
کتاب خانه ادریسیها
پدیدآورندگان:
غزاله علیزادهانتشارات:
انتشارات توس٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
toruk makto
۱۵۴
در گریختن رستگاریی نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.
ساکورا
۶۴
نفرتها و عشقهایمان را چقدر جدّی میگرفتیم، انگار تا ابد طول میکشید.»
«حالا به مرگ فکر میکنید؟»
«هیچکس به چیزهای نزدیک فکر نمیکند.»
Mobina_ql
۵۶
از جنگ بدم میآید. درک نمیکنم منظور از کشته شدن یا کشتن دیگران چیست؟ همه انسانند، میخواهند زنده بمانند؛ زیر آفتاب بهاری، لب گندمزار بخوابند. هیچکس در دنیا حق ندارد نعمت زندگی را از دیگری بگیرد.
ساکورا
۴۶
«تو آزادی را نمیفهمی، در روحت اثر ندارد.»
«عشق اثر بیشتری دارد.»
رکسانا گلدان را سر جایش گذاشت: «عشق و آزادی از یک جنسند.»
«بله، عشق آزاد میکند، امّا معلوم نیست آزادی چه بلایی سر عشق میآورد.»
کاربر ۶۸۲۰۱۵۱
۴۱
تنها منظره آشنا در سراسر دنیا ماه است.
elmira_rasoli25
۴۰
قهرمان یونس روی صندلی جابهجا شد: «کجا میروی؟ از خودت فرار میکنی؟ همه جا آسمان همین رنگ است.»
وهاب به ماه تمام، فراز کاج خیره شد: «این جماعت غربتم را به نهایت میرسانند.»
یونس تبسّمی کرد: «پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاریی نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.»
مرد پیش آمد و مشت گره کرده را رو به چهره او تکان داد: «بگو رستگاری کجاست؟»
«دنبالش نگرد! او تو را پیدا میکند.»
وهاب به سوی باغ رفت: «لعنت بر همه شماها!»
Mobina_ql
۳۳
از آزادی بیزار بودند، چون آن را نمیشناختند. این کلمه مثل حباب، معلّق و بیاعتبار بود. از هر قوم و دسته دورش جمع شدند و فوتش کردند، تا ترکید و رفت.
Mobina_ql
۲۹
کسی آدم را آنجور که هست نمیبیند
toruk makto
۲۶
تا کسی جا پایش محکم نباشد به سیم آخر نمیزند.
moone
۲۵
«خاطرات من درست است یا اینطور به ذهنم آمده؟ هیچ شاهدی ندارم، کسی نیست که آن صحنهها را همراه من دیده باشد.»
Mobina_ql
۱۸
«پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاریی نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.»
Mina
۱۶
اگر هزار سال بعد هم مثل سبزه از خاک برویم در آوندهایم جریان داری.
ساکورا
۱۲
ما به درد دنیا نمیخوریم.»
قهرمان قباد در سه کنج دیوار ایستاد: «آدمهایی دنیا را نجات میدهند که به درد دنیا نمیخورند.»
رکسانا از شکاف پرده به آسمان نگاه کرد: «تا آدمهای دنیایی هرچه را آنها رشتهاند پنبه کنند.»
Mobina_ql
۱۲
«هر کس راهش را تا ته برود رستگار است؛ پیمانشکنان، سرگردان!»
"هلاله"
۱۲
از جنگ بدم میآید. درک نمیکنم منظور از کشته شدن یا کشتن دیگران چیست؟ همه انسانند، میخواهند زنده بمانند؛ زیر آفتاب بهاری، لب گندمزار بخوابند. هیچکس در دنیا حق ندارد نعمت زندگی را از دیگری بگیرد.
toruk makto
۱۱
من که رأی نمیدهم.»
ترکان روی نیمکت نشست، پاها را آویخت، تکان داد: «رأی ما اثر ندارد.
آتشخانه مرکزی تصمیم میگیرد
صبا
۱۰
بروز آشفتگی در هیچ خانهیی ناگهانی نیست؛ بین شکاف چوبها، تای ملافهها، درز دریچهها و چین پردهها غبار نرمی مینشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزاءِ پراکندگی را از کمینگاه آزاد کند.
toruk makto
۱۰
پیر شدهام؟»
مرد با دیدن پشت چشمهای خوابناک، نیمرخ ظریف و لبهای شکفته او گفت: «زیبایی زمان ندارد.»
نسترن
۱۰
کوچه خالی بود و دنیا. چرا نبودی؟ چرا؟ دیوار برهنه بود. پالتو بلندت را کجا برده بودی؟ باز زیر کدام پنجره میایستادی؟ در مسیر کی گل میریختی؟ آه بوی بنفشه کوهی گیجم میکند. کاش به جای نیلوفری که از باغ ما چیدی و در جیب کتت گذاشتی مرا در جیب میگذاشتی، همه جا با خودت میبردی. ساعتم از همان روز خراب شد، ته صندوق است، روی هفت و نیم ثابت مانده.»
Mobina_ql
۹
«ما همه چیز را با خیالمان میسازیم؛ تا هست نمیبینیمش، وقتی از دست رفت، خاطرهاش را ستارهباران میکنیم.»
ساکورا
۸
از آتش اینجا و کوه، یک مشت خاکستر به جا مانده. کاری به کار مردم ندارم؛ با عشق به آنها عمر تلف کردم؛ تا سحر بیدار مینشستم به هوای دیدن کورسوی چراغهای شهر. (شیارهای کنج لبها با تبسّمی اندوهگین محو شد) نقش طبیب آنها را بازی میکردم، غافل از اینکه به شفادهنده احتیاج ندارند، جلّاد میخواهند، کسی که از او بترسند
toruk makto
۸
شما برای مردم هیچ حقّی قائل نیستید، آنها را وسیله میدانید، وقتی کارتان تمام شد، راحت دورشان میاندازید
"هلاله"
۷
پیروزی بر نفس، کار شعار و فلسفه نیست؛ جریانی خاموش در عمق است.
toruk makto
۶
هیچ ملّتی یاران واقعیاش را از یاد نمیبرد.»
«چه بامزّه! امّا فراموش کردن حرفه اصلی مردم است.
Mobina_ql
۶
«خب چه غمی ندارم؟ یکباره پرت شدهام به انتهای دنیا. هیچ پناهی نیست. مشتی بیگانه به زور میکشندم وسط مضحکه.»
Mobina_ql
۶
نفرتها و عشقهایمان را چقدر جدّی میگرفتیم، انگار تا ابد طول میکشید.»
Fat.mosh
۶
«رکسانا! زندگی کن! هیچ چیز برابر با آن نیست.»
kha2n
۶
ما روشنایی آتش را به آنها تحمیل میکردیم، با حکومت میجنگیدیم نه با جهالت. از آزادی بیزار بودند، چون آن را نمیشناختند. این کلمه مثل حباب، معلّق و بیاعتبار بود. از هر قوم و دسته دورش جمع شدند و فوتش کردند، تا ترکید و رفت.»
Fa Ne
۶
«چه خوش آن قماربازی که بباخت هرچه بودش ـ بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر.»
toruk makto
۵
بگو رستگاری کجاست؟»
«دنبالش نگرد! او تو را پیدا میکند
