
بریدههایی از کتاب حریر
۴٫۱
(۱۸۷)
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
fati
آی نعنا نعنا نعنا، مادر عروس شد تنها.
- مادرشوهر بیداری؟ داریم عروس میاریم؟
- بله بله بله بیدارم، قدمشو رو چشم میذارم.
- پاشو که گذاشت تو خونه، پدرشو درمیارم.
Yas Balal.جواد عطوی
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
عاطفه
«جانا بهشت صحبت ياران همدم است / ديدار يار نامتناسب جهنم است.»
مهـلوف':)
از مهمترین اهدافی که در آن ذکر شده بود، تشکیل کلاسهای اکابر برای زنان بیسواد بود. ساخت و افتتاح بیمارستان برای زنان فقیر، کلاسهای آموزشی، بهداشتی و خیلی کارهای دیگر که لازمۀ همهشان کنارگذاشتن چادر و چاقچور بود و صدالبته از درک من خارج که یادگرفتن الفبا چه ربطی میتواند داشته باشد به کشف حجاب.
Tamim Nazari
تا قبل از آن فکر میکردم همۀ زندگی یک زن زاییدن و رتقوفتق امور خانه است. تمام تفریحش هم ختم میشود به جمعشدن دور هم، شکستن تخمه خربزه و سرککشیدن در کار این و آن. حالا اما زنهایی را شناخته بودم که بهجای کارکشیدن از فک و بازوهایشان، از فکر و ذهنشان کار میکشیدند. چشمهایشان را تیز کرده بودند که مشکلات زنان دوروبرشان را ببینند.
Tamim Nazari
دستم به چادر خشک شد. ترس و دلهره باهم سرریز شد توی دلم. این میان دلتنگی دیگر چه میگفت نمیدانم.
مهـلوف':)
با سوت کوتاه علیسان پنجره را بسته و بااحتیاط از پلهها سرازیر شده بودم پایین. خانه را که دور زده بودم، علیسانی مقابلم بود که بیطاقت و دستبهکمر زیر پنجره قدمرو میرفت. نفهمیده بودم چطور سر از بغل علیسان درآوردم. نتوانسته بودم تشخیص بدهم صدای گرمپگرمپی که در گوشم پیچیده بود صدای جریان خون در گوشهایم بود یا صدای قلب شوهری که چند ماه از دوریاش بیتاب بودم.
_.kowsar._
پچپچ علیسان که گفته بود: «دلم تنگت بود دخترعمو» به مورمور انداخته بودم.
_.kowsar._
«زنان نخستین آموزگار مرداناند.»
بنت الحیدر
آی نعنا نعنا نعنا، مادر عروس شد تنها.
- مادرشوهر بیداری؟ داریم عروس میاریم؟
- بله بله بله بیدارم، قدمشو رو چشم میذارم.
- پاشو که گذاشت تو خونه، پدرشو درمیارم.
zahra.n
ناصر، چرا دارن چادر از سر زنا برمیدارن؟
- چون بیناموسن.
دانشجو شیمی
رضاخان همچنان داشت بدوبیراه میگفت.
- برای من آدم شده هجرت به راه انداخته. تخم پدرم نیستم اگر این مملکت رو از شر این ملاهای مفتخور پاک نکنم. میدم همهشون رو جارو کنن بریزن تو خلیج. اجباری نمیریم! مگه به دلبخواه شما پدرسوختههای پاپتیه.
Emma
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
فاطمه ملک زاده
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
چکاوک
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
شهیده
ناصر، چرا دارن چادر از سر زنا برمیدارن؟
- چون بیناموسن.
دانشجو شیمی
تا قبل از آن فکر میکردم همۀ زندگی یک زن زاییدن و رتقوفتق امور خانه است. تمام تفریحش هم ختم میشود به جمعشدن دور هم، شکستن تخمه خربزه و سرککشیدن در کار این و آن. حالا اما زنهایی را شناخته بودم که بهجای کارکشیدن از فک و بازوهایشان، از فکر و ذهنشان کار میکشیدند
سمیـرا🌱!
- قبلاً که آخوندها و ملاها مردم را امربهمعروف و نهیازمنکر میکردند این بهخاطر آن بود که حکومت ضعیف بود و نمیتوانست مملکت را درست اداره کند و در نتیجه ملاها مجبور بودند بعضی از کارها را انجام بدهند؛ اما حالا دیگر حکومت قوی شده است و خودش به مردم میگوید چه کار بکنند و چه کار نکنند و دیگر ملاها حق ندارند در این نوع کارها دخالت کنند و به اسم امربهمعروف و نهیازمنکر مزاحم مردم شوند و اگر این کار را بکنند، به جزای خود خواهند رسید.
Emma
لرزی از بدنش گذشت. با ترس دوروبرش را فوت کرد و دوباره گفت: «عزرائیل از بغلم رد شد.»
مهـلوف':)
حالا اما زنهایی را شناخته بودم که بهجای کارکشیدن از فک و بازوهایشان، از فکر و ذهنشان کار میکشیدند. چشمهایشان را تیز کرده بودند که مشکلات زنان دوروبرشان را ببینند. دلم میخواست مثل آنها باشم
Elahe Eilifallah
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
راء.نون.
ترکهای روی قلبش تا دنیا دنیاست ماندنیاند
حــــــــنا🌼
میخوامت. از جونم بیشتر. خواب و بیداری ندارم از دستت. تو خونمی. مثل سَم تو خونمی... بدون تو نفس ندارم... معتادتم...
حــــــــنا🌼
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
حــــــــنا🌼
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
Reyhaneh
عاقبت با غیظ رو به من گفت: «خوب یه توک پا برو ببین چهخبره. کرده پشیمون، به از نکرده پشیمونه دختر.»
کوثر
«موش و گربه که باهم کنار بیان، وای به حال بقال بدبخت.»
کوثر
حالا اما زنهایی را شناخته بودم که بهجای کارکشیدن از فک و بازوهایشان، از فکر و ذهنشان کار میکشیدند. چشمهایشان را تیز کرده بودند که مشکلات زنان دوروبرشان را ببینند. دلم میخواست مثل آنها باشم.
فاطمه ملک زاده
نام روزنامه شعاری بود به این عنوان: «زنان نخستین آموزگار مرداناند.»
فاطمه ملک زاده
حجم
۱۵۷٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۱۲ صفحه
حجم
۱۵۷٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۱۲ صفحه
قیمت:
۶۵,۰۰۰
تومان