جملات زیبا از متن کتاب بهت اصلا نمی آد | طاقچه
تصویر جلد کتاب بهت اصلا نمی آدsubscriptionAvailable

کتاب بهت اصلا نمی آد

۳.۰(از ۷۴ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
معصومه بهارلویی

قیمت:

۱۲۸,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

نمی‌دانم تا حالا کسی به غیر از من با این حالت روبه رو شده یا نه؟ احساس می‌کنم تمام محدودهٔ مغزم را حجمی پر از هیچ تسخیر کرده است. سرم مثل بادکنکی سبک است؛ خالی خالی! هیچ چیزی برای فکر کردن به آن ندارم. انگیزه‌های زندگی‌ام یک به یک پر پر شدند و رفتند و حالا منم و یک عالم بهانه! بهانهٔ دیروز سیاه! بهانهٔ امروز بی کسی! بهانهٔ فردای تنهایی! بهانه‌هایم تمام شدنی نبوده و نیست
کاربر ۳۲۳۴۴۰۸
۱۱
انتخابم تو بودی بهانه، همیشه انتخابم تویی، اینو فراموش نکن!
red rose
۷
زن بودن یعنی زیبا بودن! زن بودن یعنی انتظار رسیدن مرد خانه ات! زن بودن یعنی آرامش حریم خانه و خانواده ات!
phoenix
۴
ــ بعضی وقتا نگرانی دلیل نمی‌خواد، قرار نیست حتما ننه و بابای کسی باشیم تا نگرانش بشیم! نگرانی‌های بی بهونه و با بهونه مثل آلارم می‌مونه.
red rose
۴
مهم همینه که من دختری رو انتخاب کردم که می‌دونه ایرادای کارش کجاست اما دوست نداره درستش کنه. با این احوال من بهش اطمینان دارم که بالاخره آدم وجودش به گرگ وجودش غلبه می‌کنه.
red rose
۳
من جلف و سبکسر و او باقیماندهٔ عهد قلقلی میرزا!
فائزه قائمی
۳
چرا وقتایی که ناراحتی، بلد نیستی از زبون برای کاهش ناراحتیت استفاده کنی، نه از نیروی فیزیکیت!
فائزه قائمی
۳
توی زندگی مشترک هیچ چیزی به اندازهٔ صداقت پایه‌های زندگی رو محکم نگه نمی‌داره.
red rose
۲
از روی عادت نه، از روی احتیاج! من آدم مومنی نبودم و نیسم. همینی هسم که دیدی. به قول بچه‌های حاج محمود، آشغال و عوضی... اما همین آشغال اون ته ته‌های قلبش می‌دونه یه خدایی هس و دوس نداره تنها راه ارتباطیشو با خدا قطع کنه. نماز من از روی صفای قلب نیس به این خاطره که می‌دونم یه روزی که به بُن بَس رسیدم یه راه باریکه‌ای برای خودم باز گذاشم تا این بار برم یقهٔ خدا رو بگیرم که باید کمکم کنی
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
۲
هرچیزی، یه روزی باید جواب پس داده بشه!
red rose
۲
این راهی که تو می‌ری هیچ وقت توش آرامش نیست...
فائزه قائمی
۲
حال گاو نری را داشتم که در زمین مقابل ماتادور و پرچم سرخی که افراشته کم آورده و داغ کرده است.
فائزه قائمی
۲
به نظر می‌رسید این ماتادوری که مقابل من ایستاده با پرچم سفید می‌خواهد مرا به زانو درآورد برای همین هم بود که هرچه قدر من داغ می‌کردم او بیشتر خونسرد می‌شد...
فائزه قائمی
۲
حس می‌کردم که سر او هم به زیر است. فکر باطلی بود اگر گمان می‌کردم او هم خجالت می‌کشد.
فائزه قائمی
۲
اگه می‌خوای منو دچار عذاب وجدان کنی خیالت تَخ که بهانه وجدان نداره چه برسه به عذاب!
فائزه قائمی
۲
دلبستگی فقط رسیدن نیست، بالاتر از ایناست، دلبستگی یعنی تو طرف مقابلت رو بالاتر از همه چیز بدونی، حتی خوشبختی خودت!
فائزه قائمی
۲
یا دنیای فیلم‌ها و کتاب‌ها خیلی تخیلی است و یا بهنام مشکل دارد... فکر کنم عیب از بهنام است... او اصلا نمی‌فهمد که در چنین مواقعی باید پا پیش بگذارد و سعی کند با مهربانی کدورت‌ها را از دل همسرش در بیاورد...
فائزه قائمی
۲
چشمان گرد شدهٔ عزیزجون در لحظات آخر همیشه یکی از کابوس‌هایم بود. انگار واقعا من عزرائیلش بودم و... شاید هم بودم، اما پیرزن باید می‌فهمید دنیا دست کیست و بعد می‌مرد... نگاهش از رویم برداشته نمی‌شد و هن هن نفسش به وحشتم می‌انداخت.
red rose
۱
اون بهانه قوی بود. توی همه چیز. برای همه و به خصوص خونوادهٔ ما مثال زدنی بود. وقتی می‌خواست توی یه چیز حرف اولو بزنه، می‌زد. وقتی می‌خواست بره باشگاه تکواندو باهاش رفتم، من بریدم اون دان گرفت! وقتی گفت امسال قصدم اینه که توی شنا مدال بگیرم با این که اصلا آب بازی هم بلد نبود، مدال گرفت! با وجود این که همیشه معدلش به لطف معلمایی که زیر دست مامانِ مدیرش بودند بازم به زور به چهارده می‌رسید، وقتی گفت می‌خوام دانشگاه تهران قبول بشم، قبول شد! هرچی خواست...
red rose
۱
دل من یکی که نمی‌شینه و بهش شک دارم. می‌دونم زیر کاسه‌ش یه نیم کاسه‌ای هست...
red rose
۰
تو توی مشتت بگیرش... توی مشتت شد اولش با مهر و مهربونی، با مهربونی، نشد با اقتدار... اون‌قدر ورز بده تا بتونی ازش یه مجسمهٔ خوب بسازی.
red rose
۰
می‌خواست هم مادرمون باشه هم بابامون، اما خب خیلی از مردا بودن که وقتی زنشونو از دست دادن، رفتن زن گرفتن پس چرا اون نگرفت؟ هیچ وقت نگفت اما به نظرم می‌ترسید برامون مادر جدید بیاره. شبا تا صبح بالای سرمون بیدار می‌موند. مثل مادرا برامون آشپزی می‌کرد و بهمون دیکتهٔ شب می‌گفت. اولین باری که من مسابقه داشتم باید بودی و می‌دیدی که چه طور از خوشحالی بپر بپر می‌کنه. اینا شاید برای یه بابای معمولی یه کار معمولی باشه اما حاج محمودی که بیرون از خونه برق ابهتش همه رو می‌گرفت نه! نمی‌ذاشت آب توی دلمون تکون بخوره... وقتی یه دفعه سکته کرد و رفت تازه فهمیدیم که چه خلایی از زندگی‌مون رو پر کرده بود.
red rose
۰
چه قدر خوب بود که یک نفر آدم را خوب می‌دید! چه قدر خوب بود که یک نفر با دیدن این همه پستی و شقاوت از تو، باز هم امیدوار باشد که روزی، روزگاری ذات خوب تو باز هم غلیان کند! چه قدر خوب بود که یک نفر مثل خان عمو پیدا می‌شد که کسی چون بهنام را نصحیت کند که شد اول با مهر و مهربانی، با مهربانی! چه قدر خوب بود که خانم جان، بعد از مرگش مرا دست او سپرد... چه قدر خوب بود... چه قدر خوب بود که من در تارهای "شد با مهربانی" او گیر افتادم، زندگی شاید بی عشق میسر شود اما بی مهربانی نه... من تشنهٔ محبت بودم و او نهری از مهر... می‌دانستم سیرابم می‌کند، می‌دانستم، مطمئن بودم!
red rose
۰
نمی‌دانم، شاید هم اشتباه کردم، اگر او کنارم بود و این‌قدر محبت می‌دیدم حتما کینه‌ها فراموشم می‌شد... باید او کنارم بماند، به هرقیمتی! این «باید» را باید، هم خودش می‌فهمید و هم خان عمویش!
red rose
۰
من فقط سعی کردم عمق روح تو رو درک کنم. تو روح خیلی بزرگی داری بهانه، خیلی بزرگتر از چیزی که فکر کنی! این روح بزرگ یه چیزی حدود یک دهمش رو سیاهی و لجن گرفته! بوی تعفن می‌ده اون یک دهم! متاسفانه تو وقتی توی خونه باغ بودی به جای این که توی اون نه دهم منزل کنی رفتی و توی همون یه دهم مسموم روحت نشستی و بلند نشدی. هنوزم که هنوزه بعضی وقتا اون سیاهی، دستتو می‌کشه و تو رو به طرف خودش می‌بره.
red rose
۰
زندگی کردن مثل مردم عادی یه نعمته که خدا فقط از کسایی محروم می‌کنه که در رحمتشو به روشون بسته...
red rose
۰
دلبستگی یعنی تو طرف مقابلت رو بالاتر از همه چیز بدونی، حتی خوشبختی خودت!
red rose
۰