پنجماهه بودم که یاد گرفتم چهاردستوپا راه بروم. باباجان میگفت عین سوسک تند بودم. میگفت لحظهای کنار پای مادرت بودی و یکدفعه غیبت میزد و سر از خوکدانی درمیآوردی و غلتزنان در لجن و پِهِن پیدایت میکردیم. مامان میگفت مجبور بوده روزی دو بار من را حمام ببرد تا به خوکی واقعی تبدیل نشوم.
شهرزاد بانو
ولی من نمیخواستم زنده بمانم. میخواستم زندگی کنم.
احمد اسدی
اولین باری که آنابلا را بعد از به دنیا آمدنش دیدم، خوب یادم است؛ سرتاپا صورتی، کچل و بیدندان. مادرم چنان آرام زیر لب قربانصدقهاش میرفت، انگار بالاخره چیزی را که تمام عمر میخواست به دست آورده بود؛ بچهای ناقصالخلقه و کسلکننده که نه گاز میگرفت و نه حتی تکان میخورد.
شهرزاد بانو
پسرِ شاه پاسخ داد: «افسوس! بهتر بود هیچوقت زاده نمیشدیم تا بخواهیم با چنین هیولایی روبهرو شویم!»
نیلوفر دریاچه