درست صدای پا بود. نه که کسی قدم بزند، اصلا. مثل اینکه میپرید، روی یک پا. مثل صدای کندهای بود که به زمین بزنند. آن هم صدای کندهای که سرش را نمدپیچ کرده باشند. تازه صدا توی هوا نبود، از زمین بود، از متکا. امّا توی هوا؟ خیر، نبود. سرم را که از روی متکا بلند میکردم نمیشنیدم. امّا تا گوشم را به قالی میگذاشتم، حتّی به نمد زیر قالی، میشنیدم. صدا میآمد. پشت سر هم نبود.