بر لب پنجرهٔ این دلِ سرد
بلبلی ناله ز سر میگیرد
دوریت سردتر از فصل خزان
به من بیدلِ آشفته چهها میگذرد!
تو کجایی که بهاران، همه سال؟!
هوسِ آمدنت را دارند..
و من خسته ز سرمایِ فراق
نه بهاری، نه قراری دارم!
ولی آهسته به گوش دل من
کسی آرام چنین میگوید:
غم مخور، شام سحر میگردد
مهربان یار تو بر میگردد.
sama