
بریدههایی از کتاب حریر
۴٫۱
(۱۶۸)
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
fati
آی نعنا نعنا نعنا، مادر عروس شد تنها.
- مادرشوهر بیداری؟ داریم عروس میاریم؟
- بله بله بله بیدارم، قدمشو رو چشم میذارم.
- پاشو که گذاشت تو خونه، پدرشو درمیارم.
Yas Balal.جواد عطوی
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
عاطفه
از مهمترین اهدافی که در آن ذکر شده بود، تشکیل کلاسهای اکابر برای زنان بیسواد بود. ساخت و افتتاح بیمارستان برای زنان فقیر، کلاسهای آموزشی، بهداشتی و خیلی کارهای دیگر که لازمۀ همهشان کنارگذاشتن چادر و چاقچور بود و صدالبته از درک من خارج که یادگرفتن الفبا چه ربطی میتواند داشته باشد به کشف حجاب.
Tamim Nazari
«جانا بهشت صحبت ياران همدم است / ديدار يار نامتناسب جهنم است.»
مهـلوف':)
تا قبل از آن فکر میکردم همۀ زندگی یک زن زاییدن و رتقوفتق امور خانه است. تمام تفریحش هم ختم میشود به جمعشدن دور هم، شکستن تخمه خربزه و سرککشیدن در کار این و آن. حالا اما زنهایی را شناخته بودم که بهجای کارکشیدن از فک و بازوهایشان، از فکر و ذهنشان کار میکشیدند. چشمهایشان را تیز کرده بودند که مشکلات زنان دوروبرشان را ببینند.
Tamim Nazari
دستم به چادر خشک شد. ترس و دلهره باهم سرریز شد توی دلم. این میان دلتنگی دیگر چه میگفت نمیدانم.
مهـلوف':)
با سوت کوتاه علیسان پنجره را بسته و بااحتیاط از پلهها سرازیر شده بودم پایین. خانه را که دور زده بودم، علیسانی مقابلم بود که بیطاقت و دستبهکمر زیر پنجره قدمرو میرفت. نفهمیده بودم چطور سر از بغل علیسان درآوردم. نتوانسته بودم تشخیص بدهم صدای گرمپگرمپی که در گوشم پیچیده بود صدای جریان خون در گوشهایم بود یا صدای قلب شوهری که چند ماه از دوریاش بیتاب بودم.
_.kowsar._
پچپچ علیسان که گفته بود: «دلم تنگت بود دخترعمو» به مورمور انداخته بودم.
_.kowsar._
آی نعنا نعنا نعنا، مادر عروس شد تنها.
- مادرشوهر بیداری؟ داریم عروس میاریم؟
- بله بله بله بیدارم، قدمشو رو چشم میذارم.
- پاشو که گذاشت تو خونه، پدرشو درمیارم.
zahra.n
«زنان نخستین آموزگار مرداناند.»
بنت الحیدر
رضاخان همچنان داشت بدوبیراه میگفت.
- برای من آدم شده هجرت به راه انداخته. تخم پدرم نیستم اگر این مملکت رو از شر این ملاهای مفتخور پاک نکنم. میدم همهشون رو جارو کنن بریزن تو خلیج. اجباری نمیریم! مگه به دلبخواه شما پدرسوختههای پاپتیه.
Emma
ناصر، چرا دارن چادر از سر زنا برمیدارن؟
- چون بیناموسن.
دانشجو شیمی
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
شهیده
تا قبل از آن فکر میکردم همۀ زندگی یک زن زاییدن و رتقوفتق امور خانه است. تمام تفریحش هم ختم میشود به جمعشدن دور هم، شکستن تخمه خربزه و سرککشیدن در کار این و آن. حالا اما زنهایی را شناخته بودم که بهجای کارکشیدن از فک و بازوهایشان، از فکر و ذهنشان کار میکشیدند
سمیـرا🌱!
- قبلاً که آخوندها و ملاها مردم را امربهمعروف و نهیازمنکر میکردند این بهخاطر آن بود که حکومت ضعیف بود و نمیتوانست مملکت را درست اداره کند و در نتیجه ملاها مجبور بودند بعضی از کارها را انجام بدهند؛ اما حالا دیگر حکومت قوی شده است و خودش به مردم میگوید چه کار بکنند و چه کار نکنند و دیگر ملاها حق ندارند در این نوع کارها دخالت کنند و به اسم امربهمعروف و نهیازمنکر مزاحم مردم شوند و اگر این کار را بکنند، به جزای خود خواهند رسید.
Emma
لرزی از بدنش گذشت. با ترس دوروبرش را فوت کرد و دوباره گفت: «عزرائیل از بغلم رد شد.»
مهـلوف':)
ناصر، چرا دارن چادر از سر زنا برمیدارن؟
- چون بیناموسن.
دانشجو شیمی
حالا اما زنهایی را شناخته بودم که بهجای کارکشیدن از فک و بازوهایشان، از فکر و ذهنشان کار میکشیدند. چشمهایشان را تیز کرده بودند که مشکلات زنان دوروبرشان را ببینند. دلم میخواست مثل آنها باشم
Elahe Eilifallah
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
راء.نون.
ترکهای روی قلبش تا دنیا دنیاست ماندنیاند
حــــــــنا🌼
میخوامت. از جونم بیشتر. خواب و بیداری ندارم از دستت. تو خونمی. مثل سَم تو خونمی... بدون تو نفس ندارم... معتادتم...
حــــــــنا🌼
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
حــــــــنا🌼
«فراموشیِ یک آدم، درست بهاندازۀ روزهایی که تو زندگیت نقش داشته وقت میبره.»
Reyhaneh
عاقبت با غیظ رو به من گفت: «خوب یه توک پا برو ببین چهخبره. کرده پشیمون، به از نکرده پشیمونه دختر.»
کوثر
«موش و گربه که باهم کنار بیان، وای به حال بقال بدبخت.»
کوثر
هروقت که از قم میآمد به ده، شبها قرارمان زیر پنجره بود. دیشب هم که دو شب بیشتر به عروسی نمانده بود، قرارمان پابرجا مانده بود. علیسان که رسیده بود زمینِ پشتی، کلوخی زده بود به لتۀ چوبی پنجره.
_.kowsar._
در میانشان پیرزنی نشسته بود که به عصای در دستش تکیه داده بود. موهای سفیدش دو طرف پیشانیاش را قاب گرفته بود و تمام هیکلش از زردی طلا و درخشش جواهراتش برق میزد. ناخودآگاه او را با پیرزنهای ده مقایسه کردم. یاد حرفهای ننه افتادم. پیرزنها را که میدید، میگفت بعد از اینکه حسابی پیر و فرتوت شدند به یک گولۀ پنبه تبدیل میشوند و باد آنها را با خود میبرد. در کودکی که هنوز تصوری از مرگ نداشتم باور میکردم؛ ولی الان داشتم فکر میکردم اگر ننه راست هم میگفت، هیچ بادی زورش به بلندکردن این پیرزن با این حجم از طلا و جواهرات نمیرسید.
Tamim Nazari
هر مردی دست زن و دخترش را گرفته بود و میبردشان تا سوراخی پیدا کند و بچپاندشان آن تو. زنها همه از پشتبامها سرریز شدند پایین و دِر خانههای منتهی به میدانگاهی باز شد و هرکس که توانست خودش را پرت کرد توی حیاط. تنها من بودم که مات و حیران مانده بودم روی قاطر و البته، چند پیرزن که کسی کاری با آنها نداشت و عمه زری. علیسان که دست دراز کرد تا زیر بغلهایم را بگیرد و پیادهام بکند، اول صدای سم اسبهای آژانها از پیچ کوچهبالایی به گوش رسید و بعد سروکلۀ خودشان پیدا شد. درست جلوی کاروان عروس، که حالا آب رفته بود و هاجوواج وسط میدانگاه ایستاده بود، اسب ممد بغدادی شیههای کشید و ایستاد. قلبم با دیدن سبیلهای از بنا گوش دررفتهاش که مثل شبق مشکی بود، لحظهای نزد. پشتسر ممد بغدادی با آن جثۀ کوچک که میان چرکزی روسی گم شده بود، ششهفت سوار قزاق با تفنگهای برنو که آماده بودند برای تیرانداختن، ایستاده بودند
ابن سینا
دو زن از فامیلهای مادری، تشتی را سر دست گرفته بودند و با مهارت مینواختند. بقیه هم بهفراخور اینکه فامیل عروسبودند یا داماد، دو دسته شده بودند و هر دسته یک سمت خزینه کُپه شده، شعر میخواندند و یکیدرمیان جوابِ هم را میدادند. عمهزری که هم عمۀ داماد بود و هم عمۀ عروس، سردستۀ هر دو گروه بود. با آن گوشتهای زیر غبغبش، غشغش میخندید و با هر دو گروه همخوانی میکرد.
- نون و پنیر آوردیم، دخترتونو بردیم.
- نون و پنیر ارزونیتون، دختر نمیدیم بهتون.
- تشت طلا آوردیم، دخترتونو بردیم.
- تشت طلا ارزونیتون دختر نمیدیم بهتون.
کاربر ۶۶۸۰۱۰۷
حجم
۱۵۷٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۱۲ صفحه
حجم
۱۵۷٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۱۲ صفحه
قیمت:
۶۵,۰۰۰
تومان