
کتاب جک؛ داستان (واقعا) واقعی جک و لوبیای سحرآمیز
انتشارات:
انتشارات پرتقال٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
احمد اسدی
۶
ولی من نمیخواستم زنده بمانم. میخواستم زندگی کنم.
شهرزاد بانو
۵
پنجماهه بودم که یاد گرفتم چهاردستوپا راه بروم. باباجان میگفت عین سوسک تند بودم. میگفت لحظهای کنار پای مادرت بودی و یکدفعه غیبت میزد و سر از خوکدانی درمیآوردی و غلتزنان در لجن و پِهِن پیدایت میکردیم. مامان میگفت مجبور بوده روزی دو بار من را حمام ببرد تا به خوکی واقعی تبدیل نشوم.
شهرزاد بانو
۴
اولین باری که آنابلا را بعد از به دنیا آمدنش دیدم، خوب یادم است؛ سرتاپا صورتی، کچل و بیدندان. مادرم چنان آرام زیر لب قربانصدقهاش میرفت، انگار بالاخره چیزی را که تمام عمر میخواست به دست آورده بود؛ بچهای ناقصالخلقه و کسلکننده که نه گاز میگرفت و نه حتی تکان میخورد.
نیلوفر دریاچه
۰
پسرِ شاه پاسخ داد: «افسوس! بهتر بود هیچوقت زاده نمیشدیم تا بخواهیم با چنین هیولایی روبهرو شویم!»