جملات زیبا از متن کتاب خانه ادریسیها | طاقچه
تصویر جلد کتاب خانه ادریسیها

کتاب خانه ادریسیها

۳.۵(از ۱۶۸ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
غزاله علیزاده
انتشارات: 
انتشارات توس

قیمت:

۱۷۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
در گریختن رستگاریی نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.
toruk makto
۱۷۶
نفرتها و عشقهایمان را چقدر جدّی می‌گرفتیم، انگار تا ابد طول می‌کشید.» «حالا به مرگ فکر می‌کنید؟» «هیچ‌کس به چیزهای نزدیک فکر نمی‌کند.»
ساکورا
۷۲
از جنگ بدم می‌آید. درک نمی‌کنم منظور از کشته شدن یا کشتن دیگران چیست؟ همه انسانند، می‌خواهند زنده بمانند؛ زیر آفتاب بهاری، لب گندمزار بخوابند. هیچ‌کس در دنیا حق ندارد نعمت زندگی را از دیگری بگیرد.
Mobina_ql
۶۴
«تو آزادی را نمی‌فهمی، در روحت اثر ندارد.» «عشق اثر بیشتری دارد.» رکسانا گلدان را سر جایش گذاشت: «عشق و آزادی از یک جنسند.» «بله، عشق آزاد می‌کند، امّا معلوم نیست آزادی چه بلایی سر عشق می‌آورد.»
ساکورا
۵۰
تنها منظره آشنا در سراسر دنیا ماه است.
کاربر ۶۸۲۰۱۵۱
۴۴
قهرمان یونس روی صندلی جابه‌جا شد: «کجا می‌روی؟ از خودت فرار می‌کنی؟ همه جا آسمان همین رنگ است.» وهاب به ماه تمام، فراز کاج خیره شد: «این جماعت غربتم را به نهایت می‌رسانند.» یونس تبسّمی کرد: «پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاریی نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.» مرد پیش آمد و مشت گره کرده را رو به چهره او تکان داد: «بگو رستگاری کجاست؟» «دنبالش نگرد! او تو را پیدا می‌کند.» وهاب به سوی باغ رفت: «لعنت بر همه شماها!»
elmira_rasoli25
۴۳
از آزادی بیزار بودند، چون آن را نمی‌شناختند. این کلمه مثل حباب، معلّق و بی‌اعتبار بود. از هر قوم و دسته دورش جمع شدند و فوتش کردند، تا ترکید و رفت.
Mobina_ql
۳۵
کسی آدم را آن‌جور که هست نمی‌بیند
Mobina_ql
۳۰
تا کسی جا پایش محکم نباشد به سیم آخر نمی‌زند.
toruk makto
۲۸
«خاطرات من درست است یا این‌طور به ذهنم آمده؟ هیچ شاهدی ندارم، کسی نیست که آن صحنه‌ها را همراه من دیده باشد.»
moone
۲۵
«پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاریی نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند.»
Mobina_ql
۱۸
اگر هزار سال بعد هم مثل سبزه از خاک برویم در آوندهایم جریان داری.
Mina
۱۶
ما به درد دنیا نمی‌خوریم.» قهرمان قباد در سه کنج دیوار ایستاد: «آدمهایی دنیا را نجات می‌دهند که به درد دنیا نمی‌خورند.» رکسانا از شکاف پرده به آسمان نگاه کرد: «تا آدمهای دنیایی هرچه را آنها رشته‌اند پنبه کنند.»
ساکورا
۱۲
«هر کس راهش را تا ته برود رستگار است؛ پیمان‌شکنان، سرگردان!»
Mobina_ql
۱۲
از جنگ بدم می‌آید. درک نمی‌کنم منظور از کشته شدن یا کشتن دیگران چیست؟ همه انسانند، می‌خواهند زنده بمانند؛ زیر آفتاب بهاری، لب گندمزار بخوابند. هیچ‌کس در دنیا حق ندارد نعمت زندگی را از دیگری بگیرد.
"هلاله"
۱۲
من که رأی نمی‌دهم.» ترکان روی نیمکت نشست، پاها را آویخت، تکان داد: «رأی ما اثر ندارد. آتشخانه مرکزی تصمیم می‌گیرد
toruk makto
۱۱
بروز آشفتگی در هیچ خانه‌یی ناگهانی نیست؛ بین شکاف چوبها، تای ملافه‌ها، درز دریچه‌ها و چین پرده‌ها غبار نرمی می‌نشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزاءِ پراکندگی را از کمینگاه آزاد کند.
صبا
۱۰
پیر شده‌ام؟» مرد با دیدن پشت چشمهای خوابناک، نیم‌رخ ظریف و لبهای شکفته او گفت: «زیبایی زمان ندارد.»
toruk makto
۱۰
«ما همه چیز را با خیالمان می‌سازیم؛ تا هست نمی‌بینیمش، وقتی از دست رفت، خاطره‌اش را ستاره‌باران می‌کنیم.»
Mobina_ql
۱۰
کوچه خالی بود و دنیا. چرا نبودی؟ چرا؟ دیوار برهنه بود. پالتو بلندت را کجا برده بودی؟ باز زیر کدام پنجره می‌ایستادی؟ در مسیر کی گل می‌ریختی؟ آه بوی بنفشه کوهی گیجم می‌کند. کاش به جای نیلوفری که از باغ ما چیدی و در جیب کتت گذاشتی مرا در جیب می‌گذاشتی، همه جا با خودت می‌بردی. ساعتم از همان روز خراب شد، ته صندوق است، روی هفت و نیم ثابت مانده.»
نسترن
۱۰
از آتش اینجا و کوه، یک مشت خاکستر به جا مانده. کاری به کار مردم ندارم؛ با عشق به آنها عمر تلف کردم؛ تا سحر بیدار می‌نشستم به هوای دیدن کورسوی چراغهای شهر. (شیارهای کنج لبها با تبسّمی اندوهگین محو شد) نقش طبیب آنها را بازی می‌کردم، غافل از این‌که به شفادهنده احتیاج ندارند، جلّاد می‌خواهند، کسی که از او بترسند
ساکورا
۸
شما برای مردم هیچ حقّی قائل نیستید، آنها را وسیله می‌دانید، وقتی کارتان تمام شد، راحت دورشان می‌اندازید
toruk makto
۸
پیروزی بر نفس، کار شعار و فلسفه نیست؛ جریانی خاموش در عمق است.
"هلاله"
۷
هیچ ملّتی یاران واقعی‌اش را از یاد نمی‌برد.» «چه بامزّه! امّا فراموش کردن حرفه اصلی مردم است.
toruk makto
۶
«خب چه غمی ندارم؟ یکباره پرت شده‌ام به انتهای دنیا. هیچ پناهی نیست. مشتی بیگانه به زور می‌کشندم وسط مضحکه.»
Mobina_ql
۶
نفرتها و عشقهایمان را چقدر جدّی می‌گرفتیم، انگار تا ابد طول می‌کشید.»
Mobina_ql
۶
«رکسانا! زندگی کن! هیچ چیز برابر با آن نیست.»
Fat.mosh
۶
ما روشنایی آتش را به آنها تحمیل می‌کردیم، با حکومت می‌جنگیدیم نه با جهالت. از آزادی بیزار بودند، چون آن را نمی‌شناختند. این کلمه مثل حباب، معلّق و بی‌اعتبار بود. از هر قوم و دسته دورش جمع شدند و فوتش کردند، تا ترکید و رفت.»
kha2n
۶
«چه خوش آن قماربازی که بباخت هرچه بودش ـ بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر.»
Fa Ne
۶
بگو رستگاری کجاست؟» «دنبالش نگرد! او تو را پیدا می‌کند
toruk makto
۵