یه روز که توی جنگل نشسته بودم، رو به خواهرم کردم و با صدای بلند گفتم: «ما میتونیم مامان بابا بازی کنیم؟»
و لکسی - باهوشترین بچهای که تابهحال دیدم؛ که تا اون سن، از خیلی جهتها حتی از مادرمون هم بیشتر به بلوغ فکری رسیده بود - به من خیره شد. بعد از یه لحظه، متفکرانه سری تکون داد و بعد گفت: «بازی کنیم... ولی فقط اگه من بتونم مادر باشم.»