
کتاب کتابخانه بی نهایت؛ جلد اول
نشان کتابداری
انتشارات:
انتشارات پرتقال٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
melik
۱۳
وقتی برای آسیب زدن به کسی تلاش میکنی ولی موفق نمیشوی، دلیل نمیشود هیچ زیانی نرسانده باشی.
melik
۷
لنورا پرسید: «بهتر نبود براساس چیزهایی که فعلاً بلدم کار کنم؟»
مالاچی یکی از ابروهایش را بالا داد و گفت: «بههیچوجه! چرا باید همچین کاری بکنی؟ اینجوری هیچی یاد نمیگیری!»
خانومِ کتابدار
۶
«ارزش کتابخونه رو نمیشه با پول سنجید.»
starlight
۶
لنورا پرسید: «بهتر نبود براساس چیزهایی که فعلاً بلدم کار کنم؟»
مالاچی یکی از ابروهایش را بالا داد و گفت: «بههیچوجه! چرا باید همچین کاری بکنی؟ اینجوری هیچی یاد نمیگیری!»
N
۵
لنورا
کتابدار
و میدانست، میدانست که...
برمیگردد!
melik
۵
اونها فقط جایی میتونن حکومت کنن که دانایی نباشه. فقط وقتی ترس ایجاد میکنن که حقیقت پنهان شده باشه و فقط زمانی قدرت میگیرن که نور خاموش بشه.
melik
۵
«باید بهت هشدار بدم. خیلی خوبه که خودت مشکلاتت رو حل کنی، اما نباید بترسی که موقع نیاز از دیگران کمک بخوای.»
N
۴
لنورا رفت توی فکر. جوابش را نمیدانست، اما کارش این بود که پاسخش را پیدا کند. دور و برش را نگاه کرد، اما به نظرنمیرسید هیچکدام از نقشههای اطرافش برای رسیدن به جواب کمکش کنند.
خانومِ کتابدار
۲
«نیروهای تاریکی دنبال اینن که مردم رو کنترل کنن و دانش همیشه مانعشون میشه. اونها فقط جایی میتونن حکومت کنن که دانایی نباشه. فقط وقتی ترس ایجاد میکنن که حقیقت پنهان شده باشه و فقط زمانی قدرت میگیرن که نور خاموش بشه. بزرگترین دشمنهاشون کتابدارها هستن. در طول زمان، همیشه باهاشون جنگیدهایم و تا زمانی که نور دانش جایی شعلهوره، خواهیم جنگید، حتی اگه نورش ضعیف باشه.
خانومِ کتابدار
۲
پرسید: «سوگند میخوری تا به پیمان کتابداری پایبند بمونی؟ سوگند میخوری سخت کار کنی؟ سوگند میخوری با شجاعت عمل کنی و پاسخ هر پرسشی رو پیدا کنی؟ و برات مهم نباشه چقدر سخته؟»
لنورا شَقورَق ایستاد و گفت: «بله.»
کتابدار مرتب ایستاد و گفت: «سوگند میخوری برای اونهایی که گم شدهان راهی پیدا کنی؟ راهحلی فوری پیدا کنی، بیدرنگ عمل کنی، بر عقلت تکیه کنی و بیباک باشی؟»
لنورا نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد و از خوشحالی بالا و پایین میپرید. گفت: «بله. بله.»
خانم کتابدار با سختگیری به او چشم دوخت و گفت: «و آیا سوگند میخوری با تمام قدرت و شجاعتت با دشمنهای علم و دانش، هرکجا که باشن، مقابله کنی؟»
پدینگتون
۱
پدر و مادر لنورا بهندرت او را به کتابخانه میبردند، برای همین هم تصمیم گرفته بود وقتی بزرگ شد، هروقت دلش خواست به کتابخانه برود.
پدینگتون
۱
بوی کتابهای قدیمی، عطری کهنه و هیجانانگیز، همان بویی که اگر توی یک اتاق زیرشیروانی قدیمی و عجیب سرت را بالا بگیری، احساسش میکنی.
پدینگتون
۱
لنورا پرسید: «بهتر نبود براساس چیزهایی که فعلاً بلدم کار کنم؟»
مالاچی یکی از ابروهایش را بالا داد و گفت: «بههیچوجه! چرا باید همچین کاری بکنی؟ اینجوری هیچی یاد نمیگیری!»
پدینگتون
۱
وقت کار بود. توی جیبهایش گشت و کش مو پیدا کرد، بعد موهای مشکیاش را دماسبی بست و رفت پشت میزش
پدینگتون
۰
زمانی که نور دانش جایی شعلهوره، خواهیم جنگید، حتی اگه نورش ضعیف باشه.