فرماندهٔ کل قوای انگلستان در غرب ایران ظاهراً افسری بنام فریچر بود. مرحوم پدرم برای فقرا اعانه جمع میکرد و چند نانوایی در نقاط مختلف کرمانشاه تأسیس کرده بود که فقرا از نانواییها نان ببرند. فریچر آمد خدمت آقا، من هم بودم در همین حسینیه. فارسی هم صحبت میکرد و گفت: «من از طرف دولت متبوع خود این مبلغ را آوردهام خدمت شما برای فقرا.» نمیدانم چقدر بود. مرحوم آقا با عصا گفت: «بردار ببر، ما مسلمانها فقرای خودمان را اداره میکنیم.» احتیاجی به شما نداریم.