دیروز که سر کلاس خوابم گرفته بود، از زیر پلکهای سنگین و خستهام، تنها چیزی که میدیدم، انگشت شست استاد بود. دو ساعت از شروع کلاس گذشته بود و او بیوقفه حرف زده بود. هنوز دو ساعت دیگر هم باقی مانده بود. معمولاً همینوقتها، یکی دوتا از بچهها، آهسته، جوری که استاد بشنود اما نفهمد چه کسی گفته، «خسته نباشید» میگفتند و استاد هم با اکراه، میگفت: «خب بقیهاش باشه برای ساعت بعد». آنوقت ما میتوانستیم نفسی بکشیم. بلند میشدیم و بدنهای خشکشدهمان را کش میدادیم و خستگی درمیکردیم. من همیشه یکراست میرفتم بوفه.