
کتاب حریر
پدیدآورندگان:
فاطمه سلطانی وشنوهانتشارات:
انتشارات کتابستان معرفت٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
fati
۴۹
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
Yas Balal.جواد عطوی
۳۳
آی نعنا نعنا نعنا، مادر عروس شد تنها.
- مادرشوهر بیداری؟ داریم عروس میاریم؟
- بله بله بله بیدارم، قدمشو رو چشم میذارم.
- پاشو که گذاشت تو خونه، پدرشو درمیارم.
عاطفه
۲۳
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
مهـلوف':)
۱۸
«جانا بهشت صحبت ياران همدم است / ديدار يار نامتناسب جهنم است.»
Tamim Nazari
۱۵
از مهمترین اهدافی که در آن ذکر شده بود، تشکیل کلاسهای اکابر برای زنان بیسواد بود. ساخت و افتتاح بیمارستان برای زنان فقیر، کلاسهای آموزشی، بهداشتی و خیلی کارهای دیگر که لازمۀ همهشان کنارگذاشتن چادر و چاقچور بود و صدالبته از درک من خارج که یادگرفتن الفبا چه ربطی میتواند داشته باشد به کشف حجاب.
Tamim Nazari
۱۴
تا قبل از آن فکر میکردم همۀ زندگی یک زن زاییدن و رتقوفتق امور خانه است. تمام تفریحش هم ختم میشود به جمعشدن دور هم، شکستن تخمه خربزه و سرککشیدن در کار این و آن. حالا اما زنهایی را شناخته بودم که بهجای کارکشیدن از فک و بازوهایشان، از فکر و ذهنشان کار میکشیدند. چشمهایشان را تیز کرده بودند که مشکلات زنان دوروبرشان را ببینند.
بنت الحیدر
۹
«زنان نخستین آموزگار مرداناند.»
مهـلوف':)
۸
دستم به چادر خشک شد. ترس و دلهره باهم سرریز شد توی دلم. این میان دلتنگی دیگر چه میگفت نمیدانم.
_.kowsar._
۸
پچپچ علیسان که گفته بود: «دلم تنگت بود دخترعمو» به مورمور انداخته بودم.
_.kowsar._
۷
با سوت کوتاه علیسان پنجره را بسته و بااحتیاط از پلهها سرازیر شده بودم پایین. خانه را که دور زده بودم، علیسانی مقابلم بود که بیطاقت و دستبهکمر زیر پنجره قدمرو میرفت. نفهمیده بودم چطور سر از بغل علیسان درآوردم. نتوانسته بودم تشخیص بدهم صدای گرمپگرمپی که در گوشم پیچیده بود صدای جریان خون در گوشهایم بود یا صدای قلب شوهری که چند ماه از دوریاش بیتاب بودم.
دانشجو شیمی
۵
ناصر، چرا دارن چادر از سر زنا برمیدارن؟
- چون بیناموسن.
zahra.n
۴
آی نعنا نعنا نعنا، مادر عروس شد تنها.
- مادرشوهر بیداری؟ داریم عروس میاریم؟
- بله بله بله بیدارم، قدمشو رو چشم میذارم.
- پاشو که گذاشت تو خونه، پدرشو درمیارم.
Emma
۴
رضاخان همچنان داشت بدوبیراه میگفت.
- برای من آدم شده هجرت به راه انداخته. تخم پدرم نیستم اگر این مملکت رو از شر این ملاهای مفتخور پاک نکنم. میدم همهشون رو جارو کنن بریزن تو خلیج. اجباری نمیریم! مگه به دلبخواه شما پدرسوختههای پاپتیه.
فاطمه ملک زاده
۳
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
چکاوک
۳
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
شهیده
۲
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
دانشجو شیمی
۲
ناصر، چرا دارن چادر از سر زنا برمیدارن؟
- چون بیناموسن.
سمیـرا🌱!
۲
تا قبل از آن فکر میکردم همۀ زندگی یک زن زاییدن و رتقوفتق امور خانه است. تمام تفریحش هم ختم میشود به جمعشدن دور هم، شکستن تخمه خربزه و سرککشیدن در کار این و آن. حالا اما زنهایی را شناخته بودم که بهجای کارکشیدن از فک و بازوهایشان، از فکر و ذهنشان کار میکشیدند
Emma
۲
- قبلاً که آخوندها و ملاها مردم را امربهمعروف و نهیازمنکر میکردند این بهخاطر آن بود که حکومت ضعیف بود و نمیتوانست مملکت را درست اداره کند و در نتیجه ملاها مجبور بودند بعضی از کارها را انجام بدهند؛ اما حالا دیگر حکومت قوی شده است و خودش به مردم میگوید چه کار بکنند و چه کار نکنند و دیگر ملاها حق ندارند در این نوع کارها دخالت کنند و به اسم امربهمعروف و نهیازمنکر مزاحم مردم شوند و اگر این کار را بکنند، به جزای خود خواهند رسید.
مهـلوف':)
۱
لرزی از بدنش گذشت. با ترس دوروبرش را فوت کرد و دوباره گفت: «عزرائیل از بغلم رد شد.»
Elahe Eilifallah
۱
حالا اما زنهایی را شناخته بودم که بهجای کارکشیدن از فک و بازوهایشان، از فکر و ذهنشان کار میکشیدند. چشمهایشان را تیز کرده بودند که مشکلات زنان دوروبرشان را ببینند. دلم میخواست مثل آنها باشم
راء.نون.
۱
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
حــــــــنا🌼
۱
ترکهای روی قلبش تا دنیا دنیاست ماندنیاند
حــــــــنا🌼
۱
میخوامت. از جونم بیشتر. خواب و بیداری ندارم از دستت. تو خونمی. مثل سَم تو خونمی... بدون تو نفس ندارم... معتادتم...
حــــــــنا🌼
۱
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
Reyhaneh
۱
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
کوثر
۱
عاقبت با غیظ رو به من گفت: «خوب یه توک پا برو ببین چهخبره. کرده پشیمون، به از نکرده پشیمونه دختر.»
کوثر
۱
«موش و گربه که باهم کنار بیان، وای به حال بقال بدبخت.»
فاطمه ملک زاده
۱
حالا اما زنهایی را شناخته بودم که بهجای کارکشیدن از فک و بازوهایشان، از فکر و ذهنشان کار میکشیدند. چشمهایشان را تیز کرده بودند که مشکلات زنان دوروبرشان را ببینند. دلم میخواست مثل آنها باشم.
فاطمه ملک زاده
۱
نام روزنامه شعاری بود به این عنوان: «زنان نخستین آموزگار مرداناند.»