
pinky moon
۲
حفاران تازهوارد رفتهرفته به شرایط جدید خو گرفتند و به کار عادت کردند. هرکدامشان در فکر رهایی از بند این زندان بودند. یکی امید داشت سابقهٔ کاری برای خود دستوپا کند و بعد از آنجا برود و به مطالعه مشغول شود. دیگری منتظر فرصتی بود تا برای حرفهای تازه در آینده دوباره آموزش ببیند و سومی ترجیح میداد پایش را به حزب باز کند و در دمودستگاه رهبری ناپدید شود. همگی زمین را با شور و حرارت بیل میزدند و فکر نجات یک دم از ذهنشان دور نمیشد.
pinky moon
۱
سافرونوف گفت: «خیلی خوب است دخترم. مادرت حتماً زنی بابصیرت و آگاه بوده! وقتی بچههایی مثل تو هستند که حتی مادرشان را درست به یاد نمیآورند اما رفیق استالین را خوب میشناسند، مطمئنم قدرت شوروی ما روزبهروز بیشتر میشود.»
pinky moon
۱
گاهوبیگاه یلسی در مسیر میایستاد و اطرافش را با چشمهایی تهی و خوابآلود برانداز میکرد. انگار تلاش میکرد چیزی را به خاطر بیاورد یا اینکه دنبال جایی دنج برای آرامش تیره و دلگیرش بود. اما سرزمین مادریاش مدتها بود که برایش غریبه شده بود و به همین خاطر بهتر دید که چشمان خوابآلود و خاموشش را به زمین زیر پایش بدوزد.