جملات زیبای کتاب کشتن کتاب فروش | طاقچه
تصویر جلد کتاب کشتن کتاب فروش
off
٪۷۰

کتاب کشتن کتاب فروش

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۶ رأی)
انتشارات: 
نشر نیماژ
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
n re
۶
«لطفاً گریه نکن... زندگی همینه، نه‌فقط گاهی، همیشه سربه‌سرمون می‌ذاره...»
اسماعیل
۴
«حالا که مردم تو نون شبشون موندن، کی به فکر تئاتر و هنره؟...»
شراره
۴
رفیق خیال نکن آزادی رو به دست آوردی... سال‌های سال باید بکوبیم تا آدم آزادی بشیم. اون روز هم نه از من اثری می‌مونه نه از تو، شاید هم حتی کسی از ما یادی نکنه
S3084
۳
ما زادهٔ تاریخی کهن و گل‌آلوده‌ایم؛ از صدها سال پیش...
اسماعیل
۲
گمان می‌کنی دیگران که گاهی به جهنم بدل می‌شوند اجازه می‌دهند از آزادی در محدودهٔ تنگ حقوق فردی لذت ببریم؟
شراره
۱
«از وقتی که آدم به هنر رمان رسید، تونستیم آدمای معمولی رو به قهرمان بدل کنیم، با کمی چاشنی هیجان.»
k.hashemzade
۱
زن‌ها خالق شادی‌ان. اگه زن‌ها نبودن، ما چی بودیم... اگر ما مردها همچون قارچ از زمین بیرون می‌زدیم و جنس حوّایی نبود، نه تمدنی بود نه فرهنگی نه شعری، نه رمانی نه نقاشی‌ای، نه مجسمه‌ای نه آوازی نه رقص و اپرایی؛ حتی از علم و تکنولوژی هم خبری نبود.. گَله‌ای بودیم از موجودات مشنگ که عین میمون‌ها جست‌وخیز می‌کردیم و همدیگه رو آش‌ولاش می‌کردیم... جنگ‌ها ساخته‌وپرداختهٔ مردان هستن... می‌گم مردان و بدترین معنای کلمه رو مدنظر دارم..."
n re
۰
ولی تو بهتر می‌دونی تعداد کتابخونا کم و کمتر شده...
n re
۰
کتاب تا هزار سال دیگه می‌مونه...
S3084
۰
«چیزی از گروه‌های مسلح می‌دونی؟» «من از همهٔ مردم این شهر گوشه‌نشین‌ترم... انگار از قورباغه‌ای تک‌افتاده سراغ کوسه‌ها رو بگیری.»
S3084
۰
زندگی‌ام تباه شد آن روز، روزی که همچون سگی گر کشان‌کشانم بردند و چپاندند توی قطار... تقلا کردم به بعضی چیزها دستی بکشم و راست‌وریسشان کنم؛ اما بیهوده... حالم خراب شد، رُمبید جهان...
S3084
۰
در آغوشش گرفتم، گفتی بخش درخشانی از تاریخ را بغل کرده بودم.
اسماعیل
۰
پیشم اومد و گفت: "می‌ترسم من رو به فاشیست بودن متهم کنی، وگرنه سروته جهان سوم رو می‌گرفتم به باد فحش..." به‌شوخی گفتم: "جهان سوم چه کارت کرده؟" گفت: "امروز یه جهان‌سومی کیفم رو دزدید، سبزه با یه خروار سبیل." باز به‌شوخی گفتم: "شاید قصد داشت تکه‌ای از ثروت چپاول‌شدهٔ کشورش رو پس بگیره..." تو صورتم داد زد: "کمونیستِ نمک‌نشناس!..."
میم. خ
۰
شهر، تکه‌ای از بلاهت... رؤیایی که به هزار تکه بدل شده... چه بگویم... گروه‌های مسلّحی که پا می‌گیرند... هنوز از آمریکایی‌ها خبری نیست... اسلحه روی سنگ‌فرش خیابان خریدوفروش می‌شود... نارنجک و مسلسل و مهمات و فشنگ... کپه‌کپه فشنگ، جرقه‌ای کافی است... فاجعه... دوربین‌های نظامی... با چشم خودم دیدم...
میم. خ
۰
آری، حوادث تاریخی، در بسیاری اوقات ساخته‌وپرداختهٔ تصادف و بدشانسی و بلاهت‌اند!
شراره
۰
من در حال‌وهوایی کاملاً کافکایی زیستم. فضای ترس و دلهره و شک...
شراره
۰
اگر بخواهیم با دانشمندان هم‌صدا بشویم که معتقدند بوی آدمی دیگران را به‌سمتش می‌کشاند یا از اطرافش دفع می‌کند. بوها گاهی موافق و گاه متنافرند، برهمین اساس، احساسات و نگاه ما به دیگران شکل می‌گیرد...
شراره
۰
وقتی خودخواهانه به خود نظر می‌افکنیم و به تصویری کاملاً روشن و دقیق می‌رسیم، این چیزی جز نتیجهٔ اوهام و نابینایی ایدئولوژیک ما نیست.
شراره
۰
کسانی که دلهره را با جمله‌ای کوتاه یا جمله‌هایی خلاصه سر هم می‌آورند و بر این باورند که یقین نهایی و ناب همین‌هاست و بعد از آن احساس آسودگی می‌کنند که مسئله را خوب فهمیده‌اند، مشتی احمق‌اند و کودن.
شراره
۰
وقتی حرف می‌زنیم همان‌قدر که پرده از چیزی می‌برداریم، تقلا می‌کنیم پرده بر چیزی دیگر بکشیم. در نوشتن که قضیه زیرکانه‌تر می‌شود.
شراره
۰
اگه تاریخ رو کنار گذاشتیم، دیگه جدا کردن خیر از شر معنی نمی‌ده... باید برای همهٔ اون جنایتکارا سند امضا کنیم... تا به ریشمون بخندن... تنها اسب شرط‌بندی ما تاریخه.
k.hashemzade
۰
راستش رو بخواید خانوم‌ها و آقایون، دلم می‌خواد دربارهٔ سه‌چیز صحبت کنم: کتاب، زن و شهر. نه هرکتابی و هرزنی و هرشهری، بلکه کتاب‌های گناه‌آلود، زنان گناه‌آلود و شهرهایی که از گناه قوت می‌گیرن و پروبال. متأسفانه یا خوشبختانه، نمی‌دونم... اینا چیزایی هست که همهٔ شما بزرگواران شریف از اونا بی‌خبر باشین... مقصودم از کتاب‌های گناه‌آلود اونایی هستن که بر ذائقه می‌کوبن و افکارتون رو زیروزبر می‌کنن. اونایی که لرزه بر دانسته‌های یقینی‌تون می‌ندازن و باورهاتون رو به باد می‌دن...
k.hashemzade
۰
«لازم نیست آدم سیاسی باشه تا کشته بشه... کافیه یه جملهٔ ساده در نقد این یا اون جماعت بگی. اون هم از اون آدمایی نبود که جلوی زبونش رو بگیره...
k.hashemzade
۰
وقتی حرف می‌زنیم همان‌قدر که پرده از چیزی می‌برداریم، تقلا می‌کنیم پرده بر چیزی دیگر بکشیم. در نوشتن که قضیه زیرکانه‌تر می‌شود.
علی ناصری مقدم
۰
«لطفاً گریه نکن... زندگی همینه، نه‌فقط گاهی، همیشه سربه‌سرمون می‌ذاره...»
علی ناصری مقدم
۰
زن‌ها خالق شادی‌ان. اگه زن‌ها نبودن، ما چی بودیم... اگر ما مردها همچون قارچ از زمین بیرون می‌زدیم و جنس حوّایی نبود، نه تمدنی بود نه فرهنگی نه شعری، نه رمانی نه نقاشی‌ای، نه مجسمه‌ای نه آوازی نه رقص و اپرایی؛ حتی از علم و تکنولوژی هم خبری نبود.. گَله‌ای بودیم از موجودات مشنگ که عین میمون‌ها جست‌وخیز می‌کردیم و همدیگه رو آش‌ولاش می‌کردیم...
علی ناصری مقدم
۰
رفیق خیال نکن آزادی رو به دست آوردی... سال‌های سال باید بکوبیم تا آدم آزادی بشیم.