حفاران تازهوارد رفتهرفته به شرایط جدید خو گرفتند و به کار عادت کردند. هرکدامشان در فکر رهایی از بند این زندان بودند. یکی امید داشت سابقهٔ کاری برای خود دستوپا کند و بعد از آنجا برود و به مطالعه مشغول شود. دیگری منتظر فرصتی بود تا برای حرفهای تازه در آینده دوباره آموزش ببیند و سومی ترجیح میداد پایش را به حزب باز کند و در دمودستگاه رهبری ناپدید شود. همگی زمین را با شور و حرارت بیل میزدند و فکر نجات یک دم از ذهنشان دور نمیشد.