جملات زیبای کتاب رهیده | طاقچه
تصویر جلد کتاب رهیده
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب رهیده

هجده روایت از روضه‌هایی که زندگی می‌کنیم

نوع کتاب
۴.۲(از ۲۹ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
طاهره ابوفاضلی
انتشارات: 
نشر اطراف

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Book lover 19
۱۸
حسین (ع) به حال خودم رهایم نکرده بود. پسر علی (ع)، به اندازهٔ همهٔ لحظه‌های ناامیدی بچه‌هایش، امید کنار گذاشته. من را توی اشک‌هایم غسل داد و پاک کرد. دلم را صاف کرد.
چڪاوڪ
۹
آدم‌ها از همان جا که فکرش را نمی‌کنند، می‌خورند. همان چیزی که از داشتنش خاطرجمع‌اند ناغافل از دست‌شان می‌افتد و گم می‌شود. همان چیزی که بهش شهره‌اند ناگهان از وجودشان غایب می‌شود. مثل پرنده پر می‌زند و می‌رود.
Book lover 19
۷
زیر لب می‌خوانم «ای حضرت ِ عشق یاری‌ام کن / زردم ز خزان بهاری‌ام کن / با لطف تو اهل راز گشتم / عذرم بپذیر، بازگشتم / ای حضرت عشق، دست گیرم / من حر توام، مخواه اسیرم / بگذار که در رکاب باشم / هی‌های تو را جواب باشم / ای وای اگر که حر نباشم / خالی ز خود، از تو پر نباشم.»
چڪاوڪ
۷
بعضی خصلت‌های آدم‌ها مثل مُهری می‌شود که روی پیشانی‌شان خورده. طرح جلد کتاب زندگی‌شان می‌شود. نام و نشان و نماد هویت‌شان، شکلِ بودن‌شان را تعیین می‌کند.
raha
۷
نگاهی به صورتم کرد و گفت «بابا جان. فاذا عزمت فتوکل.» هر تصمیمی آزمون توکل هم هست. اگر عزم و توکلت الهی باشد، محال است نتیجه‌اش بد باشد
ریحان سادات هل اتایی
۴
کمیل و برایان هنوز مشغول تبادل اطلاعات‌اند. یاد حرف استادمان می‌افتم که می‌گفت دو گروه می‌توانند تا ابد با هم حرف بزنند و خسته نشوند: مادرها و دانشجوهای علوم سیاسی.
ریحان سادات هل اتایی
۳
ولی بعدتر تصمیم گرفتیم به دلیل اهمیت و ارزش لیالی قدر کمتر ریسک کنیم و تقدیر یک سال‌مان را به خاطر چند ساعت گشت و گذارِ شبانه به خطر نیندازیم. از آن سالی به این نتیجه رسیدیم که رفتیم حسینیهٔ ارشاد، توی سالن روشن و بدون تفکیک جنسیتی درست، روی صندلی پای سخنرانی استاد ملکیان نشستیم و در حالی که کفش به پامان داشتیم احیا گرفتیم و سال بعدش سال بسیار سختی شد برایمان. احساس کردیم دستگاه اباعبدالله توربردارتر است تا خود باری تعالی.
Mahdi Hoseinirad
۳
شاید هیچ‌وقت نشود فهمید عاشقانه‌های گرم حسینی، روضه‌خوانی‌های سوزناک و ابراز ارادت‌های شاعرانه و آتشین، پیش حضرتش پذیرفته‌ترند یا روایت دست‌های لرزان جوانی که اعتراف می‌کنند همهٔ زندگی تلاش کرده‌اند با محرم و کربلا ارتباط بگیرند ولی هنوز در سفرند، هنوز گوشهٔ خودشان را در این واقعه نیافته‌اند. کسی چه می‌داند کدام‌شان به لمس روح کربلا نزدیک‌ترند.
چڪاوڪ
۳
قصه‌ها اصلاً مگر ته دارند؟ رد قصه‌ها را که بگیری از میان یک عالم حکایت گفته و ناگفته رد می‌شوند و سر آخر می‌روند جایی که راوی فکرش را هم نمی‌کند. نه که به آخر برسند، رها می‌شوند. مثل بادبادکی که نخش از دست صاحبش رها و در آسمان گم شود.
ریحان سادات هل اتایی
۲
از مسجد براثا تا حرم کاظمین خیابان‌ها خلوت است. خورشید طلوع نکرده و جز صدای «هلا بزائر» ی از دوردست و به هم خوردن لیوان‌های صبحانهٔ مواکب، صدای دیگری نمی‌آید. کمیل می‌آید چفیه بر سر بیندازد و موود زیارت صبحگاهی بگیرد که سؤال‌های برایان شروع می‌شود. دربارهٔ تاریخچهٔ خاندان صدر می‌پرسد و فرجام فرقهٔ قادسیه در بغداد. به نظرم، آدم نرمال نباید سر صبحی دغدغهٔ فرجام فرقهٔ قادسیه را داشته باشد. آن هم در شرایطی که خود قادسیه‌ای‌ها هم مطمئناً خواب‌اند و به فرجام‌شان نمی‌اندیشند. ولی چیزی نمی‌گویم تا با کمیل بحث کنند.
فاطمه
۲
لحظه‌ای هست میان غوغای ظهر عاشورا، آن‌جا که انتهای تعزیه است و شمرِ داستان گُلِ آتش را می‌اندازد به جان خیمه‌ها. به فاصلهٔ سوختن یک خیمهٔ خالی و پراکنده شدن تکه‌هایش در زمین و هوا، سلسلهٔ بلندی از همهٔ ناله‌ها، التماس‌ها، فریادها، دردها، رنج‌ها و مصیبت‌های جهان به راه می‌افتد و بعد به یک آن، درست لحظه‌ای که آخرین زبانهٔ آتش می‌خوابد، تمام سلسله، مثل غبار پراکنده می‌شود. هر کسی، اگر دستش برسد، انگار که آهِ سوختهٔ خودش، تکه‌ای از خیمهٔ سوخته را برمی‌دارد و می‌دود که به جایی یا چیزی برسد. به نمازی، به نذری، به منبر دیگری، به کس‌وکاری که وسط ولوله گم کرده، به خانه. بعد یک‌باره خیابان خالی می‌شود و سکوتی باشکوه، عظمت جمعیت را پس می‌زند.
atiyeh
۲
آدم‌ها از همان جا که فکرش را نمی‌کنند، می‌خورند. همان چیزی که از داشتنش خاطرجمع‌اند ناغافل از دست‌شان می‌افتد و گم می‌شود. همان چیزی که بهش شهره‌اند ناگهان از وجودشان غایب می‌شود. مثل پرنده پر می‌زند و می‌رود.
چڪاوڪ
۲
تحیر حالت تحلیل نیست. آدم می‌تواند پر از بهت باشد ولی سبک و رها. بهت یک جور انباشتگی است که وزن ندارد
raha
۲
عقل خودم هم به نظرم منصفانه می‌آید که واقعی‌ترین خنده‌های آدم کنار آن‌هایی باشد که عمیق‌ترین رنج‌هایش را هم دیده‌اند. انگار وقتی بخش آسیب‌پذیر وجودت را با کسی شریک می‌شوی، فاصله‌ای را از میان برمی‌داری. ماحصلش هم می‌شود واقعی‌تر شدن، یا به قول بابا محبتی که از دل بیرون نمی‌رود
Book lover 19
۱
نزدیک پنجاه نفر کارشان درست نشده و اسم شما آمده جزو هشتاد نفر اول. خرج سفر را هم در چند قسط پرداخت کنید. فقط می‌ماند یک وثیقهٔ پانزده‌میلیون‌تومانی که باید به سازمان نظام وظیفه بدهید. پانزده میلیون تومان، در دورهٔ دلار هزاروپانصدتومانی. حتی یک‌چهلمش را هم نداشتم. کم‌کم با خودم به این نتیجه رسیدم که من هم بروم جزو انصرافی‌ها. درست در اوج ناامیدی، یک نفر به نام آقامسلم آمد و نه فقط برای من، که به اندازهٔ کل کاروان، وثیقه گذاشت و خودش هم همراه کاروان‌مان آمد کربلا. این شد که شب جمعه‌ای که نیمهٔ شعبان هم بود، نشسته بودم توی حرم امام حسین و به خاله‌زهرا فکر می‌کردم. به حسرتش برای زیارت. به دعایش. به روضه‌ای که با آقاجان راه انداخته بود.
zar.afrooz
۱
داراها هر کاری که می‌کنند هزار فلسفه دارد و فلسفه‌اش را توی کتاب‌ها می‌نویسند. ندارها اما همه چیزشان به حساب نداری است.
zar.afrooz
۱
آدم‌ها از همان جا که فکرش را نمی‌کنند، می‌خورند. همان چیزی که از داشتنش خاطرجمع‌اند ناغافل از دست‌شان می‌افتد و گم می‌شود. همان چیزی که بهش شهره‌اند ناگهان از وجودشان غایب می‌شود.
Mahdi Hoseinirad
۱
به نظرم منصفانه می‌آید که واقعی‌ترین خنده‌های آدم کنار آن‌هایی باشد که عمیق‌ترین رنج‌هایش را هم دیده‌اند.
Mahdi Hoseinirad
۱
خیلی از دوستانم هیئتی داشتند که وطن‌شان بود، جایی که دوره‌ای از زندگی را به دورهٔ بعدش رسانده بودند. جایی که در آن‌قدری بزرگ‌تر شده بودند. من اما محرم‌ها بی‌وطن بودم.
Mahdi Hoseinirad
۱
و تو، ای صبح امید، حتی ما تماشاگران سوگواری‌های دوستانت، توریست‌هایِ عزاداری‌هایِ هنوز کشف‌نشده‌ات در روستاهای بکر، ناداستان‌نویسانِ تجربه‌های روحانی روضه‌هایت، شرکت‌کنندگانِ کم‌مایهٔ مجالسِ معتبر و عقلانی‌ات، تکفیرکنندگان عزادارانِ بداخلاق و خیابان‌بند و پرسروصدایت را هم همچنان به این هنگامه‌ای که راه انداخته‌ای راه می‌دهی، هنوز، بعد هزار سال. توریست‌ها را هم بیرون نمی‌اندازی از خانه‌ات. قربان صفات.
Mahdi Hoseinirad
۱
الان که فکرش را می‌کنم، می‌بینم همهٔ تلاش پدرم این بود که بر شکاف نسلیِ پدرفرزندی غلبه کند، اما مشکل این‌جا بود که برای رفع شکاف، توانش را گذاشته بود روی کشیدن من به سمت نسل خودش، نه نزدیک شدن خودش به نسل من.
mim.nadaf
۱
«به آنچه امیدش را نداری، امیدوارتر باش تا آنچه به آن امید داری.»
mim.nadaf
۱
داراها هر کاری که می‌کنند هزار فلسفه دارد و فلسفه‌اش را توی کتاب‌ها می‌نویسند. ندارها اما همه چیزشان به حساب نداری است.
mim.nadaf
۱
«ای باغ، ای بهار کجا می‌روی؟ ای یار غمگسار کجا می‌روی؟»
چڪاوڪ
۱
شاید هیچ‌وقت نشود فهمید عاشقانه‌های گرم حسینی، روضه‌خوانی‌های سوزناک و ابراز ارادت‌های شاعرانه و آتشین، پیش حضرتش پذیرفته‌ترند یا روایت دست‌های لرزان جوانی که اعتراف می‌کنند همهٔ زندگی تلاش کرده‌اند با محرم و کربلا ارتباط بگیرند ولی هنوز در سفرند، هنوز گوشهٔ خودشان را در این واقعه نیافته‌اند. کسی چه می‌داند کدام‌شان به لمس روح کربلا نزدیک‌ترند.
raha
۱
شاید بهای سنگین بزرگسالی، از دست رفتن معصومیت جهان باشد. باور کردن و پذیرفتن این‌که حد و حصری برای غرق شدن آدم در «ظلمت» وجود ندارد.
raha
۱
گفت اگر آدم جایی حرف حساب نشنید، اشکالی ندارد که بنشیند کنج اتاقش و حرف حساب بخواند.
عطیه
۱
«شاید راه چاره‌ساز شدن این باشد که هزار جور درد و مرض ناجور بریزد توی جانت.»
ahya
۱
جلسه‌های تراپی به نقطه‌ای می‌رسند که می‌بینی از بهترین پدر و مادر دنیا هم گلایه داری. روان‌درمانگرها انگار پول می‌گیرند تا حواست را جمع کنند که مشکلاتت تقصیر پدر و مادرت است. هر کسی کمی در این فرایند پیش رفته باشد، می‌داند باید مدتی با خودش گلاویز باشد تا بتواند این دو نفری را که این‌قدر هم به گردنش حق دارند، ببخشد. باید به چیزی دست بیندازد که کفهٔ ترازو را به سمت بخشش آن‌ها سنگین‌تر کند. البته بخشیدنِ مادری که در شش‌ماهگی‌ام به گلوی نازکم زل زده و برای طفل شش‌ماههٔ اباعبدالله اشک ریخته و پدری که به دلم راه می‌آمده تا با زنجیر کوچکی که برایم خریده در دستهٔ عزاداری زنجیر بزنم، سخت نیست.
R.Khabazian
۱
من خیال می‌کنم آن دنیا را هم به آدم‌های دقیق می‌دهند. از هر صنفی. خدا هم خودش لطیف است. لطیف در عربی یعنی دقیق. و دقت ملازمه‌ای بی‌مرز دارد با لطافت. ایستادن در پیشگاه خدا علاوه بر شجاعت، هدایت می‌خواهد. اگر خدا تو را هدایت نکند، اگر قبله‌نمای زندگی‌ات را دقیق نکند، آن‌قدر کج می‌ایستی که ناگهان می‌بینی پشت به خدا نماز می‌خوانی. حافظ می‌گوید «عشق کاری است که موقوف هدایت باشد.» راست می‌گوید.