاد کشید: «برو بابا دیوونه!» من انتظار داشتم هیتلر خشمگین شود و او را توبیخ کند، ولی هیتلر فقط تلفن را پس داد و گفت: «این هم یه نفر دیگه که فکر میکنه من دیوونهم.» نه دلخور شد و نه خزانهدار را توبیخ کرد و این مسئله بسیار شگفتآور بود، چون پس از سوءقصدی بود که در تاریخ بیستم جولای ۱۹۴۴ رخ داد که طی آن میخواستند او را با بمب بکشند.
امید
گورینگ در دادگاههای نورمبرگ گفت هرکس از پیروی از هیتلر سر باز زده، الان زیر خاک است.
Book
ناخواسته به یاد عبارت معروف کورت توچولسکی افتادم که میگوید: «انسان همیشه به مراد دلش میرسد، ولی به مقیاس بسیار کم و آن هم روزی که دیگر خیلی دیر است.» دستکم دربارهٔ اوا هیتلر، اوضاع واقعاً به این ترتیب پیش رفت. او و همسرش به اتاق خودشان رفتند و ما «یاران نزدیک هیتلر» در پناهگاهی در اعماق زمین ازدواج آنها را جشن گرفتیم، درحالیکه توپهای روسی زمینهای چمنپوش اطراف مقر صدراعظم رایش را بمباران میکردند.
Mehrdad
هیتلر در کتاب نبرد من و در سخنرانیهای عمومی، خود را یک «کارگر ساده» میخواند
kiara
هیتلر اغلب میگفت اگر سرنوشت، او را بهعنوان پیشوای مردم آلمان انتخاب نکرده بود، او حتماً در زمینهٔ معماری، شخص برجستهای میشد
kiara
«انسان همیشه به مراد دلش میرسد، ولی به مقیاس بسیار کم و آن هم روزی که دیگر خیلی دیر است.»
Mary gholami
هیتلر در میان خرابههای انفجار ایستاد و به موسولینی گفت: «همه جز من بهشدت زخمی شدهن. حتی چند نفر جونشون رو از دست دادن. من به طرز معجزهآسایی از مرگ جَستم و این نشون میده که هیچ اتفاقی برام نمیفته و سرنوشت و مشیت الهی من رو برای تحقق هدف مشترکمون انتخاب کرده.»
ایران آزاد
هنگامی که گوبلس میرفت هیتلر همیشه میگفت: «غولیه توی بدن یه کوتوله! واقعاً مرد بزرگیه!»
میرزاقلمدون
قبل از جنگ غالباً احساس میکردم پیشکار یک معمار پرکار هستم، نه صدراعظم دولت و پیشوای آلمان، چون همیشه روی میز او پر از طرحهای ساختمانی، خطوط و نقشه، جدول محاسبات، همه نوع طراحی، وسایل نقشهبرداری، مدادرنگی و وسایل معماری بود و هیتلر تماموقت آنجا کار میکرد، نقشهها را تغییر میداد و طرحها را اصلاح میکرد، به کتابهای فنی مراجعه و آنها را با طرحهای خود مقایسه میکرد. گاهی اوقات با من که کارآموزی عمران را گذرانده بودم دربارهٔ جزئیات زندگی کارگران ساختمانی، لولهکشها و نجارها صحبت میکرد.
kiara
«لینگه، من الان قصد دارم به خودم شلیک کنم. تو میدونی چه کارهایی باید بکنی. برای شکست حصر و فرار دستور دادهم. سعی کن همراه یکی از گروهها از شهر بری بیرون و به سمت غرب بری.» پرسیدم الان دیگر برای چه کسی باید بجنگیم؟ پاسخ داد: «به خاطر مردی که یه روز میاد.»
eftikay
وقتی معمارها و کارمندان با نقشهها و اسناد بازگشتند و به هیتلر گفتند کاری نمیشود کرد، اخمی کرد و لبهایش را به هم فشرد. من هم حضور داشتم و با دیدن این علائم منتظر طغیان خشم او بودم، ولی او با صدای آرامی که بهشدت تهدیدآمیز بود گفت: «آقایون محترم، اگه در کوتاهترین زمان ممکن این مشکل حل نشه همهتون رو فوراً به اردوگاه کار اجباری میفرستم. امیدوارم حرفم رو فهمیده باشید.» سپس رو برگرداند و رفت. متخصصان وحشتزده به یکدیگر نگاه کردند و مثل سگ کتکخورده آنجا را ترک کردند.
seyed mostafa
پرسیدم الان دیگر برای چه کسی باید بجنگیم؟ پاسخ داد: «به خاطر مردی که یه روز میاد.» به او سلام نازی دادم. هیتلر با خستگی دو سه قدم به سمت من آمد و با من دست داد. برای آخرین بار در زندگیاش بازوی راستش را بالا برد و سلام نازی داد. صحنهٔ عجیبی بود. پا کوبیدم، در را بستم و به سمت خروجی پناهگاه رفتم.
امیرمحمد قرائی
حتی وقتی در شوروی در زندان بودم طوری رفتار کردم که انگار تا آخرین لحظه مطمئن بودم که نبوغ هیتلر همهٔ مشکلات را حل میکند.
رز قرمز
پس از مدتی متوجه شدم که هیتلر دیگر از پیروزی صحبت نمیکند و بهجای آن از مرگ صحبت میکند. هروقت تنها میشدیم میگفت: «ما مجبوریم این مبارزه رو تا مرگ ادامه بدیم.»
رز قرمز
وقتی پای یکی از منشیها به جایی میخورد، هیتلر پدرانه نگرانش میشد، ولی بهراحتی حکم اعدام هزاران نفر انسان را صادر میکرد.
سایه
عادت هیتلر همین بود. هرکس اعتماد او را بیشتر جلب میکرد به موقعیت بهتری میرسید، حتی اگر لیاقت شخص دیگری بیشتر بود.
فرفری موی غزلساز
هیتلری که ما میشناسیم، مردی که میلیونها نفر را به قتل رساند و پرهزینهترین و مخربترین جنگ تاریخ را بهراه انداخت، جنبهای انسانی نیز داشت: با کارمندانش خوشرفتاری میکرد، دست منشیاش را میبوسید و با حیوان خانگیاش مهربان بود. اگر این انسانیتها با پیشداوریهای ما جور درنمیآید، شاید لازم باشد پیشداوریهایمان را تغییر دهیم
Xerxes
ناخواسته به یاد عبارت معروف کورت توچولسکی افتادم که میگوید: «انسان همیشه به مراد دلش میرسد، ولی به مقیاس بسیار کم و آن هم روزی که دیگر خیلی دیر است.»
jef_raj
گفتم: «بس کنید، من گرسنهم و نمیتونم ادامه بدم.» خانم مترجم با لبخند دوستانهای به من گفت اهل لنینگراد است و میداند گرسنگی یعنی چه و بعد اضافه کرد: «وقتی که شما سعی میکردید به ما گرسنگی بدید...» و سپس کمی سرخ شد و ادامه داد: «ما موشهای شهر رو میخوردیم.» از عصبانیتی که نشان داده بودم شرمنده شدم و ساکت ماندم. بازجوییِ آن روز به پایان رسید.
رز قرمز
ریاست و صرفاً شخصیت هیتلر، تنها دلیل وفاداریام به او بود، نه دیدگاه و اندیشههای سیاسیاش.
Smsmnm08
درک هیتلر کار سختی بود. او از طرفی حتی به بیاهمیتترین چیزها هم توجه بسیاری میکرد و از طرفی دیگر آدمی افراطی و بیاحساس بود.
سایه
دندانهای انسان، وضعیت روده و معده و آنزیمهایی که در لولهٔ گوارشی تولید میشود، طوری «ساخته شده است» که نشان میدهد انسان چیزی بین گیاهخوار و گوشتخوار است؛ یعنی انسان به حکم طبیعت به هیچوجه نمیتواند گیاهخوار تلقی شود.
farnaz3000
قبل از جنگ، هیتلر همیشه دوست داشت تا نیمهشب کار کند یا با دوستان صمیمیاش صحبت کند و بهطور «غیررسمی» ساعت ده از خواب بیدار شود، مگر اینکه مسئلهٔ سیاسی مهمی اتفاق میافتاد و مجبورش میکرد زودتر بیدار شود. من روزنامههای صبح را برایش مرتب میکردم و گزارشهایی را که در طول شب از دفتر صدراعظم رایش ارسال شده بود میآوردم و دم در اتاقخوابش روی صندلی میگذاشتم. ساعت یازده باید «رسماً» با این عبارت او را بیدار میکردم: «صبح بهخیر پیشوای من، ساعت یازدهه. روزنامهها و گزارشهای رسیده دمِ در هستن.»
Doki
او در تبلیغات حزب بارها تأکید میکرد «سرنوشت» او را برای یک مأموریت مهم، بزرگ و تاریخی «انتخاب کرده است» و واقعاً به این مسئله اعتقاد داشت.
حکمت نوری
چون دربارهٔ کاری که هیچوقت فکر نمیکردم از هیملر بربیاید (قتلعام یهودیان) فقط در تنهایی مطلق با هم حرف میزدند. هیملر دستور قتلهای گستردهٔ یهودیان را صادر میکرد، ولی برایش خلاف طبیعت بود که با دستهای خودش کسی را بکشد. به همین جهت اصلاً تعجب نکردم وقتی بعد از ۱۹۴۵ شنیدم که بهعنوان مثال، بیهیچ بخششی افسران اساس را که جنازهای را غارت کرده بودند مجازات کرد. او با وجود اینکه خودش نمیتوانست دست به قتل بزند
حکمت نوری
