
ati_ramos
۲۹
خانه برایم جایی جهت خوابیدن و نگه داشتن وسایلم بود، جایی که میخواستم هرچه زودتر ترکش کنم
ati_ramos
۲۲
بارها و بارها در دوران کودکیام سرک کشیدم، به این نتیجه رسیدم که پدر و مادرم من را به دنیا آوردند تا شاید مشکلات زندگی و ازدواجشان را با وجود من حل کنند. راهحلشان درست از آب درنیامد و ناامیدی آنها از این مسئله باعث شد من احساس کنم در انجام کارم شکست خوردهام.
Narjesbn
۱۸
انتظار، بدترین چیزیست که میتوانم تجربه کنم. مثل این است که بدانی بمبی منفجر میشود اما نمیدانی کِی و کجا و توسط چه کسی.
Sarina
۱۰
صدایش را میشنوم چون من ناشنوا نیستم اما به راهم ادامه میدهم.
Yasaman Mozhdehbakhsh
۸
آن لحظه برادرم تماس گرفت و چون صدای زنگ برادرم با بقیه تفاوت دارد، میدانستم که خودش است. من برای هرکسی یک زنگ اختصاص دادهام چون میخواهم بدانم چه کسی به من زنگ میزند. صدای زنگ برادرم مثل صدای انفجار است، چون خودش هم شبیه به یک انفجار بزرگ است. زندگیاش طوریست که همیشه اتفاقات مختلف ریز و درشت و غیرقابلپیشبینی برایش میافتد
محمد جواد
۷
تو همیشه روی چیزهای اشتباه تمرکز میکنی
Yasaman Mozhdehbakhsh
۶
حرفهایش گوش میدهم و سعی میکنم رنجها و سختیهای این خانوادهها را درک کنم اما ازآنجاییکه به من مربوط نمیشوند، احساس راحتی میکنم.
abar
۵
داستان اعتماد است و ظاهر آدمها که چقدر میتواند فریبنده باشد. اینکه فردی در ظاهر عادی جلوه کند و درعینحال برخلاف تصور اطرافیان، روحی خطرناک در او نفس بکشد.
شیلا در جستجوی خوشبختی
۳
«همونطور که همۀ مردم روی زمین، آدمهای خوبی نیستن، خیلی از آدمها هم مناسب بچهدار شدن و پدر و مادر بودن نیستن.»
reyhaneh
۳
بالاخره کسی را پیدا کرده بودم که فکر میکرد داستانهای زندگیام شگفتانگیزند، فکر میکرد من شگفتانگیزم و نمیتوانستم میان اینهمه شگفتی از عکسالعملهای او، سریع همهچیز را برایش تعریف کنم و خودم تعجب نکنم.
آنه شرلی با موهای مشکی
۲
«همونطور که همۀ مردم روی زمین، آدمهای خوبی نیستن، خیلی از آدمها هم مناسب بچهدار شدن و پدر و مادر بودن نیستن.»
شیلا در جستجوی خوشبختی
۱
بچههایم تنها انگیزۀ من هستند
Fatemeh Akbarnejad24
۱
ملیسنت هرگز آن شب را به یاد من نیاورد و هیچوقت به روی من نیاورد که پیشنهاد اولیۀ این کار از من بود و هرگز تقصیرها را گردن من نینداخت. اما خودم میدانم که مقصرم. اگر بهخاطر پیشنهاد من نبود، لیندسی و نائومی کشته نمیشدند. سروکلۀ اوون دوباره پیدا نمیشد. دخترمان هنوز موهای بلند براق داشت و از ترس زیر تشکش چاقو پنهان نمیکرد.
Reyhaneh
۱
هیچکس دوست ندارد تصویر زنی جوان با چهرۀ غمگین را ببیند، حتی اگر آن زن مرده باشد.
نیومون
۰
خانه برایم جایی جهت خوابیدن و نگه داشتن وسایلم بود، جایی که میخواستم هرچه زودتر ترکش کنم
Fatemeh Akbarnejad24
۰
ملیسنت میگوید: «اگه این کار رو درست انجام بدیم، پلیس حتی فکرش رو هم نمیکنه یه زوج این کار رو کرده باشن. آزادیم هر کاری میخواهیم انجام بدیم.»
چنین چیزی حتی من را بیشتر سر شوق و هیجان میآورد. دنیا پر از چیزهاییست که نمیتوانم انجام بدهم و توانایی بهدست آوردنشان را ندارم، از خانههای لوکس و ماشینهای گرانقیمت گرفته تا لوازم آشپزخانه اما این، این کار به دام انداختن زنان جوان و نقشۀ قتلشان، چیزیست که میتوانیم در آن آزادانه عمل کنیم و از پس آن برآییم. از ملیسنت ممنونم که باعث شد این کار، مال ما و فقط تحت کنترل ما باشد.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
جلوی تلویزیون مینشینم و سریال طنز موقعیت میبینم. خانوادۀ این سریال مثل خانوادۀ من هستند، یک پدر و مادر و دو بچه با این تفاوت که زندگیشان خیلی جالبتر و خوشحالتر از زندگی ماست. در مشکلاتشان بچهها را دخالت نمیدهند که دختربچۀ سیزدهساله احساس ناامنی کند و چاقو به مدرسه ببرد یا پسرشان از پدرش باج بخواهد.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
ملیسنت در جواب پیشنهادم گفت: «این دیوونگی محضه.»
«به حرفم خوب گوش نمیدی.»
دستش را بهنشانۀ مخالفت تکان داد و گفت: «نه اصلاً گوش نمیدم.» و انگار با این حرفش ایدهام را شُست و کنار گذاشت اما باعث شد پای پیشنهادم بیشتر بایستم و برای آن مشتاقتر باشم.
یک هفته سر این موضوع باهم جنگ و دعوا داشتیم و او به من میگفت که فکرم بچگانه است و من به او میگفتم کوتهنظر است و تا نوک بینیاش را بیشتر نمیبیند. او من را جاهطلب صدا میزد و من به او میگفتم فاقد قوۀ تخیل است. با من قهر کرده بود و حرف نمیزد و من هم شبها روی کاناپه میخوابیدم و با وجود تمام اینها، یک قدم از موضع خودم عقب نکشیدم تا اینکه ملیسنت تسلیم شد. البته میگفت از جرّوبحث خسته شده اما من میدانستم کنجکاو شده و میخواست ببیند حق با من بوده است یا نه.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
همیشه وقتی به مشکلی برمیخوریم میدانیم که کتابهای پرورش کودک میتواند حلّال مشکلمان باشد. ملیسنت تمامی کتابهای مربوط به تربیت و پرورش کودک را دارد و آنها را خوانده و برای هر مشکلی راهحلش را میدانیم، مثلاً میدانیم اگر بچه ازنظر جسمی مریض باشد، باید او را به دکتر ببریم، اگر کمی کسالت دارد، باید به تختخواب برود و استراحت کند، اگر خودش را به مریضی زده، باید او را به مدرسه بفرستیم، اگر با بچۀ دیگری مشکل دارد، به والدین آن بچه زنگ بزنیم و اگر عصبی و بدخلق شده باید به او فضا بدهیم و آزادش بگذاریم.
اما این مشکلی نیست که با آن آشنا باشیم و راهحلش را بدانیم. در این کتابها ننوشته وقتی بچه از یک قاتل سریالی میترسد، چه کاری باید انجام دهیم
Fatemeh Akbarnejad24
۰
از صورت مچالۀ آنها میدانستم صحبتهایم گیج و سردرگمشان کرده است. ده دقیقه برایشان توضیحاتی دادم تا بچههایم بفهمند مادربزرگ و پدربزرگشان، والدین خوبی نبودند.
نتیجۀ حرفهای آن شب، چند سال بعد، وقتی مدتی از کشتن هولی و ماجرای نفرات بعدی گذشت، من را متوجه موضوعی کرد. ممکن است این بلا سر خودم هم بیاید و یک روز، روری و جنا برای بچههای خودشان، همان چیزهایی را درمورد من و ملیسنت تعریف کنند که من دربارۀ پدر و مادرم به آنها گفتم.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
جنای واقعی با رؤیایم فاصله داشت و جور درنمیآمد، چون بیشتر از اینکه شبیه خودش باشد، به مادرم شبیه بود.
اولین باری که من را به یاد ملیسنت انداخت، وقتی بود که آن پسربچه را با سنگ زد. دقیقاً شبیه وقتی شد که ملیسنت با تابه به سر رابین کوبید.
چیزی که در همسرم باعث جذابیتش میشد، دربارۀ دخترم وحشتناک بود.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
دوباره به بچهها میگویم که نباید به هر چیزی که در خبرها گفته میشود توجه کنند. «قرار نیست هیچ اتفاقی برای شما بیفته.»
این حرفم کاملاً در تضاد با چیزیست که دیشب به روری گفتم، اینکه یواشکی بیرون رفتنش خیلی خطرناک است اما روری دچار بحران روحی نیست و دیگران را با سنگ نمیزند، مسئله و روی اصلی صحبتم با جناست.
روری منظورم را کاملاً میفهمد و برایم پشت چشم نازک میکند.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
جنا میگوید: «من که ازش خوشم میآد.»
من میگویم: «از کارآگاهه خوشت میآد؟»
سرش را به پایین تکان میدهد و میگوید: «بهنظر آدم سرسخت و پیگیری میآد. واقعاً میخواد قاتل رو دستگیر کنه.»
روری میگوید: «اوه، آره با حرف جنا موافقم. انگار روی گرفتن این قاتل خیلی حساس و پیگیره.»
اینطور که معلوم است، زنی که میخواهد ما را دستگیر کند، به جنا حس خوب و امنی میدهد.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
«چرا باید یه نفر، به مردم اینطوری آسیب بزنه؟»
شانهام را بالا میاندازم و میگویم: «بعضیها ذاتشون خرابه. فکر میکنن بد بودن کار خوبیه.»
«شرط میبندم کلیر دستگیرش میکنه.»
«من هم شرط میبندم درست میگی.»
لبخند کمرنگی میزند.
در دلم امیدوارم حرفش اشتباه از آب دربیاید.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
بعد از اتمام مصاحبه نقاشی چهرهام در خبرها پخش میشود و هم شبیه من هست و هم نیست. ملیسنت را تصور میکنم که عکسم را میبیند و نقاشی را نقد میکند و میگوید، بینیاش زیادی بزرگ است و چشمها هم خیلی کوچک هستند. احتمالاً میگوید خال روی گوشم را یادشان رفته بگذارند یا رنگ پوستم با چیزی که هست تفاوت دارد. همهچیز را بررسی میکند و میبیند، همیشه همینطور بوده است.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
اگر تلاشش برای نابودی من، بیمارگونه نبود، میتوانست تحسینبرانگیز باشد.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
هنوز کنفرانس را تماشا میکنم، آنقدر پای تلویزیون مینشینم تا وقتیکه چشمانم از خستگی تار میبیند و حس میکنم سرم از سنگینی روی گردنم تلوتلو میخورد.
در همین حال به ذهنم میرسد چیزی که نیاز دارم مدرکی قطعیست، مثل شواهد دیانای روی آلت قتاله یا ویدیویی از ملیسنت در زمان قتل یکی از آن زنان. اما هیچکدام از این مدارک و شواهد را ندارم.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
اول رسانهها من را فقط قاتل سریالی با ذهنی بیمار و روانپریش معرفی میکنند و حالا قاتل سریالی با ذهنی بیمار و روانپریش هستم که به همسرش هم خیانت کرده است.
انگار مردم دلیل دیگری هم نیاز داشتند تا از من متنفر باشند. اگر میدانستند حالا کجا هستم، چاقوبهدستْ پشت در صف میکشیدند تا من را بکُشند. اما خدا را شکر که نمیدانند کجا هستم و هنوز میتوانم اینجا بنشینم، تلویزیونم را ببینم، هَلهوهوله بخورم و صبر کنم تا یا آنها من را پیدا کنند یا ککونا به خانه برگردد. بستگی دارد کدام اتفاق زودتر بیفتد.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
«اگه قبل از همۀ این اتفاقات با تو صحبت نمیکردم، نمیدونم حرفت رو باور میکردم یا نه. حداقل تا قبل از دیدن ملیسنت، اونهم با همچین وضعیتی، شاید حرفت رو باور نمیکردم.»
«مگه چطوری بود؟»
«انگار دنیا روی سرش خراب شده بود.»
قسمت آخر حرفهای اندی نگرانم میکند. بدون مدرک هیچکس حرفم را باور نمیکند.
Fatemeh Akbarnejad24
۰
دختر من مشکل مزمن معده ندارد بلکه مادری دارد که او را مسموم میکند.
