نمیتوانست از هیچ آن آرزوها را بروز دهد. چیزی بیش از ظاهرش در درونش بود. با این حال، او تواناییها و ناتوانیهایش را مخفی میکرد. جادوگری که با یک دست کارتهایش را نشان میداد و با دست دیگر آنها را دود میکرد. درست در لحظهای که خود را نشان میداد و میگفت که چه کسی است، کاری میکرد که به گفتههایش شک میکردی. انگار در آینهها نگاه کنی و آینههای دیگر را ببینی و ندانی کدام درست، واقعی یا مهم است. هلن به مرور حس میکرد که فرانک فقط تظاهر به رکگویی و بیپرده بودن دربارهٔ خودش میکند و صحبت از تجربیاتش تلهای است برای اینکه خود واقعیاش را پنهان کند. شاید بدون منظور و قصدی این کار را میکرد. فکر میکرد فرانک قبلاً ازدواج کرده است.