پنجماهه بودم که یاد گرفتم چهاردستوپا راه بروم. باباجان میگفت عین سوسک تند بودم. میگفت لحظهای کنار پای مادرت بودی و یکدفعه غیبت میزد و سر از خوکدانی درمیآوردی و غلتزنان در لجن و پِهِن پیدایت میکردیم. مامان میگفت مجبور بوده روزی دو بار من را حمام ببرد تا به خوکی واقعی تبدیل نشوم.