
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۹۲
کلامشان زنده است. خودشان اما نه.
ROZA
۵۰
و با اینکه میدانست این سه ساعت اختلاف زمانی علت تأخیر در تماس بوده، این حس بهش دست داد که دوستانش دیگر او را نمیخواهند.
ROZA
۴۶
باید بیشتر بهش توجه کنم. فقط مردهها نیستن که کمک لازم دارن.
ROZA
۳۵
باید بیشتر بهش توجه کنم. فقط مردهها نیستن که کمک لازم دارن.
ROZA
۳۵
ذهن آدم برای چیزهایی که درکشان نمیکند بهانه میتراشد.
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۳۲
باید بیشتر بهش توجه کنم. فقط مردهها نیستن که کمک لازم دارن.
• Strawberry🍓
۲۶
اسم کوردلیا را صدا زد و گفت: خدانگهدار.
Paniz
۱۹
ذهن آدم برای چیزهایی که درکشان نمیکند بهانه میتراشد.
breeze
۱۸
آدمهایی که به بقیه کمک میکنن از همه کلهشقترن
Paniz
۱۰
یکی دو صفحه دربارهٔ غمگینترین خاطرهای که در تابستون داشتین بنویسین.»
ن. عادل
۹
خانم لیو با خوشحالی گفت: «معلومه که میتونیم. ما پدرومادرتیم. در اصل، مجبور کردن تو از وظایفمونه.»
dm
۷
گفت: «هیچکس دلش نمیخواد خاطرات آدمهای شاد رو بخونه. واسه اینکه عمیقاً روی خواننده تأثیر بذارین، باید میخچهای به اعماق روحتون فروکنین و بذارین درد چکهچکه از وجودتون بریزه
Ms.red
۵
فقط مردهها نیستن که کمک لازم دارن.
hasaneh
۴
کلامشان زنده است. خودشان اما نه.
🕊️📚kerm ketab
۴
بنجی گفت: «دوقلوها شش سالشونه. سوفیا هشت سالشه و توی خانواده اونه که واقعاً شیطون و دردسرسازه. داشتم میگفتم، روی کاناپه خوابیده بودم که سوفیا دزدکی اومد و...» بنجی مکثی کرد و دوباره به فکر رفت. «نمیدونم درسته این رو بهتون بگم یا نه.»
کوردلیا گفت: «اَه، حالا که گفتی باید تا تهش بگی!»
بنجی گفت: «باشه بابا. توی خواب ناز بودم که سوفیا ناخنهام رو با لاک اکلیلیش لاک زد. اون هم رنگ صورتی جیغ.»
کوردلیا و اگنس زدند زیر خنده.
بنجی گفت: «بسه دیگه.» هرچند خودش هم داشت لبخند میزد. «کل شب طول کشید تا لاکها رو پاک کردم. مجبور شدم کلی با آب و صابون بسابمشون. نمیدونم شما دخترها چطوری این کار رو میکنین.»
کوردلیا گفت: «اوممم... یه چیزی هست به اسم لاکپاککن.»
🪷.Mohadd3.⛈️
۳
یاد حرف بنجی افتاد که گفته بود ذهن آدم برای چیزهایی که درکشان نمیکند بهانه میتراشد.
🪷.Mohadd3.⛈️
۳
کلامشان زنده است. خودشان اما نه.
چاوان
۳
کوردلیا یاد حرف مادرش افتاد که میگفت فصل تعطیلات برای بعضی آدمها میتواند غمگینترین فصل سال باشد.
Hlma Imani
۲
مدیر که پشت آدم باشه، چه راحت میشه به مامان و بابا دروغ گفت!
HeLeN
۲
من مدام از خودم میپرسم: خودمون رو دقیقاً وارد چه بازیای کردهایم؟ چیزهای زیادی هست که ازش سر درنمیآریم. میترسم نکنه یهوقت کار احمقانهای ازمون سر بزنه و وقتی بفهمیم که دیگه خیلی دیر شده باشه.
🕊️📚kerm ketab
۲
ذهن آدم برای چیزهایی که درکشان نمیکند بهانه میتراشد.
🕊️📚kerm ketab
۲
کلامشان زنده است. خودشان اما نه.
ن. عادل
۱
مدرسهٔ متوسطهٔ اِلایجا ز. مردگان
پایهٔ تحصیلی پنجم تا هشتم
دانش. بینش. منش.
تا قبل از دیدن این تابلو، کوردلیا نمیدانست مدرسه اسم طولانیتری هم دارد؛ محلیها به آن میگفتند مدرسهٔ مردگان. از دیدن اسم کامل مدرسه تعجب کرد و کمی هم خیالش راحت شد که فهمید نام مدرسه را از روی یک آدم واقعی گذاشتهاند. چون تمام دیشب کابوس معلمهایی با صورتهایی مثل مردهها را میدید.
احساس حماقت کرد و با خودش گفت این الایجا مردگان احتمالاً همون آدم پولداریه که ساختمون مدرسه رو اهدا کرده. یه آدم حوصلهسربر با یه اسم ترسناک. همین و بس.
ن. عادل
۱
بنجی گفت: «دوقلوها شش سالشونه. سوفیا هشت سالشه و توی خانواده اونه که واقعاً شیطون و دردسرسازه. داشتم میگفتم، روی کاناپه خوابیده بودم که سوفیا دزدکی اومد و...» بنجی مکثی کرد و دوباره به فکر رفت. «نمیدونم درسته این رو بهتون بگم یا نه.»
کوردلیا گفت: «اَه، حالا که گفتی باید تا تهش بگی!»
بنجی گفت: «باشه بابا. توی خواب ناز بودم که سوفیا ناخنهام رو با لاک اکلیلیش لاک زد. اون هم رنگ صورتی جیغ.»
کوردلیا و اگنس زدند زیر خنده.
بنجی گفت: «بسه دیگه.» هرچند خودش هم داشت لبخند میزد. «کل شب طول کشید تا لاکها رو پاک کردم. مجبور شدم کلی با آب و صابون بسابمشون. نمیدونم شما دخترها چطوری این کار رو میکنین.»
کوردلیا گفت: «اوممم... یه چیزی هست به اسم لاکپاککن.»
Hana
۱
پسرک به پایین و به آقای درلت نگاه کرد، کوردلیا دید چشمانش برقی زد و یکهو پدرش را شناخت. پسرک لبهایش را تکان داد: سلام، بابایی!
شکوفا
۱
خانم اِکمن گفت: «سلام.» و به عقبوجلو قدم برداشت. «توجه کردین که من عبارت صبح بهخیر رو به کار نبردم. هیچوقت همچین جسارتی نمیکنم. شاید یکی از شماها درگیر یه مصیبت دردناک باشه. شاید نصفهشبی یکی با خانوادهتون تماس گرفته و فوت نابهنگام یکی از اقوام موردعلاقهتون رو بهتون اطلاع داده. یا شاید آقای سبیلو، گربهٔ ملوس و مؤدبتون، رفته زیر کامیون و لِه شده! صبح که همیشه هم بهخیر نیست، واسه هیچکس.»
شقایق
۱
«هیچکس دلش نمیخواد خاطرات آدمهای شاد رو بخونه. واسه اینکه عمیقاً روی خواننده تأثیر بذارین، باید میخچهای به اعماق روحتون فروکنین و بذارین درد چکهچکه از وجودتون بریزه بیرون.
Fatemeh
۱
«و غم... یه معجزهست.
HeLeN
۱
حس شادی محض از انجام یک کار خیر، بدون اینکه توقع پاداش داشته باشد.
dadmehr
۱
یکهو پدرش را شناخت.