اگر شما دربارهی موشی بنویسید که سعی دارد در یک فاضلاب آشپز شود، چه بسا داستان زیبا و حتی اصیل و دستاولی خواهید داشت اما لزوماً جالب یا دراماتیک نیست. اما اگر شما دربارهی موشی بنویسید که تلاش دارد در یک رستوران سطح بالا که به خاطر غذاها و نوشیدنیهایش مشهور است آشپزی کند، بلافاصله پرسشهای روایی ایجاد میشوند: چطور وارد رستوران شده است؟ چطور میتواند به شکل عادی آنجا کار کند؟ چه اتفاقی میافتد وقتی کسی او را میبیند؟ چه اتفاقی میافتد وقتی غذاهایش عالی و دلپذیر از کار درمیآیند؟ همهی این پرسشها منجر به داستانی میشود که مسیرهای رسیدن به آن میتواند کشف شود و محصولش را درو کرد. همهی چیزی که لازم دارد این است که کاراکتر را در چالشبرانگیزترین صحنهای قرار دهد که برایش امکانپذیر است.