بنجی گفت: «دوقلوها شش سالشونه. سوفیا هشت سالشه و توی خانواده اونه که واقعاً شیطون و دردسرسازه. داشتم میگفتم، روی کاناپه خوابیده بودم که سوفیا دزدکی اومد و...» بنجی مکثی کرد و دوباره به فکر رفت. «نمیدونم درسته این رو بهتون بگم یا نه.»
کوردلیا گفت: «اَه، حالا که گفتی باید تا تهش بگی!»
بنجی گفت: «باشه بابا. توی خواب ناز بودم که سوفیا ناخنهام رو با لاک اکلیلیش لاک زد. اون هم رنگ صورتی جیغ.»
کوردلیا و اگنس زدند زیر خنده.
بنجی گفت: «بسه دیگه.» هرچند خودش هم داشت لبخند میزد. «کل شب طول کشید تا لاکها رو پاک کردم. مجبور شدم کلی با آب و صابون بسابمشون. نمیدونم شما دخترها چطوری این کار رو میکنین.»
کوردلیا گفت: «اوممم... یه چیزی هست به اسم لاکپاککن.»