
کتاب گزیده اشعار نیما یوشیج
به انضمام زندگینامه و کتابنامه
پدیدآورندگان:
نرگس علی مردانیانتشارات:
نشر وزرا٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
کاربر479065
۴۹
جز مُرده هیچ کس تسلیمِ محض نیست.
سیّد جواد
۱۸
بگذرد ایام عشق و اشتیاق.
سوز خاطر، سوز جان، درد فراق،
سیّد جواد
۱۶
من ندانم با که گویم شرح درد:
قصهی رنگ پریده، خون سرد؟
هر که با من همره و پیمانه شد،
عاقبت شیدا دل و دیوانه شد.
قصهام عشاق را دلخون کند،
عاقبت، خواننده را مجنون کند...
آتشِ عشق است و گیرد در کسی
کاو زِ سوز عشق، میسوزد بسی.
سیّد جواد
۱۵
آفت جان من آخر عشق شد!
علت سوزش سراسر عشق شد!
هر چه کرد این عشق آتشپاره کرد.
عشق را بازیچه نتوان فرض کرد.
محمد حسین
۶
بس که دیدم جور از یارانِ خود،
وز سراسر مردم دورانِ خود؛
من شدم: رنگ پریده، خون سرد.
پس نشاید دوستی با خلق کرد.
دختر دریا
۳
نیما یوشیج که در خردسالی علی نوری خوانده میشد، در ۱۵ جمادی الثانی ۱۳۱۵ قمری برابر با ۱۱ نوامبر ۱۸۹۷ میلادی مطابق با ۲۱ آبان ۱۲۷۶ شمسی (تا سال ۱۳۸۸ شمسی حدود ۱۱۲ سال پیش) در دهکدهی یوش مازندران به دنیا آمد.
Amineh
۳
عشق کز اوّل مرا در حکم بود،
آنچه میگفتم بکن، آن مینمود،
من ندانستم چه شد کان روزگار
اندک اندک بُرد از من اختیار.
Ali
۳
آه سوزان میکشم هر دم در این ویرانه من.
گوشه بگرفتم منم، در بند خود، بیدانه من.
شمع چه؟ پروانه چه؟ هر شمع، هر پروانه من.
khorasani
۳
من بزرگ تر و منزه تر از آنم که تودهای باشم، یعنی یک فرد متفکر محال است که تحت عنوان فلان جوانک که دلال و کارچاق کن دشمن شمالی ماست برود و فکرش را محدود به فکر او کند، این تهمتها دارد مرا میکشد، من دارم دق میکنم از دست مردم.
محمد حسین
۲
شهر باشد منبع بس مفسده،
بس بدی، بس فتنه ها، بس بیهده!
تا که این وضع است در پایندگی،
نیست هرگز شهر جای زندگی.
کاربر حسن ملائی شاعر
۲
چیزی که مرا رام میکرد و از خیلی کارها که آدم را به خطر میاندازد، باز میداشت این بود که طبیعت من کاملاً شاعر شده بود و خوشی من این بود که شکیبا باشم تا این که تابستان شود و من باز به یوش و جنگلهای ییلاقی کلارزمی و اَلیو بروم
mortaz
۲
من دلم سخت گرفته است از این
میهمانخانهی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار.
Ali
۲
روی این دیوار غم، چون دود رفته بر زبر،
دائماً بنشسته مرغی، پهن کرده بال و پر،
که سرش میجنبد از بس فکر غم دارد به سر.
پنجه هایش سوخته؛
زیر خاکستر فرو،
خندهها آموخته،
لیک غم بنیاد
Ali
۲
در آن ویرانه منزل
که اکنون حبسگاه بس صداهای پریشان است
بگو با من، که میخندد؟ که گریان است؟
محمدرضا
۲
مرغ آمین دردآلودی است که آواره بمانده.
رفته تا آنسوی این بیدادخانه
بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوی نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.
می شناسد آن نهان بین نهانان (گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان درهم
می کند از یأس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.
elinow
۱
بر سر قایقش
بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان
دائماً میزند از رنجِ سفر بر سرِ دریا فریاد:
" اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد. "
*
سخت طوفان زده روی دریاست
ناشکیباست به دل قایق بان
شب پر از حادثه. دهشت افزاست.
*
بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
ناشکیباتر بر میشود از او فریاد:
" کاش بازم ره بر خطّهی دریای گران میافتاد! "
۱۳۳۵
محمدرضا
۱
از بچههای خود شکایت نکنید! دلهای کوچک آنها همگی پاک است! تمام خوبند! نگذارید در محیطهای فاسد زندگی کنند. برای رفع همهی بدبختی ها، باید محیط اصلاح شود
محمدرضا
۱
لعنت به آنهایی که شاعر را فقیر نگاه میدارند. همان طور که عشق مرا به او نزدیک کرد، حالیه فقر مرا از او دور میکند. من پول ندارم. خدا او حق دارد. ولی پس چرا من قلب دارم؟
محمدرضا
۱
چرا شاعر در تمام امور معیشتاش وامانده باشد. خدا به او جد و جهد برای فراهم کردن پول را نداده است و در عوض زبان گویا را داده است. به او قلبی داده است که با تکانهای آن، آن قلب بتواند قلبی را تسخیر کند. شاعر کاری را انجام میدهد که پول و زور از انجام دادن آن عاجزند.
Ali
۱
بود از حالت هر یک جویا
پهلوان وار نشسته به زمین.
مهربان با همه اهل دنیا
سخنانش خوش و گرم و شیرین.
ヽ( ´¬`)ノپری
۱
شب آمد مرا وقتِ غرّیدن است
گهِ کار و هنگام گردیدن است
به من تنگ کرده جهان جای را
از این بیشه بیرون کشم پای را
حرام است خواب.
برآرم تنِ زردگون زین مغاک
بغرّم بغرّیدنی هولناک
که ریزد ز هم کوهساران همه
بلرزد تن جویباران همه
نگردند شاد.
نگویند تا شیر خوابیده است
ヽ( ´¬`)ノپری
۱
گهِ خفتن است.
همه آرزوی محال شما
به خواب است و در خواب گردد روا!
بخوابید تا بگذرند از نظر
بنامید آن خوابها را هنر،
ز بیچارگی.
هیکاری
۱
من و تو هیچکدام نمیدانیم فردا از این امواج چه اشکالی بیرون میآید. ملت دریاست، اگر یک روز ساکت ماند، بالاخره یک روز منقلب خواهد شد. اطفالی از این گروه به وجود خواهند آمد که ما از همه چیز آنها بیخبریم. نه اسمشان را میدانیم نه نشانشان را ولی آن وقت شاید نه من وجود داشته باشم و نه تو. در هر صورت پیشروهای این لشگر توانا را خواهیم دید.
هیکاری
۱
کودکی کو! شادمانیها چه شد؟
تازگی ها، کامرانیها چه شد؟
چه شد آن رنگِ من و آن حالِ من؛
محو شد آن اولین آمالِ من!
شد پریده، رنگ من از رنج و درد
این منم: رنگ پریده، خونِ سرد.
Ali
۱
در جوار " سخت سر" دریا چه میگوید به من؟
موج او بهر چه میآید به سوی من درشت؟
وین هیون بهر چهام آشفته میکوبد به مشت؟
گر مرا پیوند از غم بگسلد او را چه سود؟
می کند در پیشِ این دریا، غم من، چه نمود؟
کاربر حسن ملائی شاعر
۰
خیالات بچگان خیالات مقدسی است. شقاوت و خطاکاری در باطن آنها راه ندارد.
MELIKA
۰
دیری ست که در زمانهی دون
از دیده همیشه اشکبارم،
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم.
Ali
۰
زان نقطههای دور
پیداست نقطهی سیهی.
این آدمی بود به رهی،
جویای گوشهای که ز چشم کسان نهان،
با آن کند دمی غم پنهان دل بیان.
Ali
۰
نیست – دیری است – بر او کس نگران
و اوست در کار سراییدن گنگ
و اوفتاده است ز چشم دگران
Ali
۰
یادم از روزی سیه میآید و جای نموری
در میان جنگل بسیار دوری.
آخر فصل زمستان بود و یکسر هرکجا در زیر باران بود.
مثل این که هرچه کز کرده به جایی،
بر نمیآید صدایی.
صف بیاراییده از هر سو تمشک تیغدار و دور کرده
جای دنجی را.
یاد آن روز صفا بخشان!
