
بریدههایی از کتاب خاطرات پسر بچه شصت ساله (جلد اول)
۳٫۷
(۶۷)
برای اولین بار فهمیدم تمام پیرزنها روزی دخترهای جوانی بودهاند که ما آنها را ندیدهایم و بیشترشان چقدر خوشگل بودند.
El
هرچه سؤال کردم جواب من را ندادند و من پیش عزیز رفتم و پرسیدم صیغه یعنی چه؟ و عزیز گفت: «یعنی گُه اضافه خوردن.»
ماهور
صبحهای زود هم محمد شیری با دو دَبهٔ بزرگِ شیرِ پشت دوچرخهاش میآمد و فریاد میزد: «محمد شیریه.» باز یک روز که من با کاسهای بیرون رفتم و گفتم محمد شیری، عزیز به من اخم کرد و گفت: «خودش میگوید محمد شیری آمده، شما باید بگویید محمد آقا.»
تا آنجایی که یک روز، درِ خانه را زدند و من که دربازکن خانه بودم دَر را باز کردم. عزیز از دور صدا زد: «حمید آقا، کیه؟» گفتم: «جناب آقای گدا.»
عزیز با سکهای آمد و به گدا پول داد و او رفت و به من گفت: «نگو گدا، بگو فقیر است.» و من فهمیدم باید بگویم آقای فقیر است.
ریحانه
جلوی خانه درخت بزرگِ گردویی بود که آقابزرگ به من گفت: «این مال تو است. وقتی من به دنیا آمدم، پدرم این درخت را به نیت من کاشته. میدانی این درخت زندگی یک خانواده را میگردانَد.»
El
«تمام این زمینها را من فروختم. فکر میکردم گندم میکارند و درختها را حفظ میکنند. ولی همهچیز را خراب کردند و ساختمان ساختند. نیاوران باید گندمزار باشد.»
El
دوباره یک روز صبح زود، عزیز و آقابزرگ لباس پوشیدند و میخواستند خانه حاج عمو بروند که باز عزیز اخم کرد و آقابزرگ ابرو بالا انداخت و من را نَبُردند. آمدم گریه کنم ولی مادرم گفت: «جای شما نیست.» شوهر خانم روسی که مُرده بود، پس دیگر چه خبر است؟ قبرستان که دیگر نمیروند.
فردا از تعریف آقابزرگ برای گلمحمد فهمیدم حاج عمو به زنعمو بزرگه گفته این کبری خانم روسی را اجازه بده من صیغه کنم و پیرمردها میخندیدند. هرچه سؤال کردم جواب من را ندادند و من پیش عزیز رفتم و پرسیدم صیغه یعنی چه؟ و عزیز گفت: «یعنی گُه اضافه خوردن.» باز نفهمیدم.
ریحانه
گفتم: «عزیز تقاص یعنی چه؟» به من نگاه کرد، لبخند زد و با قوری استکانِ نصفهام را پُر کرد. گفت: «یعنی اگر کار خوب بکنی اتفاق خوب برایت میافتد و اگر کار بد بکنی و دیگران را اذیت کنی اتفاقات بد برایت میافتد. پس یادت باشد همیشه کار خوب بکن.» من خوشحال شدم. چون برای مورچهها شکر میریختم و برای پرندهها نان خُرد میکردم.
کاربر ۱۴۲۱۱۶۶
مادرِ مادربزرگم میگفت: «نباید تار عنکبوت را تمیز کرد. چون اگر کسی سرش بشکند، باید همینها را روی زخم گذاشت تا زود خوب شود.»
El
کفشهایم را درآوردم و تحویل دادم. آقای پشت دخل هم به من یک شماره داد. خیلی بوی پا میآمد. ولی خب، ما مردها باید پایمان بو بدهد.
El
فردا، همه به پدر میگفتند تو نمیخواهد طرفدار بیاوری، او همه را لو خواهد داد. همین موضوع باعث شد پسرعمهٔ پدر دیگر انقلابی نباشد.
El
جلوی خانه درخت بزرگِ گردویی بود که آقابزرگ به من گفت: «این مال تو است. وقتی من به دنیا آمدم، پدرم این درخت را به نیت من کاشته. میدانی این درخت زندگی یک خانواده را میگردانَد.»
El
آخر سر پدرم گفت داماد تابهحال عروس را ندیده بود و فقط مادرش او را پسندیده بود.
زن عمو بهخاطر فرار داماد و آبروریزی گریه میکرد. همه پراکنده شدند. سیگار حاج عمو در جاسیگاری بود ولی قوطیاش را باز کرد و سیگار دیگری روشن کرد. چندین زن با مادرِ داماد بگو مگو میکردند. پیش مادر رفتم. خانمی میگفت: «اقلاً یک جوان بامعرفت کنار شکوه بنشیند که مثلاً داماد است، که اینقدر آبروریزی نشود.» مادر گفت: «آقا عقد میکند. الکی نمیشود.»
گفتم: «مامان، داماد باید کتوشلوار و کراوات داشته باشد. من که دارم. میشود پیش شکوه بنشینم؟» مادر لبش را گاز گرفت...
ریحانه
حالا شما را به طبقهٔ دوم میبرم. لوازم خانگی و چیزهای دیگر... بیایید. نه از پله، بیایید سوار پلهبرقی شویم.» یعنی چه؟ مگر پله هم برقی میشود؟ جلو رفتیم. پله خودش بالا میرفت. مگر میشود؟ عمو همهٔ ما را هُل داد. عزیز و آقابزرگ، بلندبلند صلوات میفرستادند. ولی پله که میدانست ما میخواهیم به طبقهٔ دوم برویم، تا آنجا ما را بُرد. مثل چتربازها از روی پله به زمین طبقهٔ دوم پریدیم.
گلی فیروزکوهی
داشتم با قوطیکبریتهای خالی عزیز و آقابزرگ قطار درست میکردم. ریل قطار هم حاشیهٔ فرش بود. فقط آنجا که قطار باید دور میزد خیلی سخت بود...
Sh.Pouresmaeel
من پیش عزیز رفتم و پرسیدم صیغه یعنی چه؟ و عزیز گفت: «یعنی گُه اضافه خوردن.» باز نفهمیدم.
Mazdak
گفتم: «عزیز تقاص یعنی چه؟» به من نگاه کرد، لبخند زد و با قوری استکانِ نصفهام را پُر کرد. گفت: «یعنی اگر کار خوب بکنی اتفاق خوب برایت میافتد و اگر کار بد بکنی و دیگران را اذیت کنی اتفاقات بد برایت میافتد. پس یادت باشد همیشه کار خوب بکن.» من خوشحال شدم. چون برای مورچهها شکر میریختم و برای پرندهها نان خُرد میکردم.
کاربر ۲۹۴۷۸۸۸
شب از مادرم پرسیدم چه خبر است؟ او داشت لباسهای مهمانی را از کمد بیرون میآورد. گفت: «خبر خوب. عروسی در پیش داریم.»
شکوه حاج عمو میخواهد عروسی کند. آخ جان! عروسی؛ پول روی سر عروس و داماد. سیاهبازی. بستنی. شیرینی. در عروسیها من ثروتمند میشدم. جیبهایم را پر از ده شاهی و یکقِرانی میکنم.
Sh.Pouresmaeel
خانمی چاق میآمد و بالای مجلس مینشست و خانم روسی بعد از خوابی که دیده بود باید کنار او مینشست و همه به او احترام میگذاشتند. با بقیه گریه میکرد و شروع میکرد به روضه خواندن. آنقدر میخواند که آش سرد شود و دهان ما نسوزد و بعد از اینکه همه گریه میکردند، خیالش راحت میشد و اجازه میداد روی سفره را بردارند. نه شام بود و نه ناهار... وقتی میدیدند میتوانند غذا بخورند دیگر گریه نمیکردند و میخندیدند
Mazdak
حجم
۷۱٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۸۸ صفحه
حجم
۷۱٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۸۸ صفحه
قیمت:
۲۲,۰۰۰
تومان